• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رتبه سوم تراژدی رمان روی دیگر زندگی | فاطمه فاطمی نویسنده افتخاری انجمن یک رمان

FATEME078❁

نویسنده انجمن
سطح
46
 
تاریخ ثبت‌نام
30/3/17
ارسالی‌ها
2,770
پسندها
66,706
امتیازها
66,873
مدال‌ها
50
سن
26
  • نویسنده موضوع
  • #221
شانه بالا می‌اندازد.
-‌ هفته دیگه، من و تو... در یک مراسم باشکوه ما می‌شیم. خیالت راحت شد؟
او واقعاً مهره مار داشت. حتی زمانی که دلم می‌خواست با او سر جنگ داشته باشم، چشم‌هایش نگذاشت.
-‌ یعنی واقعاً رضایت داد؟ به این سرعت؟
چشمکی حواله چهره درمانده‌ام می‌کند.
-‌ بله بانو. فهمید من چقدر خاطر تو رو می‌خوام. حالا باید بریم برای خرید حلقه و این داستان‌ها. آزمایشم هست. چقدر کار داریم خانوم مطهری.
مشخص است سال‌ها انتظار این روزها را کشیده.
-‌ شکیبا. من همیشه شکیبام. تو هم می‌تونی بعد ازدواج فامیلی من رو بگیری. ایرادی نداره.
***
امشب برای اولین‌بار در تن زنی دیگر، با مردی که عاشقانه دوستش داشت شب را به صبح رساندم. هم ترس داشتم، هم اشتیاق اما درد نه. در تمام اعضای بدنم آتشی روشن شده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : FATEME078❁

FATEME078❁

نویسنده انجمن
سطح
46
 
تاریخ ثبت‌نام
30/3/17
ارسالی‌ها
2,770
پسندها
66,706
امتیازها
66,873
مدال‌ها
50
سن
26
  • نویسنده موضوع
  • #222
به خال‌گوشتی‌ بالای لبش دست می‌کشد.
-‌ خانوم... شما چند وقته عوض شدید. خوب و بد رو تشخیص نمی‌دید. گوش‌تون هیچ حرفی رو نمی‌شنوه. شبیه سایه خانوم من نیستید.
کجای راه را اشتباه رفته بودم؟ چندبار شبیه سایه رفتار نکردم که او را به شک انداخته؟ تای ابرویم را بالا می‌دهم. شاید خیلی با او نرم برخورد کردم.
-‌ تو کی هستی که درباره من و تصمیماتم نظر بدی؟ اصلاً به تو ربطی نداره. حالا هم برو یه املتی، نیمرویی چیزی آماده کن. گرسنه‌مه. بیارش تراس. امروز اون‌جا صبحانه می‌خورم.
کتاب آن من دیگر را از بالا برمی‌دارم و به تراس می‌روم. صندلی را عقب می‌دهم. می‌نشینم. خنک است. قطره‌های ریز باران هنوز می‌بارند. باید لباس گرم‌تری می‌پوشیدم. به پاکت سیگار روی میز نگاه می‌کنم. فندک کاملیا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : FATEME078❁

FATEME078❁

نویسنده انجمن
سطح
46
 
تاریخ ثبت‌نام
30/3/17
ارسالی‌ها
2,770
پسندها
66,706
امتیازها
66,873
مدال‌ها
50
سن
26
  • نویسنده موضوع
  • #223
-‌ چی می‌خوای از جون من؟ من دارم ازدواج می‌کنم.
دستم را بالا می‌آورم. حلقه را نشانش می‌دهم.
-‌ ببین. من خوشبختم. این همون زندگیه که می‌خواستم. ازت ممنونم. خودم رو خوب با شرایط جدید وفق دادم. همون‌طور که تو خواستی. از این به بعد دیگه نیازی بهت ندارم.
می‌خندد.
-‌ تو همیشه نیاز به کمک داری ترانه.
این نام من نیست. صدایم را بالا می‌برم.
-‌ سایه. سایه. سایه. من سایه‌م.
-‌ ولی سایه تن به این ازدواج نمی‌داد. راستی... چندتا خبر جدید برات دارم. دوست داری بشنوی؟
سرم را آهسته تکان می‌دهم.
-‌ پدرت فوت کرد. در واقع پدر ترانه. دیشب دوباره سکته کرد. این دفعه دیگه راه برگشتی براش نمونده بود.
صدای سوت در گوش‌هایم می‌پیچد. انگار همه چیز ناگهان در سرم متوقف می‌شود. تنها به وحید نیاکان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : FATEME078❁

FATEME078❁

نویسنده انجمن
سطح
46
 
تاریخ ثبت‌نام
30/3/17
ارسالی‌ها
2,770
پسندها
66,706
امتیازها
66,873
مدال‌ها
50
سن
26
  • نویسنده موضوع
  • #224
در سکوت به حرف او گوش می‌دهم. در را می‌بندم. گامی به سمت طاها برمی‌دارم. بغض با هزاربار تلاش هم تبدیل به لبخند نمی‌شود. و من بغض داشتم. بغضی که داشت خفه‌ام می‌کرد و امانم را بریده بود.
طاها دسته گل را به دستم می‌دهد. انگار نه انگار مرا در ماشین غریبه‌ای دیده. آن هم با آرایشی که با گریه خراب شده.
-‌ تو ترافیک موندم. شرمنده‌تم. خیلی منتظر موندی.
-‌ حداقل جواب زنگ‌هام رو نمی‌دادی.
در سمت شاگرد را باز می‌کند. می‌نشینم.
-‌ شرمنده. نشنیدم.
نه نظری راجع به چهره‌ام دارد و نه لباسم و نه تاکسی.
-‌ خب یه راست بریم تالار؟
شقیقه‌ام را به خنکای شیشه می‌چسبانم.
-‌ بریم.
می‌گویم برویم اما دلم جای دیگری‌ست. جایی که در آن صدای گریه قطع نمی‌شود. پیراهن مشکی کنار نمی‌رود. جایی که باید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : FATEME078❁

FATEME078❁

نویسنده انجمن
سطح
46
 
تاریخ ثبت‌نام
30/3/17
ارسالی‌ها
2,770
پسندها
66,706
امتیازها
66,873
مدال‌ها
50
سن
26
  • نویسنده موضوع
  • #225
-‌ بهتر شدی؟
سرم را به آرامی تکان می‌دهم. قرص واقعا جواب داده بود. تپش قلب نداشتم. سرم هم آرام گرفته بود.
طاها زودتر پیاده می‌شود. در را برای من باز می‌کند. دستش را می‌گیرم. بلند می‌شوم. صداها گوش‌هایم را آزار می‌دهند. باد، تور را روی صورتم پخش می‌کند. جلویم را نمی‌بینم. هر چه با دست تلاش می‌کنم جابه‌جایش کنم نمی‌شود. طاها دستم را چنان سفت گرفته که انگار قصد دارد استخوان‌هایش را بشکند. داخل تالار بالاخره می‌توانم تور را به عقب ببرم. پدر را می‌بینم که جلوتر از همه دست به سینه ایستاده. کامبیز اخم کرده و سیگار می‌کشد. کاملیا با لیوان نوشیدنی در حال رژه رفتن است.
زنی با قامتی بلند و اندامی درشت به استقبال‌مان می‌آید.
-‌ بیاید که عاقد منتظره.
نباید قبلش در آتلیه عکس می‌گرفتیم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : FATEME078❁

FATEME078❁

نویسنده انجمن
سطح
46
 
تاریخ ثبت‌نام
30/3/17
ارسالی‌ها
2,770
پسندها
66,706
امتیازها
66,873
مدال‌ها
50
سن
26
  • نویسنده موضوع
  • #226
-‌ کامبیز حداقل این کار رو باهاش نمی‌کرد. تو چرا عقل تو دادی دست دخترت؟
دستی روی موهای خیس عرقم کشیده می‌شود. شکیباست. او انقدر آرام نوازشم می‌کند.
-‌ آبرومون جلوی همه رفته. زودتر باید بریم کیان.
-‌ سایه رو با این وضعیت تنها بذارم برم؟ دیوونه شدی؟
-‌ من باید شرایط پرواز داشته باشم یا نه؟ بخوای به امید خوب شدن حال دخترت یه ماه دیگه هم بمونی دیگه باید قید پول‌هایی که اون‌ور خرج کردی بزنی.
دست شکیبا را می‌گیرم. چشم‌هایم را باز می‌کنم. داخل اتاقم هستند، با برقی خاموش.
-‌ بابا... من خوبم. نگران من نباش.
می‌نشینم. موهایم را پشت گوش می‌برم. شکیبا از لب تخت بلند می‌شود. برق را روشن می‌کند.
-‌ تو هم با ما میای. به کامبیز بگو خونه رو بذاره برای فروش. بگه زمان نداریم.
کجا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : FATEME078❁

FATEME078❁

نویسنده انجمن
سطح
46
 
تاریخ ثبت‌نام
30/3/17
ارسالی‌ها
2,770
پسندها
66,706
امتیازها
66,873
مدال‌ها
50
سن
26
  • نویسنده موضوع
  • #227
قاشقم را از برنج پر می‌کنم.
-‌ دارم می‌رم بیرون.
-‌ این وقت شب؟ با این حال‌تون؟ آقا می‌دونه؟
با این حالم می‌روم تا با چشم‌های خودم ببینم پیرمرد حقیقت را گفته یا نه. واقعاً پدر مرده؟
قاشق‌ها را بدون معطلی پشت هم داخل دهان می‌برم.
-‌ یه هودی برام بذار. با یه شلوار جین. هودی مشکی باشه لطفاً.
مه‌لقا سر تکان می‌دهد. لباس‌ها را روی پشتی صندلی می‌گذارد.
-‌ کمک‌ کنم بپوشی؟
-‌ نه. تو می‌تونی بری.
نگران است. نمی‌دانم از چه. اما نگاهش منتظر کلمه‌ای از جانب من است تا بماند.
-‌ کاش امشبم می‌موندین استراحت می‌کردید.
پاسخش را نمی‌دهم. آماده می‌شوم. جای شال کلاه هودی را روی موهایم می‌کشم. پایین راه پله کامبیز را می‌بینم. با تلفن صحبت می‌کنم.
-‌ تخفیف خوب گرفتم برات. دیگه چونه نزن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : FATEME078❁

FATEME078❁

نویسنده انجمن
سطح
46
 
تاریخ ثبت‌نام
30/3/17
ارسالی‌ها
2,770
پسندها
66,706
امتیازها
66,873
مدال‌ها
50
سن
26
  • نویسنده موضوع
  • #228
-‌ دوست ترانه این موقع شب این‌جا چی کار داره؟
طناز نزدیک می‌شود.
-‌ بذار بیاد بالا. چرا همه‌ش دعوا داری با مردم؟
از پله‌های کوتاه بالا می‌روم. در را کامل باز می‌کند.
-‌ ببخشید مزاحم‌تون شدم... من یه کابوس دیدم. درباره پدرتون بود. ایشون حال‌شون خوبه؟
صدای پویان را پشت سرم می‌شنوم.
-‌ تلفن خیلی وقته اختراع شده خانوم. اگه تو هم شنیدی دست‌مون تنگه، اومدی کمک کنی، بدون اندازه گرفتن یه مراسم آبرومند پول داریم. می‌تونید برید.
پس حقیقت داشت. پدر مرده بود. پیش از آن‌که دوباره ببینمش. که عید را پیش هم باشیم.
کاش با خالی بودن دیوارها امیدوارم نمی‌کردند. دستم را به دیوار آجری تکیه می‌دهم. بغض راه گلویم را می‌بندد.
-‌ من نمی‌دونستم. خیلی متاسفم طناز جون.
طناز سرش را آهسته تکان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : FATEME078❁

FATEME078❁

نویسنده انجمن
سطح
46
 
تاریخ ثبت‌نام
30/3/17
ارسالی‌ها
2,770
پسندها
66,706
امتیازها
66,873
مدال‌ها
50
سن
26
  • نویسنده موضوع
  • #229
طاها از راه می‌رسد. چوب در دست. مانند احمق‌ها با چوب به یکی از مردها حمله می‌کند. مرد چوب را بدون هیچ زحمتی می‌گیرد و روی زمین پرت می‌کند. مچ دست طاها را می‌چرخاند. چهره طاها جمع می‌شود. طاقت نمی‌آورم. تنم جان تازه می‌گیرد. آرنجم را خم می‌کنم و به شکم مرد می‎‌کوبم. مشت‌هایش شل می‌شود. با دو خودم را به طاها می‌رسانم. پویان با نفر سوم گلاویز است.
خم می‌شود و چوب روی زمین افتاده را برمی‌دارم. پشت سر کچل مرد می‌زنم. با تمام توانم. مچ طاها را رها می‌کند.
-‌ خانوم شما برو.
طاها در این شرایط هم به فکر آدمی غریبه است؛ نه خودش.
پویان با مشت به صورت مرد ضربه می‌زند. مرد او را زمین می‌زند. قمه را در دستش جا به جا می‌کند او می‌برد. جیغ می‌کشم. با سر و صدای ما در چند خانه باز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : FATEME078❁

FATEME078❁

نویسنده انجمن
سطح
46
 
تاریخ ثبت‌نام
30/3/17
ارسالی‌ها
2,770
پسندها
66,706
امتیازها
66,873
مدال‌ها
50
سن
26
  • نویسنده موضوع
  • #230
-‌ ترانه خیلی از تو تعریف می‌کرد. می‌گفت جونش به جونت بنده. وقتی دیدم اون‌طوری خود تو انداختی وسط دعوا فهمیدم حق داشته.
برمی‌گردم. چانه‌اش در حال رسیدن به گردنش است. خجالتی بودنش را از پدر به ارث برده بود.
-‌ حال مادرت خوبه؟
نگاهم نمی‌کند. لبخند روی صورتش ماسیده.
-‌ مامان... بعد از مرگ ترانه چیز شد... یعنی... مشکل ذهنی پیدا کرد. بردیمش یه مرکز درمانی.
دندان‌هایم از شدت روی هم سائیده شدن درد می‌گیرند. سرم را به پشتی صندلی تکیه می‌دهم. چشم‌هایم را ثانیه‌ای می‌بندم. پدر رفته، مادرم دیوانه شده. خواهر و برادرم دعوا دارند و طاهای بیچاره تنها مانده. و من از تمام این‌ها بی‌خبر بودم.
-‌ خیلی متاسفم. باید این مدت از حال‌تون باخبر می‌شدم.
-‌ آخه شما خیلی ما رو نمی‌شناسید. ما...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : FATEME078❁

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 7)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا