• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان ماهی میان توفان | دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع دردانه. ع.
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 385
  • بازدیدها بازدیدها 12,257
  • کاربران تگ شده هیچ

دردانه. ع.

نگاربان
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/23
ارسالی‌ها
2,198
پسندها
19,692
امتیازها
46,373
مدال‌ها
22
  • نویسنده موضوع
  • #371
اصغر به طرف خانه‌های روستا برگشت و دستش را دراز کرد.
- خونه‌ش نزدیکه، همین اول پیچ، کنار دست خونه سلیم.
نوروز با نگاه کردن به مسیری که اصغر نشان می‌داد، برخاست.
- خیلی خب! پس من برمی‌گردم‌ عمارت، تو از همین الان کارتو شروع کن.
مصیب که با برخاستن نوروز، برادرزاده‌هایش را رها کرده‌ بود تا همراه نوروزخان شود، گفت:
- برمی‌گردیم نوروزخان؟
- من آره، تو بمون یه کاغذ با برادرت بنویس سر دستمزد خودش و پسراش و عمله، برام بیار.
مصیب «چشم» گفت و نوروز از شیب تپه با احتیاط و به کمک عصا پایین رفت. اصغر رو به برادرش کرد.
- برای پسرها هم می‌خواد دستمزد بده؟ فکر نمی‌کردم ارباب جماعت مروت داشته باشن، گفتم از دستمزد خودم و عمله هم‌ می‌زنه.
مصیب لبخند خرسندی زد و با برداشتن کلاهش موهایش را مرتب کرد.
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : دردانه. ع.

دردانه. ع.

نگاربان
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/23
ارسالی‌ها
2,198
پسندها
19,692
امتیازها
46,373
مدال‌ها
22
  • نویسنده موضوع
  • #372
نوروز طبق آدرسی که اصغر داده‌ بود، خود را به خانه‌ی جاوید رساند. خانه‌ی او با در دولنگه‌ی کارگاه نجاری کنار در کوچک خانه، مشخص بود. در کارگاه نیمه‌بسته بود، اما از لای دری که به اندازه‌ی یک‌وجب باز بود، داخل کارگاه دیده می‌شد و نوروز وقتی از همان درز متوجه شد کسی در کارگاه حضور ندارد، ناچار کلون در کوچک را زد.
جاوید در ابتدای جوانی چندسالی را به عنوان شاگرد به نزد صبیح‌نجار رفت و مدت زیادی را صرف خدمت به او کرد تا بالأخره از او نجاری آموخته و بعد به دهات برگشته‌ بود. سلیم و ننه‌گلی هم در کنار خانه‌ی خود خانه‌ای برای او تدارک دیده و برای او‌ زن هم گرفته‌ بودند. نگاه نوروز به در بزرگ‌تر خانه‌ی سلیم افتاد که بسته‌ بود. چقدر خاطرات شیرین از این خانه با جاوید داشت. باز نوجوان شد و همراه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : دردانه. ع.

دردانه. ع.

نگاربان
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/23
ارسالی‌ها
2,198
پسندها
19,692
امتیازها
46,373
مدال‌ها
22
  • نویسنده موضوع
  • #373
نوروز غرق افکار ناراحت‌کننده‌ی خود بود که در کارگاه از داخل باز شد. سر بلند کرد و نگاهش به جاوید خورد. موهای کوتاه سرش و صورت بی‌مویش در تضاد کامل با نوروز بود که موهای مجعد سرش و سبیل نعلی‌شکلش ابهت خانی را برایش به ارمغان می‌آورد. حتی از نظر جثه هم به هم نمی‌خوردند، نوروز درشت و چهارشانه بود و جاوید کوتاه و لاغر. نوروز به یاد رفاقت و برادری دیرین لبخند زد، اما جاوید بدون آنکه جوابی به لبخندش دهد با ابروهای گره‌کرده خشک و سرد گفت:
- خان‌زاده امری دارن؟

نوروز از سردی جاوید جا خورد و لبخندش خشک شد. با بهت نامش را به زبان آورد، اما‌ جاوید با کامل باز کردن درهای کارگاهش به داخل برگشت. نوروز قدمی پیش گذاشت و درست روبه‌روی در قرار گرفت.
- این چه طرز تحویل گرفتنه رفیق!
جاوید که پشت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : دردانه. ع.

دردانه. ع.

نگاربان
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/23
ارسالی‌ها
2,198
پسندها
19,692
امتیازها
46,373
مدال‌ها
22
  • نویسنده موضوع
  • #374
حرف جاوید برای نوروز بسیار سخت بود. ابروهایش بیشتر درهم رفته و چشمان سرخش را به جاوید دوخت، اما با بغض گفت:
- جاوید تو دیگه این حرفا رو نزن.
جاوید هم تحمل بغض برادرش را نداشت، اما دلخوری او قوی‌تر بود. رویش‌ را به طرف میز کارش برگرداند، خود را مشغول جمع کردن ابزار روی آن کرد و آرام‌تر از قبل جواب داد:
- چرا نگم نوروز؟ من خاک بر سر وقتی برگشتم توقع داشتم اول از همه برادرم بیاد دیدنم، چون می‌دونست چقدر... .
ادامه‌ی حرفش را نزد و بعد از مکثی گفت:
- جای نوروزی که وقت رفتنم بدرقه‌م کرد و بهم گفت یه صبیح‌نجار دیگه شو و برگردد، جونوری دیدم که زن‌ها براش جوراب بودن، که هر وقت هوس می‌کرد فقط برای یه‌بار پاش می‌کرد، بعد هم می‌نداختشون بیرون.
جاوید دست از کار بی‌هدفش کشید و به طرف او برگشت. سرش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : دردانه. ع.

دردانه. ع.

نگاربان
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/23
ارسالی‌ها
2,198
پسندها
19,692
امتیازها
46,373
مدال‌ها
22
  • نویسنده موضوع
  • #375
جاوید کمی مکث کرد و گفت:
- ولی از من بپرسن میگم اینم کار خود جونورته. خسته شدی ازش، می‌خوای از شرش راحت شی، هی زورتو به رخش می‌کشی... خب چیکار بدبخت داری؟ دلت هوای زنای تازه کرده؟ باز برو صیغه کن.
جاوید مکثی کرد و به چشمان خون گرفته‌ی نوروز نگاه کرد و ادامه داد:
- دلت نمی‌خواد مثل فیروزه سرخر داشته باشی، اما دیگه راهشو یاد گرفتی به جای اینکه مستقیم نفسشو بگیری، کاری می‌کنی خودش بمیره تا خونش گردنت نیفته.
نوروز دل‌شکسته نگاه به زمین دوخت و چندبار سرش را تکان داد. از حرف زدن با جاوید کاملاً ناامید شد. فهمید دیگر نه برادری دارد، نه رفیقی. از این به بعد جاوید فقط برایش نجار آبادی بود. سر بلند کرد و با همان لحن خشک و محکمی که با رعیت حرف میزد، گفت:
- اصلاً هرچی که تو بگی، من جونورم،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : دردانه. ع.

دردانه. ع.

نگاربان
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/23
ارسالی‌ها
2,198
پسندها
19,692
امتیازها
46,373
مدال‌ها
22
  • نویسنده موضوع
  • #376
نوروز غمگین به عمارت برگشت. روی تخت چوبی نشست و به زمین خیره شد. ماه‌نگار که از همان بدو ورود متوجه حال بد او شده‌ بود، در یک سینی کوچک چای و میوه‌خشک گذاشته و کنار او‌ روی تخت نشست و همزمان با ریختن چای از قوری درون فنجان کمرباریک گفت:
- آقا طوری شده رفتین توی لک؟
نوروز نگاهش را از زمین گرفت و سر برگرداند و به ماه‌نگار دوخت که با برداشتن نعلبکی حامل فنجان به او چای تعارف می‌کرد. چای را از دست محبوبش که لبخند بر لب داشت، گرفت و لبخند خشکی زد. نمی‌خواست او‌ را درگیر ناراحتی‌های خودش کند، اما غیر او کسی را نداشت که دردودل کند و اگر چیزی نمی‌گفت عقده‌های دلش غمباد میشد.
با نعلبکی و فنجانی که در دست گرفته‌ بود به حوض وسط حیاط چشم دوخت.
- ماهی! دلم از همه‌چی گرفته، از روزگار، از آدما از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : دردانه. ع.

دردانه. ع.

نگاربان
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/23
ارسالی‌ها
2,198
پسندها
19,692
امتیازها
46,373
مدال‌ها
22
  • نویسنده موضوع
  • #377
نوروز نفس عمیقی کشید.
- دلم‌ می‌خواست وقتی از این‌ عمارت میرم‌ بین مردم، اونا‌ به من به چشمی‌ غیر خان‌زاده بودنم‌ نگاه‌ کنن. دلم‌ می‌خواست منو هم‌ از خودشون بدونن تا حدأقل توی دهات تنها نباشم، اما با دیدن جاوید فهمیدم تنهایی پیشونی‌نوشت منه.
- آقا تنها نمی‌مونین، یه خرده بگذره مردم هم قبول می‌کنن شما کسی نیستید که آدم بکشید. باز هم پیش جاوید برید؛ بالأخره برادرتونه، اون هم دلش نرم میشه باهاتون.
اخم‌های نوروز درهم رفت.
- دیگه پیش جاوید نمیرم، دیگه برادری هم با او ندارم. حالا که قراره تنها بمونم بذار خان‌زاده بودنمو نگه دارم، من اربابم و اونا‌ رعیت.
- وا‌... آقا؟ خب این‌جوری‌ اونا‌ هم هیچ‌وقت نزدیکتون نمیشن.
نوروز لحظه‌ای مکث کرد و بعد گفت:
- چی می‌خوای بگی ماهی؟
- آقا هیچی نمیگم، شما...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : دردانه. ع.

دردانه. ع.

نگاربان
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/23
ارسالی‌ها
2,198
پسندها
19,692
امتیازها
46,373
مدال‌ها
22
  • نویسنده موضوع
  • #378
نیره شب به دیدار آن‌ها آمد و دو کیسه پول پیش‌ روی نوروز گذاشت. او بعد از توصیه‌های مجددی برای رفتن از آن‌جا، آن‌ها را ترک کرد تا بعد از دیدار پدرش به خانه برگردد. با رفتن نیره، نوروز تکیه‌زده به متکا درحالی که یکی از زانوهایش را بالا آورده و ساعدش را روی آن گذاشته‌ بود، به کیسه‌های مقابلش چشم دوخته و در‌ فکر‌ رفت. ماه‌نگار که در فکر‌ بودن‌ همسرش‌ را دید، برخاست و کیسه‌ی پولی را که پدرش به عنوان مال پدری برایش فرستاده‌ بود را از میان گنجه بیرون کشید و کنار دو کیسه‌ پول دیگر‌ گذاشت و خودش مقابل نوروز به زمین نشست. نوروز با دیدن کیسه‌ی سوم‌ سر بلند کرد و به ماه‌نگار‌ چشم دوخت.
- این چیه؟
ماه‌نگار درحالی که روی دست بسته‌اش را انگشت می‌کشید تا شاید از خارشی که به جانش افتاده‌ بود، رها شود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : دردانه. ع.

دردانه. ع.

نگاربان
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/23
ارسالی‌ها
2,198
پسندها
19,692
امتیازها
46,373
مدال‌ها
22
  • نویسنده موضوع
  • #379
ماه‌نگار ابروهایش را بالا انداخت.
- وا آقا این حرفه می‌زنید؟ شما دهاتی هستین، از اولش توی دهات بزرگ شدین، نباید از خونه ساختن بترسید.
نوروز پوزخندی زد.
- ربطش چیه؟
ماه‌نگار لبخندی زد و دست سالمش را روی دستان نوروز که به زانوهای تاشده‌اش تکیه داده‌ بود، گذاشت.
- ربطش اینه که همه توی دهات خونه می‌سازن، شما هم از اولش خونه دیدید و همه چیز خونه سرتون میشه، پس ترس نداره.
دستش را برداشت، رو از همسرش برگرداند و با لحن شیطنت‌آمیزی گفت:
- ماهی‌ریزه باید بترسه که توی چادر بزرگ شده و چیزی از سروسامون دادن خونه‌ی دهاتی سرش نمی‌شه.
نوروز همان‌طور که به نیم‌رخ همسرش چشم دوخته‌بود، لبخندی زد.
- باز زبون‌بازیت گل کرد؟
ماه‌نگار با حفظ همان حالت نیم‌رخ، نگاهش را به طرف نوروز چرخاند و لبخندی زد.
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : دردانه. ع.

دردانه. ع.

نگاربان
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/23
ارسالی‌ها
2,198
پسندها
19,692
امتیازها
46,373
مدال‌ها
22
  • نویسنده موضوع
  • #380
ابروهای ماه‌نگار با نگرانی بالا رفت و سریع دست نوروز را که در حال برداشتن از روی صورتش بود، گرفت و بوسید.
- یعنی چی این حرف؟ شما‌ همه کار برای من کردید. همین که منِ خون‌بس اومده رو‌ لایق محبتتون دونستید برای یه عمر خدمت کافیه، وجودتون برای ماهی نعمته، چی‌ می‌خواد دیگه؟
نوروز رو برگرداند و سری به اطراف تکان داد.
- چه نعمتی؟ حتی این‌قدر ندارم که یه خونه بسازم، من همونیم که بهش میگن جیب خالی پز عالی... اربابم، اما‌ رعیت از من جیبش پرتره، توی عمارت پدریم هم جا ندارم، من چی هستم ماهی؟
- آقا دنیا که همیشه همین‌جوری نمی‌مونه! هرچی این‌جا هست همش مال شماست، نگید ندارید، یه چند وقت دیگه هم خونه‌ی خودتونو می‌سازید، بعد دیگه همه چی درست میشه.
نوروز دوباره به طرف ماهی سرچرخاند.
- فقط ساختن خونه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : دردانه. ع.

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 7)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا