• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رمان رفیق فابریک | فاطمه بهار کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع فاطمه بهار
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 167
  • بازدیدها بازدیدها 3,498
  • کاربران تگ شده هیچ
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #11
طوری که فقط نصف صورتش معلوم بود! با وحشت خودم رو از کارن جدا کردم که داد زد:
- وا! چته خل‌وچل؟
برای این‌که نترسه گفتم:
- هیچی، فکر کنم خیالاتی شدم!
- معلومه! بس که از این فیلم‌ها می‌بینی... قبل از این‌که بیدارت کنم هم داشتی اسم منو صدا می‌زدی، الان هم نمی‌دونم چرا این‌قدر شیرین شدم واست که یهو پریدی بغلم کردی. ببین فرزاد از الان بهت گفته باشم، اگه تو خواب دیشبت اتفاقی برای من افتاده باشه، زنده‌ات نمی‌ذارم!
کارن همین‌طور حرف می‌زد و من فقط به صداش گوش می‌دادم.
توی دلم دعا می‌کردم حسم غلط باشه. دلم می‌خواست صدای توی سرم صرفاً یه توهّم باشه و تمام اتفاق‌های بدی که حس می‌کردم در انتظارمون هستن، سر من بیاد و اون همیشه حالش خوب باشه.
حدود نیم ساعت بعد طبق فرمایش رفیقمون که خودشون هنوز خیال جدا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #12
با استرس شروع کردم زیر لب ذکر گفتن و سوره ناس خوندن. این‌قدر خوندم تا به نونوایی رسیدم.
خوشبختانه نونوایی اون‌قدر شلوغ نبود که زیاد منتظر بمونم. یه پیرمردِ تپلِ بامزه، یه زنِ مانتوییِ لاغر اندام و یه پسر بچه‌ی هفت_هشت ساله تو صف بودن. دیگه اون موجود رو کنارم نمی‌دیدم. این‌قدر حواسم پرت بود و ترسیده بودم که نفهمیدم کی نوبتم شد، سریع دوتا سنگک گرفتم و خواستم برگردم خونه که یه دفعه اون طرف خیابون دیدمِش! دختره‌ی وحشی مثل چی به من زل زده بود! شروع کردم به دویدن و فاصله‌ی هفت_هشت دقیقه‌ای نونوایی تا خونه رو سه_چهار دقیقه‌ای طی کردم. توی راه، خداخدا می‌کردم همسایه فضولم آقای احمدی من رو با اون حالِ پریشون و در حال دویدن نبینه که اگه این اتفاق می‌افتاد، در رفتنم از زیر سؤالاتش مصیبت بود!
وقتی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #13
قبل از این‌که چیزی بگم، نیروانا پرید وسط و با وحشت گفت:
- این یه نشونه است. من باید در این مورد باهاتون صحبت کنم!
هر دو با بُهت بهش نگاه می‌کردیم که ادامه داد:
- انتظار که ندارین توی کوچه راجع به مسئله‌ی به این مهمّی حرف بزنیم؟
وقتی سکوت و تعجب ما رو دید، گفت:
- بهتره من رو توی خونه‌تون راه بدین تا مردم فکر نکردن دیوونه شدین و دارین با در و دیوار حرف می‌زنین!
نمی‌دونستم اون لحظه کارن چه فکری کرد که از سر راه خانم کنار رفت و دختره با پُرروییِ تمام وارد حیاط شد!
کارن: ببخشید منظورتون از این‌که مردم فکر می‌کنن دیوونه شدیم چیه؟ شما کی هستین؟ نشونه چیه؟
نیروانا با حوصله شروع به حرف زدن کرد:
- ببینید قبل از این‌که راجع به نشونه حرف بزنم، باید یه حقیقتی رو بهتون بگم!
کارن: چه حقیقتی؟
مات و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #14
نیروانا لبخند مرموزی زد و به سمت پذیرایی به راه افتاد.
با این‌که لبخندش ترسناک بود، ولی با این حال، شجاعت به خرج دادم و دنبالش رفتم و با کلافگی داد زدم:
- هِی خانم! کجا سرت رو انداختی پایین داری میری خونه مردم؟ وایسا ببینم، اصلاً مَحرَم و نامَحرَم حالیت هست شما؟
نیروانا که انگار حرف‌های من رو نمی‌شنید، بدون این‌که برگرده و نگاهم کنه، گفت:
- می‌خوام دختری که دیشب می‌خواست خفه‌ات کنه رو ببینم!
***
نیروانا روی مبل نشسته بود و من و کارن مثل مجسمه روبه‌روش ایستاده بودیم. احساس می‌کردم تمام تنم یخ کرده، از ترس مثل بید می‌لرزیدم. از کجا می‌دونست دیشب تو خونه‌ی ما چه اتفاقی افتاده؟ اصلاً نکنه همون موجود وحشیه که تغییر قیافه داده؟ هزار تا علامت سؤال توی سرم بود. سر جام قفل شده بودم و هیچی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #15
- طلسم؟
نیروانا: آره، طلسم. مقصر تمام این اتفاق‌ها تویی فرزاد. چرا به هشدار ممنوعه بودن فیلم توجه نکردی؟ اصلاً اون فیلم رو از کجا آوردی؟
پرسیدم:
- شُ... شما از کجا می‌دونین ما فیلم دیدیم؟
جواب مشکوکی داد که کم مونده بود سکته کنم:
- من از بچگیتون تا الان از جزء‌به‌جزء زندگیتون خبر دارم، مخصوصاً زندگیِ کارن!
***
حسابی بغضم گرفته بود. عمیقاً از کاری که کرده بودم احساس پشیمونی می‌کردم. دلم می‌خواست برگردم به چند روز پیش و سراغ همچین فیلم احمقانه‌ای نرم. اصلاً کاش دیشب فیلم کُمِدی دیده بودیم. از طرفی انقدر از نیروانا ترسیده بودم که تمام موهای تنم سیخ شده بود. احساس می‌کردم دارم خواب می‌بینم. کارن که تازه حالش اومده بود سر جاش، پرید به من که:
- فرزاد چقدر بهت گفتم کار دستمون میدی؟ چقدر گفتم از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #16
لبخند عجیبی زد و در یک چشم به هم زدن غیب شد!
با مفقود شدن نیروانا، تنم یخ کرد. کارن در‌حالی‌که دست راستش روی قلبش بود و داشت نفس‌نفس میزد، همون‌جا روی مبل نشست. چند ثانیه به همین منوال گذشت و وقتی نفسش جا اومد، انگشت اشاره‌ی دست چپش رو به سمتم گرفت و با حالتی تهدید‌آمیز گفت:
- من فقط بدونم این کَکِ فیلم ترسناک دیدن رو کی توی تنبون تو انداخت!
***
کش و قوسی به بدنم دادم و با صدای اذان چشم‌هام رو باز کردم. صبح روز شنبه بود و باید کم‌کم برای سر کار رفتن آماده می‌شدیم. کارن که قبل از من بیدار شده بود، داشت برای نماز آماده میشد. به‌نظر می‌اومد زیاد به حوادث دیروز فکر نمی‌کنه، چون خیلی با آرامش داشت سجّاده‌اش رو پهن می‌کرد. نمی‌دونم چرا ولی همیشه از بچگی، آرامشِ کارن من رو آروم می‌کرد. توی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #17
صدای کارن نمی‌اومد و این نگرانم می‌کرد. احساس می‌کردم می‌تونم راه برم، شروع کردم به دویدن. به درِ خروجِ پذیرایی که رسیدم، چشم‌هام رو بستم. از این‌که با چیز ترسناکی روبه‌رو بشم، وحشت داشتم ولی به‌خاطر نجات جون رفیقم هم که شده ترس رو به جون خریدم و با احتیاط در رو باز کردم.
***
خوشبختانه اتفاق خاصی نیفتاد. قرآن به دست و با قدم‌های لرزان به سمت زیرزمین رفتم. درِ بزرگِ آهنی‌اش رو آروم باز کردم و پلّه‌ها رو یکی‌یکی طی کردم. در همین حین با گربه‌ی سیاهِ تپلی روبه‌رو شدم. چند ثانیه به هم زُل زدیم و بعد هر دو همزمان صدامون دراومد. موهای تنم سیخ شده بود، بلند داد زدم «پیشته». زبون بسته به سرعت از کنارم رد شد و بیرون رفت.
من که از ترس داشتم زَهره تَرَک می‌شدم، به دیوار تکیه دادم، سُر خوردم و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #18
هر دو به صفحه‌ی تلویزیون خیره شده بودیم. تصمیم گرفتم سرِ صحبت رو باز کنم:
- کارن؟
جوابی نشنیدم. احتمال دادم حواسش نبوده. دوباره صداش کردم:
- کارن؟ یه چیزی بگم؟
- تو که یه ریز داری حرف می‌زنی، حالا چی شده اجازه می‌گیری؟
- بابا یه چیز جدّی می‌خوام بگم.
سر شوخی رو باز کرد:
- نه بابا، مگه تو حرف جدّی هم بلدی؟
وقتی لبخندش رو دیدم خوشحال شدم. فیلسوفانه گفتم:
- ببین نمی‌دونم می‌تونیم از شَرّ این اتفاقات راحت شیم یا نه، نمی‌دونم می‌تونیم نجات پیدا کنیم یا نه، اما یه چیزی رو خوب می‌دونم.
کارن: چی رو؟
- این‌که اگه بمیریم، می‌دونم تو تا تهش باهام بودی، رفیقم بودی و تنهام نذاشتی!
با شنیدن حرف‌هام حالت جدی به خودش گرفت و نگاهم کرد.
- اولاً ببند دهنت رو، ما زنده می‌مونیم. بعدشم من رفیقت نبودم. رفاقت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #19
- من جادوگر نیستم، درمورد من درست صحبت کن.
سریع جوابش رو دادم.
- عه؟ اون‌وقت این کارها رو از کجا بلدین؟ چه‌جوری غیب می‌شین، چه‌جوری یهو ظاهر می‌شین؟ این کارها فقط از یه جادوگر برمیاد نه یه آدمِ عادی.
- من نه آدمم نه جادوگر. همونی‌ام که خودت دفعه اول حدس زدی. این‌قدر هم به من توهین نکن!
از این‌که تونسته بودم عصبی‌اش کنم خوشحال بودم. نمی‌دونم چرا این‌قدر ازش بدم می‌اومد. مطمئن بودم اون هم متقابلاً چشم دیدن منو نداره.
خواستم در جواب تهدیدش چیزی بگم که کارن پرید وسط حرفم:
- ای باباا، نصفه شبی چتونه؟ فرزاد دو دقیقه مثل آدم رفتار کن ببینم چی میگن این خانم.
سیم‌کشی مغزم داشت اتصّال می‌کرد. دیگه مطمئن بودم دست به یکی کردن که منِ زود باور رو بترسونن. داغ کرده بودم، کارن حتی فکرش هم نمی‌کرد یه روز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #20
نفس راحتی کشیدم و از این‌که همه‌چیز خواب بوده خداروشکر کردم. ساعت شش صبح بود. بلند شدم و رفتم توی آشپزخونه، کتری رو روی گاز گذاشتم و وضو گرفتم و برگشتم. تهِ دلم از کارن ناراحت بودم، فکر نمی‌کردم این‌قدر بی‌جنبه باشه که واسه تلافیِ اون شب، یه همچین نقشه‌ی مسخره‌ای بکشه! نمازم رو که خوندم، به آشپزخونه برگشتم، برای خودم صبحونه آماده کردم. آب که جوش اومد، خواستم چایی دم کنم که چشمم به لکّه‌های خون رو کابینت خورد که دیروز دیده بودم. معرکه است! لابد این هم یه قسمت از نقشه‌ی مسخره‌ی کارنه.
صبحونه رو که خوردم، آماده شدم و سریع خودم رو به دفتر رسوندم. خیلی زود رسیده بودم، غیر از خانم مؤمن که سر دبیرمون بود و آقای توکّلی و کارن کسی رو ندیدم. یه سلام کلّی دادم و مستقیم سمت میزم رفتم. اون روز کلّاً...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا