- تاریخ ثبتنام
- 5/9/24
- ارسالیها
- 111
- پسندها
- 1,232
- امتیازها
- 7,953
- مدالها
- 7
- نویسنده موضوع
- #101
یکم که آروم شدم خودم رو از آغوشش کشیدم بیرون با چشم هایی که همچنان پر و خالی میشد نگاهم رو بهش دوختم.
-آقا امیرسام... .
-نمیشه مثل قبل بهم بگی داداش.
چیزی نگفتم که گفت:
-باشه مجبورت نمیکنم ولی بدون خیلی خوشحالم میکنی مثل قبل بهم بگی داداش.
اشک هام بند اومده بود.
- میشه بهم بگین من کیم من...من فقط امین رو یادمه فقط میدونم من ازدواج کردم و امین شوهرمه اما هیچی چیز دیگه راجب خودم نمیدونم.
-قول میدی اول به حرف هام گوش بدی بعد حرف بزنی.
سرم رو تکون دادم که ادامه داد.
-قول میدی هر چی گفتم حتی اگر باب میلت نبود شلوغش نکنی و حالت بد نشه.
سرم رو تکون دادم و گفتم:
-باشه باشه قول میدم میشه بگی به خدا داری با این قول گرفتن اتون نگرانم میکنین. اتفاقی برای امین من افتاده.
-نه آروم باش اتفاقی...
-آقا امیرسام... .
-نمیشه مثل قبل بهم بگی داداش.
چیزی نگفتم که گفت:
-باشه مجبورت نمیکنم ولی بدون خیلی خوشحالم میکنی مثل قبل بهم بگی داداش.
اشک هام بند اومده بود.
- میشه بهم بگین من کیم من...من فقط امین رو یادمه فقط میدونم من ازدواج کردم و امین شوهرمه اما هیچی چیز دیگه راجب خودم نمیدونم.
-قول میدی اول به حرف هام گوش بدی بعد حرف بزنی.
سرم رو تکون دادم که ادامه داد.
-قول میدی هر چی گفتم حتی اگر باب میلت نبود شلوغش نکنی و حالت بد نشه.
سرم رو تکون دادم و گفتم:
-باشه باشه قول میدم میشه بگی به خدا داری با این قول گرفتن اتون نگرانم میکنین. اتفاقی برای امین من افتاده.
-نه آروم باش اتفاقی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.