• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رتبه سوم تراژدی رمان روی دیگر زندگی | فاطمه فاطمی نویسنده افتخاری انجمن یک رمان

FATEME078❁

نویسنده انجمن
سطح
46
 
تاریخ ثبت‌نام
30/3/17
ارسالی‌ها
2,747
پسندها
66,703
امتیازها
66,873
مدال‌ها
50
سن
26
  • نویسنده موضوع
  • #201
گیله‌گل پاهایش را روی هم انداخته و نیم‌نگاهی به دیار می‌اندازد.
-‌ قصدتون چیه؟
-‌ این آقا گفتن این‌جا رو گذاشتید برای فروش.
عینکش را روی نوک بینی مستقر می‌کند.
-‌ نه. قصدتون چیه؟
با وجود چند ماهی که پیش او گذراندم، باز هم نمی‌توانم مستقیم منظورش را متوجه شوم.
-‌ میگن قصد دارید بعد خرید با این مغازه چی کار کنید؟
کاش به جای این ملاقات جلوی در، داخل اتاق استراحت می‌رفتیم. آن‌وقت لازم نبود صدای تکان خوردن‌های مکرر صندلی چوبی شکسته دیار را بشنوم.
-‌ من...راستش رو بخواید، قصد خرید ندارم. نمی‌خوام کس دیگه‌ای هم این‌جا رو بخره. دوست ندارم بیام انقلاب و کتاب‌فروشی شما رو نبینم. من می‌خوام شریک بشیم. شما سرمایه ندارید، من سرمایه‌گذارتون می‌شم؛ ولی به شرط این‌که اجازه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : FATEME078❁

FATEME078❁

نویسنده انجمن
سطح
46
 
تاریخ ثبت‌نام
30/3/17
ارسالی‌ها
2,747
پسندها
66,703
امتیازها
66,873
مدال‌ها
50
سن
26
  • نویسنده موضوع
  • #202
دستش را پشت کمر گیله‌گل می‌گذارد. با هم به اتاق تعویض لباس می‌روند. دیار می‌تواند راضی‌اش کند. مطمئنم. زمان کند می‌گذرد. به پشت شیشه نگاه می‌کنم. همان‌جایی که گذر بردیا را دیدم، دنبالش رفتم. نامش را صدا زدم. بازگشتش را تقدیر نامیدم. بلند می‌شوم. قفسه‌ها را یکی پس از دیگری رد می‌کنم. می‌رسم به دیوار. به جایی که بارها کنار هم نشسته بودیم و کتاب می‌خواندیم. که او گریسته بود و من آرامش کرده بودم. صورت رنگی‌اش را روی دیوار تجسم می‌کنم و خنده‌هایش را. عجب ذهن بی‌خاصیتی دارم. به هر چه می‌خواهم از یاد ببرم، بال‌وپر می‌دهد. صدای بازشدن در، به قدم‌هایم سرعت می‌بخشد. پیش از رسیدن آن‌ها سرجایم می‌نشینم. همان جایی است که روز استخدام نشسته بودم. دیار همان‌طور ایستاده است...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : FATEME078❁

FATEME078❁

نویسنده انجمن
سطح
46
 
تاریخ ثبت‌نام
30/3/17
ارسالی‌ها
2,747
پسندها
66,703
امتیازها
66,873
مدال‌ها
50
سن
26
  • نویسنده موضوع
  • #203
جهت مشاهده متن کامل باید عضو انجمن شوید
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : FATEME078❁

FATEME078❁

نویسنده انجمن
سطح
46
 
تاریخ ثبت‌نام
30/3/17
ارسالی‌ها
2,747
پسندها
66,703
امتیازها
66,873
مدال‌ها
50
سن
26
  • نویسنده موضوع
  • #204
با چشم‌هایی خیره سرتاپایم را از نظر می‌گذراند. نگاه مرا که می‌بیند، سرش را به دو طرف تکان می‌دهد. چشم‌هایش را برای ثانیه‌ای می‌بندد.
-‌ چرا این‌ها رو پوشیدید؟
نگاهش به کف زمین است. گامی به جلو برمی‌دارم.
-‌ نباید می‌پوشیدم؟
روی پلک‌هایش دست می‌کشد.
-‌ نه... نمی‌دونم.
بی‌آنکه از زمین بردارد، دستش را به سمتم دراز می‌کند. کاغذ را می‌گیرم.
-‌ لطفاً پول رو به این شبا واریز کنید. هر چقدر شد، مشکلی نیست. فقط خیلی زود.
به کاغذ کوچک نگاه می‌کنم. نام آشنای صاحب حساب، پلک‌های را ثابت نگه می‌دارد. چرا باید برای پویان نیاکان مبلغ را واریز می‌کردم؟ گیله‌گل چرا به خانه ما رفت؟
-‌ حساب برادر ترانه؟
بدون آن که پاسخی بدهد، پشتش را به من می‌کند. کتابی برمی‌دارد. روی جلدش فوت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : FATEME078❁

FATEME078❁

نویسنده انجمن
سطح
46
 
تاریخ ثبت‌نام
30/3/17
ارسالی‌ها
2,747
پسندها
66,703
امتیازها
66,873
مدال‌ها
50
سن
26
  • نویسنده موضوع
  • #205
-‌ خب این چه ربطی به تو داره؟
همزمان با تکان دادن سر، طره‌ای از موهایش روی چشم‌هایش را می‌پوشاند. سکوتش طولانی می‌شود. جلو می‌روم. تا جایی که شانه‌هایم در مقابل شانه‌هایش قرار می‌گیرند. سوال را چندبار در ذهنم تکرار می‌کنم. بالاخره زبانم جرات پیدا می‌کند.
-‌ چرا عکس‌های ترانه رو دیوار اتاقن؟
لب می‌گزد. مژه‌های فر و بلندش را چند بار پایین می‌برد و بالا می‌آورد.
-‌ دوستش داشتم. هنوزم دارم.
چند گام به عقب برمی‌دارم. نفس در سینه‌ام حبس می‌شود. انتظار این پاسخ را نداشتم. او ترانه را دوست داشت؟ همان‌طور که من بردیا را دوست داشتم؟ یا شبیه علاقه‌ام به پویان؟
-‌ می‌دونست؟
لحظه‌ای سکوت می‌کند. نفسش را عمیق بیرون می‌دهد. شانه‌هایش کمی خم می‌شود، انگار می‌خواهد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : FATEME078❁

FATEME078❁

نویسنده انجمن
سطح
46
 
تاریخ ثبت‌نام
30/3/17
ارسالی‌ها
2,747
پسندها
66,703
امتیازها
66,873
مدال‌ها
50
سن
26
  • نویسنده موضوع
  • #206
***
میهمانی خاندان شکیبا از آنچه خیال می‌کردم بزرگ‌تر و مجلل‌تر بود. از هر طرف سالن عبور می‌کردم به آدم تازه‌ای برخورد می‌کردم. آدم‌هایی که سلامم می‌دادند و من آن‌ها را نمی‌شناختم. حتی یکی‌شان کمرم را چنان به خودش فشرد که کم مانده بود له بشوم. از مه‌لقا شنیدم که او عمه بزرگم شکیبا است. برای نامش زحمتی نکشیده بودند و او را با نام و نام‌خانوادگی یکسان نامیده بودند. دیر رسیدنم به میهمانی ارزشش را داشت. زمانی رسیدم که خیلی‌ها در دنیای دیگری سیر می‌کردند و مشغول نوشیدن بودند. لباس زن‌ها چنان غیرمتعارف بود که نمی‌توانستم نگاه از بعضی‌هاشان بردارم. مردی پشت پیانو نشسته بود و همراه نواختن، می‌خواند. زبانش نه فرانسوی بود، نه انگلیسی. شاید ایتالیایی می‌خواند. نمی‌دانم.
نگاه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : FATEME078❁

FATEME078❁

نویسنده انجمن
سطح
46
 
تاریخ ثبت‌نام
30/3/17
ارسالی‌ها
2,747
پسندها
66,703
امتیازها
66,873
مدال‌ها
50
سن
26
  • نویسنده موضوع
  • #207
-‌ آقا گفت کمک کنم زودتر آماده بشید. خیلی هم شاکی بود از دست‌تون. آخه امشب وقت دیر کردن بود؟
-‌ ترافیک بود.
ریز می‌خندد.
-‌ پیش بردیا بودی؟
آخرین جایی که می‌خواستم باشم، پیش او بود.
-‌ نه. محل کار جدیدم بودم.
پشتم می‌ایستد. طوری که از آینه دیده نمی‌شود. زیپ لباس که بالا می‌رود، نفس در سینه‌ام گیر می‌کند. بالاتنه‌ام تحت فشار است؛ پارچه محکم به پوستم چسبیده، انگار بدنم را وادار می‌کند خودش را به یاد بیاورد. حس خفگی دارم، اما می‌دانم باید تحملش کنم؛ این فشار، بهای بهای دیده شدن است.
مه‌لقا گردنبند را از داخل جعبه بیرون می‌آورد. ثانیه‌ای جلوی چشم‌هایش می‌گیرد.
-‌ خیلی خوشگله. مبارک باشه.
لبخندی به رویش می‌زنم. دست‌هایش را تا گردنم بالا می‌آورد. در آینه کسی را می‌بینم که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : FATEME078❁

FATEME078❁

نویسنده انجمن
سطح
46
 
تاریخ ثبت‌نام
30/3/17
ارسالی‌ها
2,747
پسندها
66,703
امتیازها
66,873
مدال‌ها
50
سن
26
  • نویسنده موضوع
  • #208
-‌ خوشبختی ترانه؟ دیگه نمی‌خوای برگردی؟
برگردم؟ دیوانه‌ام؟
-‌ من سایه‌م. ترانه مرده. خوشبختم. هر روز خوشبخت‌تر از دیروز. حالا می‌تونی بری.
بی‌توجه به من میز را دور می‌زند. از سبد میوه، سیب سرخ را برمی‌دارد.
-‌ چقدر عوض شدی. اول شک کردم خودت باشی. با آخرین باری که دیدمت زمین تا آسمون فرق داری.
لوستر بالای سرمان مدام تغییر رنگ می‌دهد. گاهی موهای را آبی می‌بینم، گاهی قرمز، گاهی بنفش.
-‌ خودت این زندگی رو برام ساختی. من تازه دارم می‌فهمم جوونی کردن چه شکلیه. حق نداری ازم بگیریش.
بخشی از ابروهای پر سفید و سیاهش روی پلک‌هایش افتاده. لیوانی پر کرده و به دستم می‌سپارد.
-‌ برات مهم نیست خونه بچگی‌هات رو دارن می‌فروشن تا برادرت آزاد شه؟
دست‌هایم را روی گوش‌هایم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : FATEME078❁

FATEME078❁

نویسنده انجمن
سطح
46
 
تاریخ ثبت‌نام
30/3/17
ارسالی‌ها
2,747
پسندها
66,703
امتیازها
66,873
مدال‌ها
50
سن
26
  • نویسنده موضوع
  • #209
می‌خواهم در اتاق را باز کنم و به پیش کشیدن نام کامبیز پایان دهم که سیب سرخ گاز خورده‌ای قل‌خوران از نیمه‌ باز در اتاقم به سمت پاهایم حرکت می‌کند. دستم روی دستگیره خشک می‌شود. پاهایم راه اتاق را پیش می‌گیرند. سیب سرخ را دست پیرمرد دیده بودم. نکند به اتاق رفته؟ در را به جلو هل می‌دهم. خبری از او نیست. نفس حبس شده در سینه‌ام را آزاد می‌کنم. گامی به جلو برمی‌دارم. همه چیز همان‌طور است که بود. سرم را به عقب می‌گردانم. سیب همان جا روبه‌روی در اتاق خواب شکیبا بی‌حرکت مانده. چندبار پلک می‌زنم. صدای خش‌خش کاغذی در نزدیکی پنجره به گوش می‌رسد. دفتری سفید باز شده و صفحاتش یکی پس از دیگری جلوی چشم‌هایم در حال گذرند. دستم را میان صفحات می‌گذارم. پنجره بسته است اما کاغذها به طرز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : FATEME078❁

FATEME078❁

نویسنده انجمن
سطح
46
 
تاریخ ثبت‌نام
30/3/17
ارسالی‌ها
2,747
پسندها
66,703
امتیازها
66,873
مدال‌ها
50
سن
26
  • نویسنده موضوع
  • #210
با چشم‌هایی مغروق خشم سرش را بالا می‌گیرد و شکیبا را نگاه می‌کند. شاید انتظار دارد او خم شود و بلندش کند.
-‌ خب... چرا معطلید؟ زنگ بزنید اورژانس.
کاملیا دستش را روی شانه برادرش می‌گذارد.
-‌ نیازی نیست. من خوبم. مهمون‌ها رو سرپا نگه ندارید.
به کمک کامبیز از جا بلند می‌شود. دامن سرخ بلندش را مرتب می‌کند. شکیبا کنار گوشش زمزمه می‌کند:
-‌ مطمئنی خوبی؟
سر تکان می‌دهد. دستش را سمت میهمان‌ها دراز می‌کند.
-‌ بفرمایید... ببخشید این‌طوری شد.
همراه کامبیز پایین می‌رود. پیشخدمت‌ها هم به دنبال‌شان. من می‌مانم و شکیبا. به خودم می‌آیم. هنوز روی زمین نشسته‌ام و رفتن آن‌ها را تماشا می‌کنم. شکیبا دستش را سمتم می‌گیرد. گرم است. بلند می‌شوم. مقابلش می‌ایستم و شانه بالا می‌اندازم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : FATEME078❁

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 8)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا