• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان رویای آغوش‌گرم او | مینا بانو کاربر انجمن یک‌رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع barbara
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 107
  • بازدیدها بازدیدها 3,828
  • کاربران تگ شده هیچ

barbara

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
5/9/24
ارسالی‌ها
111
پسندها
1,232
امتیازها
7,953
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #101
یکم که آروم شدم خودم رو از آغوشش کشیدم بیرون با چشم هایی که همچنان پر و خالی می‌شد نگاهم رو بهش دوختم.
-آقا امیرسام... .
-نمی‌شه مثل قبل بهم بگی داداش.
چیزی نگفتم که گفت:
-باشه مجبورت نمی‌کنم ولی بدون خیلی خوشحالم می‌کنی مثل قبل بهم بگی داداش.
اشک هام بند اومده بود.
- می‌شه بهم بگین من کیم من...من فقط امین رو یادمه فقط می‌دونم من ازدواج کردم و امین شوهرمه اما هیچی چیز دیگه راجب خودم نمی‌دونم.
-قول می‌دی اول به حرف هام گوش بدی بعد حرف بزنی.
سرم رو تکون دادم که ادامه داد.
-قول می‌دی هر چی گفتم حتی اگر باب میلت نبود شلوغش نکنی و حالت بد نشه.
سرم رو تکون دادم و گفتم:
-باشه باشه قول میدم میشه بگی به خدا داری با این قول گرفتن اتون نگرانم می‌کنین. اتفاقی برای امین من افتاده.
-نه آروم باش اتفاقی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : barbara

barbara

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
5/9/24
ارسالی‌ها
111
پسندها
1,232
امتیازها
7,953
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #102
-چرا می‌خندی؟
-آخه دختر خوب چرا به خودت فوش می‌دی؟
پس بگو داره مسخره ام می‌کنه. با ناراحتی روم رو سمتش دیگه ای کردم و گفتم:
-فوش ندارم درضمن خب طبق گفته تو بی پدر مادرم دیگه هم بابام مرده هم مامانم. جغله بچه رو نشسته به جای این‌که برای من تعریف کنه منو از این سر درگمی در بیاره به ریش نداشته من می‌خنده.
با توی آغوش کشیده شدن ناگهانیم بی حرکت موندم که بعد از چند ثانیه منو از آغوشش کشید بیرون.
-الهی من فداتشم چرا قهر میکنی آخه خیلی بامزه گفتی یه لحظه خنده‌ام گرفت باشه تعریف می‌کنم. ولی جان من یه بار دیگه. بگو چی چی بچه؟
با عصبانیت با دست سالمم زدم به روی شونه‌اش و گفتم:
-منو مسخره میکنی بیشعور... اصلا نمی‌خوام تعریف کنی.
اروم جایی که ضربه زده بودم رو مالید و بدون اینکه نگاهم. کنه سرشو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : barbara

barbara

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
5/9/24
ارسالی‌ها
111
پسندها
1,232
امتیازها
7,953
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #103
باید تا الان اون رو به اینجا می‌آوردن اما نیاورده بودن داشتم از نگرانی می‌مردم.
با باز شدن در اتاق فوی از روی تخت بلند شدم که به سمت امین برم که فوری امیرسام سمتم اومد و مانع از حرکت من شد.
-صبر کن دختر خوب وایسا الان میارنش کنار تختت یه دل سیر بشین باهاش حرف بزن ببینش دکتر گفته نباید زیاد. سر پا بمونی.
به ناچار صبر کردم.
تخت رو سمت چپ تخت من با فاصله قرار دادن. الهی بگردم سرش رو باند پیچیده بودن انگار خواب بود.
امیرسام کمکم کرد تخت رو دور زدم و به سمتش رفتم آروم دست سالمم رو نزدیک صورتش بردم اما قبل از اینکه به قسمت باند پیچی شده صورتش برخورد بکنه دستم رو عقب کشیدم با مکث دستم رو روی گونه چپش گذاشتم.
ارام سرم رو نزدیکش بردم پیشونی‌ام رو به پیشونیش چسبوندم چشم هام از تصور حجم دردی که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : barbara

barbara

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
5/9/24
ارسالی‌ها
111
پسندها
1,232
امتیازها
7,953
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #104
در میان لباس ها که به دنبال شالی می‌گشت همان که آمد شالی را بردارد چیزی در میان شال لغزید و بر زمین افتاد.
با دیدن موبایلی شکسته که به ظاهر می‌خورد آخرین مدل باشد و گران‌قیمت با تعجب به زمین خم شد و ان را برداشت که ناگهان سرش دردی سخت گرفت و تصویر هایی شروع کرد از جلوی چشم هایش گذشتن.
تصویر هایی که از آنها فهمید. خودش و امین درست در همین اتاق بر سر موضوعی دعوای‌شان شده است او عصبی شده و کنترلش را از دست داده و امین برای کنترل کردنش بر صورتش سیلی زده بوده.
باورش نمی‌شد امین چیزی در این باره بر او نگفته بود او به رویش دست بلند کرده بود.
آخه این برایش مسئله ای کوچک نبود با چیز هایی که به خاطر آورده بود. آن دعوا و درگیری چیزی جزئی نبود.
از درد زیاد بر روی تخت نشست و با دست سالمش سرش را درد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : barbara

barbara

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
5/9/24
ارسالی‌ها
111
پسندها
1,232
امتیازها
7,953
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #105
-من نمی‌دونم. چیزی بهم نگفته بودین. من این‌جوری خیال می‌کردم همونی که با موبایلش باهام تماس گرفتین برادرتون هست چون همون روز توی کافه متوجه شدم با اون پسر جوانی که همراهتون بود صمیمی بودین و ابجی صداتون می‌زد.
کاملا سردرگم بود نمی‌دونست چه باید بگوید یا که چه کار باید بکند الان به همه اطرافیانش شک داشت از همه بیشتر به کسی که فکر میکرد همسرش است و برای ماه عسل به این سفر زیارتی آمدند.
درست چند روز پیش بود چیز هایی را به خاطر آورده بود و زمانی که آن را بازگو کرده بود انها گفته ابتدا دستپاچه شده بودند و امیرسام گفته بود که انقدر به گذشته ات فکر کردی مغزت داره برات سناریو می‌چینه و او را از خیال آنچه به خاطر آورده بود بیرون رانده بود و همه آنچه را که به خاطر آورده بود را به کلی فراموش کرده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : barbara

barbara

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
5/9/24
ارسالی‌ها
111
پسندها
1,232
امتیازها
7,953
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #106
عاشق سبک داخلش شدم یه سبک خاص و زیبا و سبک ایرانی بود.
یه میز کنار پنجره رو انتخاب کرد که واقعا بهترین کار رو کرد چون جایی که میز قرار داشت کاملا دید کاملی به کل اون سالن و همین‌طور نمای خارج ساختمان داشت.
-به نظرم بهتره دسر و اینا رو کنار بزاریم فوری بریم سراغ غذای اصلی که منم روده بزرگه ام داره روده کوچیکه رو می‌خوره. پس بگم منو رو بیارن.
به تایید حرفش لبخندی زدم و سرم رو تکون دادم که دکمه ای روی میز رو فشار داد که بعد چند دقیقه کارسون رستوران اومد که به زبان عربی شروع کرد به صحبت که هیچی متوجه نمی‌شدم. وقتی گفت که یک رستوران خوبی می‌شناسه و برای پسر عموش هست فکر کردم که این رستوران هم به سبک ایرانی و همه پرسنل اونجا هم مثل کافی خودش که می‌گفت، ایرانی باشن.
وقتی تعجب من رو دیدن حسام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : barbara

barbara

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
5/9/24
ارسالی‌ها
111
پسندها
1,232
امتیازها
7,953
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #107
با صدای شخص دوم نگاهم رو از حسام گرفتم و به اون شخص دوختم خدای من خودش بود همون شخص توی باغ.
بی اختیار بلند گفتم:
-عمو حامد؟
برای چند دقیقه هر دوی اونها خشک‌شون زد.
گارسون اومد و با یک سنی که توی یک لیوان آب بود. همون شخص عمو حامد لیوان رو ازش گرفت بعد به سمت من گرفت و گفت:
-بهتره یه لیوان آب بخورین تا حالتون جا بیاد.
بعد از به تشکر همونطور که گیج بودم و تمام نگاهم به سمت عمو حامد بود چند قلپ از آب رو خوردم.
-اما شما.؟
برگشتم سمت حسام و گفتم:
-آقا حسام این این عموی منه عمو حامد.
حسام و عمو حامد نگاهی با تعجب به هم انداختن که بعد حسام با تعجب گفت:
-دایی حامد من رو از کجا می‌شناسی؟ اینکه دایی حامد نیست این پسر بزرگ دایی حامد.
ناگهان چیزی به یادم اومد فرزین همون پسر دوازده ساله به عمو حامد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : barbara

barbara

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
5/9/24
ارسالی‌ها
111
پسندها
1,232
امتیازها
7,953
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #108
-من پدر و مادرم رو از دست دادم تنها با داداش فرهان زندگی میکنم.
-یعنی عمو و زن عمو مردن؟
سرم رو به تایید تکون دادم که حسام گفت:
-اما مگه خودت نگفتی که به یاد اوردی داشتی با مادرت صحبت میکرد که داشت راجب خواهرت صحبت میکرد توعم عصبی شدی زدی موبایلت رو شکوندی؟
-باورم نمی‌شه یعنی ما یه دختر عمو دیگه هم داریم. تا جایی که یادم میاد عمو و زن عمو بچه دار نمی‌شدند برای بچه دار شدن خارج از کشور رفتن اخر از طریق ای وی اف تونستن بچه دار بشن که البته اون بچه ای که تشکیل شده بود دوقلو بودن که مینا رو جایگذاری کرده بودن و مینا به دنیا اومد قل دوم رو فیریز کردن که چند سال بعد دوباره جایگذاری کنن و به دنیا بیارنش.
من از هیچ چیزی خبر نداشتم کاملا توی یه. سر درگمی گیر کرده بودم.
-نمی‌دونم من واقعا الان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : barbara

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا