• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان ماهی میان توفان | دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع دردانه. ع.
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 367
  • بازدیدها بازدیدها 11,783
  • کاربران تگ شده هیچ

دردانه. ع.

کاربر برتر
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/23
ارسالی‌ها
2,142
پسندها
17,337
امتیازها
42,373
مدال‌ها
21
  • نویسنده موضوع
  • #361
نوروز زانویش را خواباند و چهارزانو نشست.
- خانم‌بزرگ مادرمه، نمی‌تونم چیزی بهش بگم، خصوصاً که الان غصه‌‌ی زمین‌گیر شدن خان رو هم داره.
نیره دستش را مقابل برادر گرفت و تکان داد.
- دیگه چی باید بشه که بفهمی درد مادر، ماهی تنها نیست؟ خانم‌بزرگ تو و زنتو باهم نمی‌خواد، چرا بی‌عار نشستی توی این عمارتو تکون نمی‌خوری؟
حرف‌های نیره به نوروز سنگین آمد و اخم کرد.
- فکر کردی خودم نمی‌دونم‌ خانم‌بزرگ منو نمی‌خواد؟ من بی‌عار نیستم نیر! کاری از دستم برنمیاد، اصلاً چیکار می‌تونم بکنم؟
نیره سری از تأسف تکان داد:
- می‌دونی مادر سر چی با خان‌دایی خلوت کرد؟
دل نوروز هم گواهی بد می‌داد، اما‌ خود را خونسرد نشان داد.
- برادرشه، دلش خواسته باهاش خلوت کنه.
نیره زانویش را بالا کشید و در آغوش گرفت.
- ساده‌ای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : دردانه. ع.

دردانه. ع.

کاربر برتر
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/23
ارسالی‌ها
2,142
پسندها
17,337
امتیازها
42,373
مدال‌ها
21
  • نویسنده موضوع
  • #362
نوروز با فرو بردن بغضش نگاهش را به طرف نیره چرخاند و هیچ نگفت. نیره ادامه داد:
- نادرخان با همه‌ی دشمنیش با زنت، راضی به مرگش نبود، ولی با اومدن نوذر همه قدرت میفته دست مادر، فکر ‌می‌کنی مادر می‌ذاره زنت زندگی کنه؟ می‌خوای تا روزی که زنتو بکشن توی عمارت بمونی؟
نوروز دل‌شکسته اخم کرد او هرگز نمی‌خواست کسی به ماهی او صدمه‌ای بزند، اما چاره‌ای غیر از ماندن هم نداشت.
- میگی چیکار کنم؟ مگه غیر موندن توی عمارت چاره‌ای دارم؟ اصلاً بیرون اینجا آلونکی دارم که برم توش؟
کمی مکث کرد و با درد گفت:
- من از دار دنیا چی دارم نیر که از این عمارت برم؟ نه کاری، نه عایدی، نه سرپناهی.
نوروز آهی کشید و رو به طرف دیوار مقابلش چرخاند.
- خودت که می‌دونی، هیچ‌وقت از درآمد باغ‌ها، نادرخان برای من سهم نگذاشت،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : دردانه. ع.

دردانه. ع.

کاربر برتر
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/23
ارسالی‌ها
2,142
پسندها
17,337
امتیازها
42,373
مدال‌ها
21
  • نویسنده موضوع
  • #363
ماه‌نگار بلند شد و سراغ جعبه‌ی قرمز مقابل آینه رفت. نیره و نوروز کنجکاوانه به او که سکوت کرده‌ بود، چشم دوختند. ماه‌نگار با دست سالمش جعبه را باز کرد و چیزهایی از درونش برداشت. دوباره کنار آن‌ها برگشت و نشست. کیسه‌ی کوچک گلرنگی را به همراه سنجاق طلایش نزدیک نوروز گذاشت.
- آقا! توی این کیسه پنج‌تا اشرفی هست که همراه این سنجاق صمصام‌خان و بی‌بی‌نازخانم برای عروسیمون بهم پیشکش کردن، اینا رو بردارید خرج خونه ساختن کنید، کم اومد جهازم هم هست، قالی و پشتی و جاجیم و خوابگاه، همه رو بفروشید، فکر کنم اونقدری بشه که دو تا اتاق توی اون زمین بسازید. برای زندگی چندتا زیرانداز و روانداز و کاسه بشقاب بسمونه، نگران خرج زندگی هم نباشید، خدا بزرگه! کار هم زیاد. دستم خوب بشه می‌تونم دار قالی راه بندازم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : دردانه. ع.

دردانه. ع.

کاربر برتر
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/23
ارسالی‌ها
2,142
پسندها
17,337
امتیازها
42,373
مدال‌ها
21
  • نویسنده موضوع
  • #364
نیره عصبی شد و تشر زد.
- نوروز تو چته؟ کی می‌خواد بفهمه این اشرفی‌ها مال زنته؟ روش که نوشته نشده ماهی... .
کمی آرام‌تر ادامه داد:
- اصلاً هم اشرفی‌ها و هم سنجاق رو خودم ازت برمی‌دارم، اینقدر دارم که بدون رحیم بتونم قیمتشو بدم.
مکث کرد و باز ادامه داد:
- باز هم کم آوردی جهاز زنتو خودم ازت می‌خرم تا کسی نفهمه و خیالت راحت باشه.
نوروز تحت فشاری که تحمل می‌کرد چیزی نگفت و نیره وقتی سکوت او را دید آرام‌تر گفت:
- قربونت برم داداش! می‌دونم سختته، ولی مجبوری قبل اینکه نوذر برگرده هر طور شده از این عمارت بری، این سرشکستگی نیست که با کمک زنت خونه بسازی، سرشکستگی اینه نوذر بیاد و بشه آقابالاسرت، کسی غیر ما نمی‌فهمه تو چطور خونه رو ساختی، ولی فکر کن اون جغله‌ی نادون بشه ارباب و بخواد بهت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : دردانه. ع.

دردانه. ع.

کاربر برتر
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/23
ارسالی‌ها
2,142
پسندها
17,337
امتیازها
42,373
مدال‌ها
21
  • نویسنده موضوع
  • #365
به سنجاق و اشرفی‌ها نگاه کرد و گفت:
- اینا رو بردار، به رحیم نگو ماهی داده، بگو خودم بهت دادم.
نیره سکه‌ها و سنجاق را از روی زمین برداشت و گفت:
- خیالت از رحیم راحت! اون نه کاری داره نه حرفی می‌زنه، تو همین امروز پاشو برو سر وقت اصغربنا، من تا عصر پول اینا رو میارم میدم دست ماهی، به کسی هم چیزی نمیگم، همه‌چی بین خودمون می‌مونه.
با رفتن نیره، ماه‌نگار که خوب غمگین بودن همسرش را درک می‌کرد کنار دستش نشست.
- آقا غصه‌ی هیچی‌ رو نخورید، خدا بزرگه!
نوروز که باز به دیوار تکیه زده و زانوهایش را تا کرده‌ بود و دستانش را با قرار دادن روی آن‌ها در هم قفل کرده‌ بود، سرش را به طرف ماه‌نگار چرخاند.
- عجب شوهر بی‌عرضه‌ای نصیبت شده، تو از من هم بداقبال‌تری دختر! جای اینکه عروس خان شدی اشرفی پشت اشرفی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : دردانه. ع.

دردانه. ع.

کاربر برتر
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/23
ارسالی‌ها
2,142
پسندها
17,337
امتیازها
42,373
مدال‌ها
21
  • نویسنده موضوع
  • #366
اصغربنا برادر بزرگ‌تر مصیب، تفنگچیِ خان بود. مناسب‌تر بود که نوروز با همراهی او پیش اصغر برود، گرچه می‌توانست اصغر را به عمارت بخواند، اما ترجیح داد خودش به سراغش رفته تا همراه او سر زمین هم برود. از در عمارت که پا به کوچه گذاشت. فیروز جوان را با همان اخم همیشگی‌اش، مقابل در جایگاه تفنگچی‌ها که آن سوی کوچه بود، تکیه زده به دیوار دید. قانون بود هر ساعت از شبانه‌روز حتماً چند تفنگچی در جایگاه باشند، اما فقط یک یا دونفر از تفنگچی‌ها مقابل در آماده به فرمان ایستاده و بقیه برای استراحت داخل بمانند. فیروز تفنگش را که به صورت عصا نگه داشته‌ بود، بلند کرد و همزمان با به شانه انداختنش، راست ایستاد و نگاه به نوروز دوخت. نوروز لحظاتی به موهای پر و مجعد او که از دو طرف کلاهش بیرون زده و چهره‌ی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : دردانه. ع.

دردانه. ع.

کاربر برتر
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/23
ارسالی‌ها
2,142
پسندها
17,337
امتیازها
42,373
مدال‌ها
21
  • نویسنده موضوع
  • #367
لحظاتی بعد از اینکه در خانه‌ی اصغر را دق‌الباب کردند، حبیب پسر نوجوان اصغر در را گشود و نگاهش را از عمو به طرف نوروزخان چرخاند و ترسان و آرام سلام کرد. مصیب دستش را روی دیوار کنار چارچوب گذاشت و شروع کرد.
- حبیب! آقات خونه‌س؟
حبیب سرش را به طرف عمو چرخاند.
- ها... خونه‌س!
مصیب سری تکان داد.
- جلو برو خبر بده نوروزخان اومده.
حبیب در را رها کرد، سریع داخل رفت و فریاد زد:
- آقا! نوروزخان اومده.
مصیب در چوبی را با دست نگه داشت و با «بفرمایید نوروزخان» او را به داخل دعوت کرد. نوروز پا به درون خانه کوچک اصغر گذاشت. هنوز کامل حیاط را با چشم نگشته‌ بود که اصغر دستپاچه به همراه همسرش از داخل خانه بیرون آمدند. اصغر جلوتر از زنش بود.
- منور کردید خان‌زاده، چی پیشامد کرده که منت گذاشتید سر اصغر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : دردانه. ع.

دردانه. ع.

کاربر برتر
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/23
ارسالی‌ها
2,142
پسندها
17,337
امتیازها
42,373
مدال‌ها
21
  • نویسنده موضوع
  • #368
اصغر کمی لب فشرد و با تردید گفت:
- آخه خان اونجا کوچیکه واسه عمارت.
نوروز نگاه از او گرفت.
- نگفتم که عمارت خانی بسازی، منظورم از عمارت یه خونه‌س، یه چی شبیه بقیه خونه‌ها.
اصغر متفکر پیشانی‌اش را کمی با انگشت خاراند.
- می‌خواید خونه بسازید؟
نوروز سریع به طرف او نگاه چرخاند.
- بهم نمی‌خوره توی زمین خودم خونه بسازم؟
اصغر سریع خود را جمع کرد.
- نه خان! جسارت نکردم، چشم، حتماً! کی شروع کنم؟
نوروز رو به طرف در چرخاند.
- وسایلتو بردار بریم حد و حدودشو مشخص کن، از همین الان می‌خوام شروع کنی.
نوروز رو برگرداند و با شنیدن «چشم» گفتن اصغر از خانه خارج شد. اصغر رو به برادرش کرد.
- مصیب توی عمارت خانی چی شده که این می‌خواد بیاد بیرون؟
مصیب گرچه حدس‌هایی می‌زد، اما به رسم امانت‌داری یک تفنگچی از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : دردانه. ع.

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 7)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا