- تاریخ ثبتنام
- 3/11/24
- ارسالیها
- 37
- پسندها
- 166
- امتیازها
- 1,003
- مدالها
- 2
- نویسنده موضوع
- #21
***
(دوساعت بعد)
این آخرین دست بود؛ یک بار دیگر میباخت فرهاد برنده میشد و او تمام چیزهایی را که این مدت با بازیهای فراوان یا به قول خودش با خون دل به دست آورده بود از دست میداد و تمام... .
زندگیاش برمیگشت به همان نقطهی صفر؛ هیچ و پوچ میشد دیگر نه خانههایی در تهران داشت نه ماشین و نه...فرهاد که برگ آخر را انداخت عرق سرد پیشانیاش خشک شد؛ با دستهای لرزان ورق را روی میز گذاشت.
قهقهی فرهاد بلند شد؛ نگاه مغرورانهاش را به اصلان دوخت.
- ای بابا مثل اینکه اینبار شانس با من یار بود.
دست روی شانهی اصلان گذاشت؛ با لحنی پر از تمسخر ادامه داد:
- اشکال نداره؛ خودتو ناراحت نکن شما بعداً میتونی بازم بازی کنی و ببری!
عصبی دستش را کنار زد با صدایی کنترل شده لب زد:
- ی...یک بار دیگه سر...
(دوساعت بعد)
این آخرین دست بود؛ یک بار دیگر میباخت فرهاد برنده میشد و او تمام چیزهایی را که این مدت با بازیهای فراوان یا به قول خودش با خون دل به دست آورده بود از دست میداد و تمام... .
زندگیاش برمیگشت به همان نقطهی صفر؛ هیچ و پوچ میشد دیگر نه خانههایی در تهران داشت نه ماشین و نه...فرهاد که برگ آخر را انداخت عرق سرد پیشانیاش خشک شد؛ با دستهای لرزان ورق را روی میز گذاشت.
قهقهی فرهاد بلند شد؛ نگاه مغرورانهاش را به اصلان دوخت.
- ای بابا مثل اینکه اینبار شانس با من یار بود.
دست روی شانهی اصلان گذاشت؛ با لحنی پر از تمسخر ادامه داد:
- اشکال نداره؛ خودتو ناراحت نکن شما بعداً میتونی بازم بازی کنی و ببری!
عصبی دستش را کنار زد با صدایی کنترل شده لب زد:
- ی...یک بار دیگه سر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش