- تاریخ ثبتنام
- 30/3/17
- ارسالیها
- 2,770
- پسندها
- 66,706
- امتیازها
- 66,873
- مدالها
- 50
- سن
- 26
- نویسنده موضوع
- #231
- یه پسری اونجا بود. وقتی فهمید من پدر توام، یه برگ چک بهم داد. گفت همون مبلغی که واریز کردی برات چک کشیدن. گفت تصمیم گرفتن دیگه اونجا رو نفروشن. و به تو اطلاع دادن.
دستش را زیر چانهاش میبرد.
- به نظرت من چطوری میتونم به تو اعتماد کنم و دار و ندارم رو بسپرم بهت؛ وقتی سادهترین اتفاقات رو ازم مخفی میکنی؟
سردردم اوج میگیرد. بخار چای رفته.
- فرصت نشد بهتون بگم. راستش هیچی اونطوری که من فکر میکردم پیش نرفت. مخصوصاً سر طاها. من کاملاً شکستم بابا. چطوری میتونستم بهتون بگم رو دور باختم.
شدهام شبیه یک مربی بدشناس. در هر تیمی باشم آن تیم بازنده است. میخواهد رئال مادرید باشد یا شموشک. میخواهد زندگی ترانه باشد یا سایه. شکیبا فنجان را برمیدارد و به لب...
دستش را زیر چانهاش میبرد.
- به نظرت من چطوری میتونم به تو اعتماد کنم و دار و ندارم رو بسپرم بهت؛ وقتی سادهترین اتفاقات رو ازم مخفی میکنی؟
سردردم اوج میگیرد. بخار چای رفته.
- فرصت نشد بهتون بگم. راستش هیچی اونطوری که من فکر میکردم پیش نرفت. مخصوصاً سر طاها. من کاملاً شکستم بابا. چطوری میتونستم بهتون بگم رو دور باختم.
شدهام شبیه یک مربی بدشناس. در هر تیمی باشم آن تیم بازنده است. میخواهد رئال مادرید باشد یا شموشک. میخواهد زندگی ترانه باشد یا سایه. شکیبا فنجان را برمیدارد و به لب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.