• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان رنگ عشق در تاریکی | خفاء کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع خفاء
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 31
  • بازدیدها بازدیدها 2,923
  • برچسب‌ها برچسب‌ها
    عاشقانه - اجتماعی
  • کاربران تگ شده هیچ

نظرتون راجع‌به رمان چیه؟ [لطفا هگی نظر بدید با تشکر!]

  • عالی

    رای 1 100.0%
  • خوبه

    رای 0 0.0%
  • بدنیست

    رای 0 0.0%
  • خیلی ضعیف

    رای 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    1

خفاء

نو ورود
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
3/11/24
ارسالی‌ها
37
پسندها
166
امتیازها
1,003
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #21
***
(دوساعت بعد)
این آخرین دست بود؛ یک بار دیگر می‌باخت فرهاد برنده میشد و او تمام چیزهایی را که این مدت با بازی‌های فراوان یا به قول خودش با خون دل به دست آورده بود از دست می‌داد و تمام... .
زندگی‌اش برمی‌گشت به همان نقطه‌ی صفر؛ هیچ و پوچ میشد دیگر نه خانه‌هایی در تهران داشت نه ماشین و نه...فرهاد که برگ آخر را انداخت عرق سرد پیشانی‌اش خشک شد؛ با دست‌های لرزان ورق را روی میز گذاشت.
قهقه‌ی فرهاد بلند شد؛ نگاه مغرورانه‌اش را به اصلان دوخت.
- ای بابا مثل این‌که این‌بار شانس با من یار بود.
دست روی شانه‌ی اصلان گذاشت؛ با لحنی پر از تمسخر ادامه داد:
- اشکال نداره؛ خودتو ناراحت نکن شما بعداً می‌تونی بازم بازی کنی و ببری!
عصبی دستش را کنار زد با صدایی کنترل شده لب زد:
- ی...یک‌ بار دیگه سر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : خفاء

خفاء

نو ورود
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
3/11/24
ارسالی‌ها
37
پسندها
166
امتیازها
1,003
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #22
***
(فرهاد)
- رفیق مِه اَراد خون ک
َم... .
- چی با خودت بلغور می‌کنی؟ با اون صدات!
تای ابرویی بالا می‌دهد موهایش را که مرتب می‌کند به سمتش بر می‌گردد؛ رو به او شروع به خواندن می‌کند:
- اِسمت ها مِلم جورِ وَنیکاد!
- نه کُرع؟
- وَ گیان خوم بِرا (به جون خودم داداش) نَ... .
کیوان که چهره‌ی جدی به خود می‌گیرد سخنش را نیمه تمام می‌گذارد و متعجب نگاهش می کند.
- فرهاد بدجوری مشکوک می‌زنی وضعت خوب شده کِیفت کوکه؟
- ای بابا داداش چه مشکوکی؟ یه‌ بارم شانس با من یار بوده برنده شدم.
- شرط‌بندی کردی؟
- ای بابا، آره!
- اون‌وقت با کی بازی کردی که این همه چیز وسط گذاشته؟ ما تو آبادی همچین کسی نداریم که این‌قدر پول بذاره وسط واسه بازی با تو!
پوزخندی می‌زند دست‌هایش را در جیب گرم‌کن مشکی‌اش فرو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : خفاء

خفاء

نو ورود
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
3/11/24
ارسالی‌ها
37
پسندها
166
امتیازها
1,003
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #23
وسوسه می‌شود؛ نمی‌تواند مقاومت کند و بلافاصله می‌گوید:
- ساعت چند؟
- آها خوشم اومد اهل معامله‌ای؛ ساعت ۸ شب خونه باغ کریم چاخان، می‌دونی که کجاست؟
- می‌دونم ساعت ۸ اونجام!
و بعد تلفن را قطع می‌کند؛ وارد اتاق می‌شود، کیوان متعجب می‌پرسد:
- کی بود؟
- یکی از آشناهام.
- ای دل غافل نکنه عاشق شدی؟
قهقه‌اش به هوا می رود.
- چه جورم! میگم داداش ببخشید امروز شمال کنسل شد فردا بریم؟
- باشه داداش من مشکلی ندارم.
***
(ساعت ۸ شب)
جلوی درِ باغ ترمز می‌کند؛ وارد که می‌شود سر و صدای مردمی که هرکس به نحوی مشغول خوش گذرانی است به گوشش می‌رسد، به دنبال اصلان سر می‌چرخاند پیدایش می‌کند؛ درست ته باغ مشغول بازیست همین که به سمتش گام بر می‌دارد دختری با لباس قرمز جلویش را می‌گیرد:
- به‌به سلام فرهاد خان!
گره...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : خفاء

خفاء

نو ورود
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
3/11/24
ارسالی‌ها
37
پسندها
166
امتیازها
1,003
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #24
جهت مشاهده متن کامل باید عضو انجمن شوید
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : خفاء

خفاء

نو ورود
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
3/11/24
ارسالی‌ها
37
پسندها
166
امتیازها
1,003
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #25
***
(آسیه)
چقدر عجیب است این گردش روزگار، سرنوشت گاهی آن قلمِ جادویی‌اش را آن‌قدر شیرین می‌کند که دل آدم را می‌زند، برعکس گاهی آن‌قدر زهر می‌زند که تن و بدنت خشک می‌شود اما زنده‌ای؛ زنده که نه محکوم به زنده ماندنی! زندگی برای او همه درد است؛ رنج است و سختی اما آیا تمام می‌شود؟ آیا سرنوشت دلش به رحم می‌آید و این مار‌هایی که برای گرفتن زهرشان زندانی کرده را رها می‌کند؟ آیا جوهر قلمش را شیرین می‌کند و این زندگی را به کامش شیرین می‌کند؟
در گوشه‌ای کز کرده بود؛ چندروزی بود که نه چیزی می‌خورد و نه حرفی بر زبان می‌آورد. سکوت تنها همدم این روزهایش بود؛ با شنیدن صدای خاتونی که درحال ماساژ پاهای دردمندش بود و از درد روزگار می‌نالید نگاه بی‌جانش را به طرفش سوق داد.
- ای خدا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : خفاء

خفاء

نو ورود
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
3/11/24
ارسالی‌ها
37
پسندها
166
امتیازها
1,003
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #26
جهت مشاهده متن کامل باید عضو انجمن شوید
تقدیم به همه‌ی شما عزیزان♡
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : خفاء

خفاء

نو ورود
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
3/11/24
ارسالی‌ها
37
پسندها
166
امتیازها
1,003
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #27
تکیه به دیوار کاه‌گلی پشتِ‌‌سرش داد؛ سیگارش را روی زمین انداخت و بی‌توجه به حرف‌های عادل سخن خودش را به زبان آورد.
- به آسیه بگو واسه فردا آماده باشه.
نفسی فرو فرستاد؛ می‌خواست معترضانه سخن خودش‌را به کرسی بنشاند؛ اما با یک چَشم دهانش را بست و تمام بغض‌ها؛ حسرت‌ها و ناراحتی‌هایش را فروخورد.
***
(صبح روز بعد دادگاه)
(فرهاد)
رو به سمت برزو کرد تا بار دیگر حرف‌هایش را تکرار کند؛ اما قبل از این‌که چیزی بگوید برزو به آرامی دستش را روی شانه‌اش گذاشت و لب باز کرد.
- فهمیدم آقا؛ به خدا فهمیدم! می‌دونم چی بگم که نه سیخ بسوزه و نه کباب!
دستش را به نشانه تهدید بالا آورد.
- وای به حالت برزو یعنی وای به حالت اگه کار رو خراب کنی؛ خودت خوب می‌دونی که پای خودت هم گیره!
برزو که‌ سرش را با ترس تکان داد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : خفاء

خفاء

نو ورود
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
3/11/24
ارسالی‌ها
37
پسندها
166
امتیازها
1,003
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #28
- بفرمایید سرجاتون بشینید خانم مهروای.
با همان گام‌های سست به طرف صندلی که در کنار پدرش بود رفت.
- خُب جناب برزو زارعی بفرمایید در جایگاه شاهد قرار بگیرید.
برزو در جایگاه شاهد ایستاد؛ دست روی قرآن نهاد و سوگند خورد که جز حقیقت چیزی بر زبان نیاورد؛ نگاهش را از فرهاد که با خشم و عصبانیت به او چشم دوخته بود گرفت و به آسیه‌ای که رنگ به رو نداشت و ملتمسانه به او خیره شده بود انداخت؛ دلش می‌سوخت اما راهی جز دروغ نداشت؛ اگر بر علیه فرهاد حرفی بر زبان می‌آورد فرهاد ادعا می‌کرد که او هم در قتل شریک بوده هرچه نباشد اثر انگشت او هم روی آن اسلحه نحس بود؛ علاوه برآن مالکیت این اسلحه برای برزو بود.
نگاهش را به سمت قاضی سوق داد.
- خُب جناب زارعی بفرمایید که اون روز دقیقاً چی دیدید؟
- اون روز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : خفاء

خفاء

نو ورود
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
3/11/24
ارسالی‌ها
37
پسندها
166
امتیازها
1,003
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #29
- مگه چقدر فاصله داشتید که با دویدن هم نتونستی بهشون برسی؟
- خُب... خُب انبار خیلی بزرگه فاصله زیاد بود.
- متوجه شدم بفرمایید بشینید؛ جناب فرهاد شهریاری بفرمایید در جایگاه قرار بگیرید.
نگاهی به وکیلش انداخت و بعد به سمت جایگاه رفت؛ در آن‌جا ایستاد و منتظر به قاضی نگاه کرد.
- صورتتون چی شده؟
درحالی‌که به ارسلان برادر اصلان اشاره می‌کرد شروع به صبحت کرد:
- همین دو دقیقه پیش؛ ایشون یهو به من حمله‌ور شدن.
- قاضی سری تکان داد و شروع به پرسیدن سوالاتی از فرهاد کرد پس از اتمام پرسش و پاسخ‌ها قاضی یک استراحت چهل دقیقه‌ای داد تا پس از آن حکم نهایی را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : خفاء

خفاء

نو ورود
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
3/11/24
ارسالی‌ها
37
پسندها
166
امتیازها
1,003
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #30
جهت مشاهده متن کامل باید عضو انجمن شوید
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : خفاء

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا