• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان قرار آن‌جاست | دردانه عوض‌زاده کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع دردانه. ع.
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 203
  • بازدیدها بازدیدها 6,855
  • کاربران تگ شده هیچ

دردانه. ع.

کاربر برتر
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/23
ارسالی‌ها
2,159
پسندها
17,378
امتیازها
42,373
مدال‌ها
21
  • نویسنده موضوع
  • #201
با تعلل برخاستم. با اینکه می‌دانستم دلیلی برای اثبات حرفم ندارم، اما خواستم تیری در تاریکی رها کنم.
- خود سهراب نفیسی بهم گفت.
ابروهای قاضی بالا پرید.
- خودش؟
- بله خودش... صبح روز خاکسپاری پدرم، من ایشونو توی کافه دراژه همراه آقای حمداللهی دیدم و خودشون اعتراف کردن که همه‌ی این ماجرای قرارداد شرکت اماراتی و‌ قرارداد خودش فقط یه نقشه بوده برای بالا کشیدن اموال پدر من.
حمداللهی سریع برخاست.
- اعتراض دارم آقای قاضی!
قاضی دستش را به نشانه‌ی سکوت به طرف او گرفت و به من گفت:
- یعنی شما به جای تشییع پدرتون رفتید کافه؟
لحن نامطمئن قاضی گویای این بود که باور نکرده است.
- بله آقای قاضی، می‌دونم خیلی نامعموله، سهراب نفیسی منو کشوند کافه.
قاضی چند لحظه به من چشم دوخت و بعد گفت:
- این ادعای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : دردانه. ع.

دردانه. ع.

کاربر برتر
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/23
ارسالی‌ها
2,159
پسندها
17,378
امتیازها
42,373
مدال‌ها
21
  • نویسنده موضوع
  • #202
قاضی ابرویی بالا انداخت.
- دلیل قانع‌کننده‌ای نیست، ممکنه خود مرحوم تمایلی به صحبت درباره مسایل کاریش با خانواده نداشته.
دکترلطیفی جواب داد:
- آیا وقتی شرکت با چنین بحرانی روبه‌رو شده نباید توقع داشت مرحوم اشاره‌ای، حتی کوتاه به ماجرا کرده‌ باشن؟ حتی طبق اظهارات موکل من، هیچ تغییری در روحیه‌ی ایشون هم رخ نداده‌ بود، قبول دارید حتی اگر کسی بخواد بحران نزدیک به ورشکستگی شرکتش رو پنهان کنه، اما اثرات روحی و روانی رو نمی‌تونه مخفی کنه و چه کسی بهتر از خانواده فرد برای شهادت دادن درمورد تغییر خلق و خو؟
قاضی با کمی جابه‌جایی برگه‌های مقابلش گفت:
- ببینید آقای دکتر، اینجا دادگاهه، شما هم خوب می‌دونید که با حدس و گمان پیش نمیره، با مدرک کار داره، مقابل من، هم قرارداد شرکت اماراتی هست، هم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : دردانه. ع.

دردانه. ع.

کاربر برتر
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/23
ارسالی‌ها
2,159
پسندها
17,378
امتیازها
42,373
مدال‌ها
21
  • نویسنده موضوع
  • #203
تصویر پدر در ذهنم جان گرفت، پدر به گردنم حق داشت. لحظه‌ای بعد جای آن را تصویر لبخند علی گرفت، راه درست چه بود؟ رضایت پدر یا رضایت علی؟ در وجودم جنگی برپا شده‌ بود که چه بگویم؟ با خطاب قاضی از فکر بیرون آمدم.
- خانم ماندگار دادگاه منتظره، حرفی دارید بزنید.
میلم ثانیه‌ای به طرف پدر بود و‌ ثانیه‌ای به طرف علی، لبم را به دندان فشردم و با فکر به خدا تصمیمم را گرفتم.
- من دلیلی برای رد امضا ندارم، اما مطمئنم پدرم در حالت عادی اون قراردادها رو امضا نکرده، از پدرم‌ زمانی امضا گرفتن که کنترلی روی اعمالشون نداشتن، پدرم کسی نبود که بدون تحقیق کافی‌ وارد سرمایه‌گذاری بشه و همه‌ی سرمایه‌شو ق*م*ا*ر کنه و کسی نبود که از یه عمر زندگیش به راحتی بگذره و‌ واگذارش کنه، آقای نفیسی سال‌ها همراه پدرم بودن، خوب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : دردانه. ع.

دردانه. ع.

کاربر برتر
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/23
ارسالی‌ها
2,159
پسندها
17,378
امتیازها
42,373
مدال‌ها
21
  • نویسنده موضوع
  • #204
بی‌توجه به اطراف از راهرو رد شده و از خروجی بیرون رفتم. بالای پله‌های ورودی ساختمان، ناگهان شهرزاد با گرفتن بازویم مرا نگه داشت.
- هیچ گوش میدی چی میگم؟
چیزی از حرف‌هایش را نشنیده‌ بودم. من فقط به پدر فکر کرده بودم که چقدر امروز از دستم عصبانی شد. باز هم مثل همیشه او را از خودم ناامید کرده‌ بودم. شرمنده‌ی پدر بودم، من باز علی را به او ترجیح داده‌ بودم. من واقعاً نمی‌توانستم دروغ بگویم. به علی قول داده‌ بودم خودم را به سر قرارم با او‌ برسانم. زمانی که عزیزترینم رفته‌ بود به خدا هم قول داده‌ بودم همانی شوم که او می‌خواهد. نتوانستم روی این دو قولم پا بگذارم و دروغ بگویم. مات چهره‌ی شهرزاد بودم که با تکانی مرا به خود آورد.
- حالا برام میخ هم میشی؟ میگم‌ چرا زحمت همه رو به باد دادی؟ آخه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : دردانه. ع.
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] ~Frozen~

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 5)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا