• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان قرار آن‌جاست | دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع دردانه. ع.
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 194
  • بازدیدها بازدیدها 6,722
  • کاربران تگ شده هیچ

دردانه. ع.

کاربر برتر
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/23
ارسالی‌ها
2,132
پسندها
16,922
امتیازها
42,373
مدال‌ها
21
  • نویسنده موضوع
  • #181
سید هنوز در حال ذکر خواندن زیرلبی بود. نگاهش‌ را به سنگ دوخته و دو انگشت اشاره و وسطش را روی آن گذاشته‌ بود. رفتارهای او، مرا به یاد علی می‌انداخت. قلبم از غم پر شد و لبخند تلخی روی لبم نشست. خواندنش که تمام شد، بدون آنکه چشم از سنگ بگیرد، دستش را برداشت و گفت:
- ببخشید مزاحمتون شدم.
باز یاد علی در من زنده شد. او هم همین‌طور خشک و سرد با نامحرم حرف می‌زد. پلک زدم تا اشک‌هایم را کنترل کنم.
- خواهش می‌کنم، چی شده که خواستید منو ببینید؟
کمی لبش‌ را خیس کرد و بعد با تعلل گفت:
- واقعیتش... من قبل از اینکه برم، یعنی از همون ابتدایی که تصمیم گرفتم اسممو بنویسم برای اعزام به سوریه... .
کمی مکث کرد و بعد ادامه داد:
- سعی کردم از همه حلالیت بگیرم تا اگر دینی به گردنم هست و خبر ندارم ادا کنم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : دردانه. ع.

دردانه. ع.

کاربر برتر
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/23
ارسالی‌ها
2,132
پسندها
16,922
امتیازها
42,373
مدال‌ها
21
  • نویسنده موضوع
  • #182
سید دستی به پیشانی‌اش کشید.
- اون زمانی که علی گفت شما رو برای زندگی انتخاب کرده من خیلی مخالفت کردم و باهاش حرف زدم تا رأی‌شو عوض کنه، منو ببخشید، ولی شما هیچ‌جوره به نظر من مناسب همسری علی نبودید.
دلم شکست؛ اما‌ لب‌هایم را به هم فشردم. باید برایم عادی می‌بود که او هم‌ مرا مناسب علی نمی‌دانسته، اما باز هم غمگین شدم.
- خانم ماندگار! من از سر کینه‌ی شما اون حرفا رو نگفتم، فقط خیرخواه علی بودم که بهش گفتم این دختر چی داره که انتخابش کردی؟
باز دستی به پیشانی‌اش کشید.
- علی منو ببخشه، بهش گفتم فکر‌ نمی‌کردم دلت برای مال دنیا بلغزه.
سری از تأسف تکان دادم و‌ او‌ همان‌طور که به عکس علی چشم دوخته‌ بود با لحنی که پشیمانی آن واضح بود، گفت:
- بهش گفتم خانمی انتخاب کن که فردا روز از راه رفتن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : دردانه. ع.

دردانه. ع.

کاربر برتر
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/23
ارسالی‌ها
2,132
پسندها
16,922
امتیازها
42,373
مدال‌ها
21
  • نویسنده موضوع
  • #183
سرم را به طرف سید چرخاندم که به عکس علی خیره و به وضوح چشمانش پرآب شده‌ بود.
- خدا کنه علی منو ببخشه.
بغض لحظاتی در حرف‌هایش مکث انداخت و بعد با همان صدای گرفته گفت:
- تا وقتی که اونجوری رفت من نفهمیدم کسی که اشتباه می‌کرد من بودم و نه اون.
بغض راه گلوی مرا نیز بسته بود. سید با دست کشیدن روی صورتش اشک‌هایی را که می‌خواستند فرو بریزند را قبل از آمدن پاک کرد و ادامه داد:
- از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون، من و علی زمان دبیرستان، توی اولین اردوی جهادی که رفتیم یه شب جمعه، بعد دعای کمیل باهم یه عهدی بستیم که اینقدر خوب بندگی کنیم که خدا ازمون راضی بشه و نذاره آخرش به مرگ عادی بمیریم، گفتیم نشونه‌ی بندگی کردنمون مردنمون باشه، وقتی علی اون‌طوری رفت فهمیدم به عهدش پایبند بوده و خدا ازش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : دردانه. ع.

دردانه. ع.

کاربر برتر
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/23
ارسالی‌ها
2,132
پسندها
16,922
امتیازها
42,373
مدال‌ها
21
  • نویسنده موضوع
  • #184
سید نفس عمیقی کشید.
- شما رو هم‌ خوب نشناختم، فکر نمی‌کردم اینقدر خاطر علی رو بخواید که دنبالش تا پاکستان برید، کاری که هیچ‌کس نمی‌کنه، با این همه، وقتی رفت گفتم خط فکری شما با امثال ماها متفاوته، شما دنیای خودتونو داشتید، پس دیگه با نبودن علی، اون و راهشو فراموش می‌کنید... اما‌ هرچی زمان گذشت، من دیدم چقدر پای‌بند مسیرش موندید، من بیشتر فهمیدم منظور علی از جواهر وجود شما چیه؟
مکث کرد و بعد گفت:
- خانم‌ ماندگار، شما اصلاً اون دختری نیستید که یه زمانی من علی رو به خاطرش سرزنش کردم، علی شما رو‌ شناخت و فهمید برخلاف ظاهرتون وجودتون چی هست حیف که... .
نفس عمیقی کشید و بعد از لحظاتی گفت:
- علی امروز بهتر از همیشه ناظر رفتار ماست، من وظیفه داشتم بیام ازتون عذرخواهی کنم بابت حرف‌های...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : دردانه. ع.

دردانه. ع.

کاربر برتر
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/23
ارسالی‌ها
2,132
پسندها
16,922
امتیازها
42,373
مدال‌ها
21
  • نویسنده موضوع
  • #185
زینب و پسرش زیاد از ما فاصله نداشتند. سید خود را به آن‌ها رساند، سیدعلی را در آغوش گرفت و بعد از کمی صحبت با زینب به راه افتاد. زینب نزدیکم آمد و هنوز نرسیده گفت:
- خوبی؟

لبخندی زدم.
- آره عزیزم! چرا بد باشم؟
دستم را گرفت و بعد از کمی مکث گفت:
- آسِید رو بخشیدی؟
من هم دست دیگرم را روی دستان او گذاشتم و پلکی زدم.
- چیزی نبود که ببخشم، اون فقط یه فکرایی درمورد من کرده‌ بود که خب با توجه به گذشته‌ی من عادی بود.
دستانش را از میان دستانم بیرون کشید و درحالی که چادرش را روی سرش مرتب می‌کرد نگاهش را از من گرفت و سر بالا انداخت.
- نه عزیزم! اصلاً عادی نبوده.
بعد نگاهش را به طرف من برگرداند.
- اتفاقاً همون روزهایی که آسید این فکرها رو می‌کرده و به علی‌آقا می‌گفته شما دونفر مناسب هم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : دردانه. ع.

دردانه. ع.

کاربر برتر
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/23
ارسالی‌ها
2,132
پسندها
16,922
امتیازها
42,373
مدال‌ها
21
  • نویسنده موضوع
  • #186
زینب بعد از لحظاتی گفت:
- اگه کاری نداری من دیگه برم، آسید فردا قراره برگرده، امشب میریم‌ خونه‌ی آقاجون.
لبخندی زدم.
- خیلی خوشحال شدم دیدمت، منو ببخش! این روزها سرم‌ شلوغه یه مقدار بی‌وفا شدم، تو برو به سلامت!
دستش را دراز کرد.
- نه دختر! درکت می‌کنم، ان‌شاءالله همه کارات راست و ریس بشه.
دستش را گرفتم.
- من هم امیدوارم بچه‌های مدافع حرم زود این حرومیا رو نابود کنن و آقای موسوی هم دیگه برگرده پیشت.
نگاهش سریع غمگین شد و «ان‌شاءالله» آرامی گفت. احساسات زینب همیشه عیان بود و زود فهمیدم چیزی غمگینش کرده. دستش را رها نکردم و پرسیدم:
- چی شده زینب‌جان؟
سعی کرد با لبخند نقابی بر غمش بزند.
- هیچی عزیزم!
من کسی نبودم که گول‌ بخورم.
- بهم بگو چی ناراحتت کرده؟
لبخندش تلخ شد.
- از تو نمی‌شه هیچی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : دردانه. ع.

دردانه. ع.

کاربر برتر
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/23
ارسالی‌ها
2,132
پسندها
16,922
امتیازها
42,373
مدال‌ها
21
  • نویسنده موضوع
  • #187
دستش را دور من محکم کرد.
- ولی میفته، تو ندیدی حالشو، انگار این‌جا و این زندگی براش زندانه و آزادیش هم...
مکث کرد و بعد ادامه داد:
- می‌دونم، خودم هم می‌دونم این دفعه دیگه دفعه‌ی آخره.
دستم را بین دو کتفش کشیدم.
- نگو این حرفو... خود بی‌بی نگهدارشه.
خود را از من جدا کرد و با بالا کشیدن آب بینی‌اش گفت:
- نمی‌دونم توی سوریه چی شده و چی دیده که این‌بار اینقدر حالش بده، میگه نذار شرمنده بی‌بی بشم.
نگاهش را به من دوخت و باز اشک‌هایش روان شد.
- نمی‌خوام شرمنده بی‌بی بشم سارینا!
دستم را روی صورتش کشیدم تا اشک‌هایش را پاک کنم.
- گریه نکن دختر!
خودم هم حال بهتری نداشتم و اشک‌هایم در آستانه‌ی ریختن بودند. سرش را به اطراف تکان داد.
- نمی‌خوام من مانعش باشم، به خدا می‌دونم حق همینه که آسید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : دردانه. ع.

دردانه. ع.

کاربر برتر
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/23
ارسالی‌ها
2,132
پسندها
16,922
امتیازها
42,373
مدال‌ها
21
  • نویسنده موضوع
  • #188
برای برگشت به خانه تاکسی گرفتم و در تمام مسیر به فکر رفتم. فقط لحظه‌ای کافی بود تا خاطرات همان روزی که علی را دفن کردیم به ذهنم هجوم آورد
***
جمعیت آنقدر زیاد بود که از مادر علی جدا افتادم. او را برای دیدار لحظه‌ی آخر به کنار مزار بردند و من ماندم. در تقلا بودم که رضا متوجه شد. به سختی و با کمک او که مردم را کنار می‌زد، توانستم تا نزدیک مزار پیش بروم. به کنار مزار که رسیدم. کسی داشت سنگ‌لحد می‌چید و من نگاه آخرم را از دست دادم. روی دو زانو به زمین افتادم و دقایقی مات ماندم تا گودال را پر کردند. دیگر هیچ صدایی نمی‌شنیدم، نه گریه‌ی جمعیت، نه روضه و نه قرآنی که پخش میشد. ناباور و بهت‌زده به خاک‌های کپه شده روبه‌رویم نگاه می‌کردم. دستم را میان خاک‌ها‌ی نرم و مرطوب فرو کردم اما ذره‌ای اشک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : دردانه. ع.

دردانه. ع.

کاربر برتر
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/23
ارسالی‌ها
2,132
پسندها
16,922
امتیازها
42,373
مدال‌ها
21
  • نویسنده موضوع
  • #189
با کمک رضا بلند شدم درحالی‌ که چشم از مزار علی نمی‌گرفتم دور شدم.
تمام طول راه از پنجره‌ی ماشین رضا به بیرون خیره شده‌ بودم، اما چیزی نمی‌دیدم. فقط علی و خاطراتش جلوی چشمانم راه می‌رفتند. همین که رضا ایستاد و «رسیدیم» گفت، نگاهم به در باز خانه‌‌ی علی افتاد. در ماشین را باز کرده و پیاده شدم. اطراف خانه غلغله بود؛ از حجله و بنر و صدای قرآن. در خانه، دو لنگه باز بود و مردان و زنان سیاهپوش در رفت و آمد. جلوی خانه، مقابل عکس بنر شده‌ی علی ایستادم. «افسر وظیفه شهیدعلی درویشیان».
با حسرت نگاهم را بالا کشیدم و به چهره‌ی خندانش نگاه کردم. علی من همیشه زیبا می‌خندید. دستم را روی نامش کشیدم. قلبم مچاله شد، اما باز هم اشکی نداشتم. محو عکس بودم که صدای «سلام» گفتن آشنایی شنیدم. سرم را نچرخاندم که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : دردانه. ع.

دردانه. ع.

کاربر برتر
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/23
ارسالی‌ها
2,132
پسندها
16,922
امتیازها
42,373
مدال‌ها
21
  • نویسنده موضوع
  • #190
تمام هیاهوی بیرون یک‌دفعه قطع شد. نگاهم را روی تمام اتاق و وسایلی که برایم یادگاری از علی بودند، چرخاندم. دلم سنگین‌تر از قبل شد. علی پشت میز کامپیوترش بود در حال کار. دست روی صندلی گذاشتم و محو شد. سر چرخاندم. علی مقابل آینه‌ی کمد ایستاده و موهایش را شانه می‌کرد. جلوی چوب رخت پیراهنش را آویزان می‌کرد. روی زمین آرنجش را روی بالش گذاشته و درحالی که یک پایش را دراز کرده‌بود و دیگری را از زانو تا کرده و‌ روی آن گذاشته‌ بود، داشت چیزی را حل می‌کرد. روی تخت نشسته‌ بود و با همان لبخند همیشگی‌اش به من نگاه می‌کرد. همیشه عاشق طرز نگاه کردنش بودم.
- علی اینجایی؟
کنارش نشستم، اما به جای او قاب عکسش روی تخت بود. سریع سر برگرداندم. دیگر علی هیچ‌جا نبود. بالأخره دل سنگین شده‌ام شکست و قطره‌ی اشک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : دردانه. ع.

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 4)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا