- تاریخ ثبتنام
- 30/3/17
- ارسالیها
- 2,770
- پسندها
- 66,706
- امتیازها
- 66,873
- مدالها
- 50
- سن
- 26
- نویسنده موضوع
- #221
شانه بالا میاندازد.
- هفته دیگه، من و تو... در یک مراسم باشکوه ما میشیم. خیالت راحت شد؟
او واقعاً مهره مار داشت. حتی زمانی که دلم میخواست با او سر جنگ داشته باشم، چشمهایش نگذاشت.
- یعنی واقعاً رضایت داد؟ به این سرعت؟
چشمکی حواله چهره درماندهام میکند.
- بله بانو. فهمید من چقدر خاطر تو رو میخوام. حالا باید بریم برای خرید حلقه و این داستانها. آزمایشم هست. چقدر کار داریم خانوم مطهری.
مشخص است سالها انتظار این روزها را کشیده.
- شکیبا. من همیشه شکیبام. تو هم میتونی بعد ازدواج فامیلی من رو بگیری. ایرادی نداره.
***
امشب برای اولینبار در تن زنی دیگر، با مردی که عاشقانه دوستش داشت شب را به صبح رساندم. هم ترس داشتم، هم اشتیاق اما درد نه. در تمام اعضای بدنم آتشی روشن شده...
- هفته دیگه، من و تو... در یک مراسم باشکوه ما میشیم. خیالت راحت شد؟
او واقعاً مهره مار داشت. حتی زمانی که دلم میخواست با او سر جنگ داشته باشم، چشمهایش نگذاشت.
- یعنی واقعاً رضایت داد؟ به این سرعت؟
چشمکی حواله چهره درماندهام میکند.
- بله بانو. فهمید من چقدر خاطر تو رو میخوام. حالا باید بریم برای خرید حلقه و این داستانها. آزمایشم هست. چقدر کار داریم خانوم مطهری.
مشخص است سالها انتظار این روزها را کشیده.
- شکیبا. من همیشه شکیبام. تو هم میتونی بعد ازدواج فامیلی من رو بگیری. ایرادی نداره.
***
امشب برای اولینبار در تن زنی دیگر، با مردی که عاشقانه دوستش داشت شب را به صبح رساندم. هم ترس داشتم، هم اشتیاق اما درد نه. در تمام اعضای بدنم آتشی روشن شده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش