• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رتبه سوم تراژدی رمان روی دیگر زندگی | فاطمه فاطمی نویسنده افتخاری انجمن یک رمان

FATEME078❁

نویسنده انجمن
سطح
46
 
تاریخ ثبت‌نام
30/3/17
ارسالی‌ها
2,773
پسندها
66,754
امتیازها
66,873
مدال‌ها
50
سن
26
  • نویسنده موضوع
  • #231
-‌ یه پسری اون‌جا بود. وقتی فهمید من پدر توام، یه برگ چک بهم داد. گفت همون مبلغی که واریز کردی برات چک کشیدن. گفت تصمیم گرفتن دیگه اون‎‌جا رو نفروشن. و به تو اطلاع دادن.
دستش را زیر چانه‌اش می‌برد.
-‌ به نظرت من چطوری می‌تونم به تو اعتماد کنم و دار و ندارم رو بسپرم بهت؛ وقتی ساده‌ترین اتفاقات رو ازم مخفی می‌کنی؟
سردردم اوج می‌گیرد. بخار چای رفته.
-‌ فرصت نشد بهتون بگم. راستش هیچی اون‌طوری که من فکر می‌کردم پیش نرفت. مخصوصاً سر طاها. من کاملاً شکستم بابا. چطوری می‌تونستم بهتون بگم رو دور باختم.
شده‌ام شبیه یک مربی بدشناس. در هر تیمی باشم آن تیم بازنده است. می‌خواهد رئال مادرید باشد یا شموشک. می‌خواهد زندگی ترانه باشد یا سایه. شکیبا فنجان را برمی‌دارد و به لب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : FATEME078❁

FATEME078❁

نویسنده انجمن
سطح
46
 
تاریخ ثبت‌نام
30/3/17
ارسالی‌ها
2,773
پسندها
66,754
امتیازها
66,873
مدال‌ها
50
سن
26
  • نویسنده موضوع
  • #232
-‌ خودم راهنماییت می‌کنم عزیزم. اتفاقا ما هم امروز پرواز داریم.
با هم از پله‌ها بالا می‌روند.
-‌ به سلامتی. همون سوئیس؟
-‌ آره. برای همیشه. ایران دیگه خسته کننده شده بود. همه‌ش محدودیت.
بعد صدایشان به گوش نمی‌رسد. کامبیز کمرش را به نرده تکیه می‌دهد.
-‌ نمی‌ری بالا؟
-‌ مگه به من خبر دادید که قراره بیاد؟ پس نه.
مچ دستم را می‌گیرد. امروز که شکیبا با من خوب نیست، همه حدشان را فراموش کرده‌اند.
-‌ منم با پدرت رفته بودم مغازه. دیدم چه حس بدی داشت وقتی فهمید تو بهش دروغ گفتی. سر طاها خیلی مردونگی کرد چیزی بهت نگفت.
اخمم را که می‌بیند مچم را رها می‌کند.
-‌ تو پیشنهاد فروش خونه رو دادی؟
-‌ نه. یهو تصمیم گرفت این‌جا خیلی برای تو بزرگه.
یهو! دروغ می‌گوید. حتما او و خواهرش ذهن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : FATEME078❁

FATEME078❁

نویسنده انجمن
سطح
46
 
تاریخ ثبت‌نام
30/3/17
ارسالی‌ها
2,773
پسندها
66,754
امتیازها
66,873
مدال‌ها
50
سن
26
  • نویسنده موضوع
  • #233
-‌ باور می‌کنید اگه بگم من سایه نیستم؟ و دیگه نمی‌خوام جای اون باشم؟
تای ابروی نازکش بالا می‌رود. روی برگه چیزی می‌نویسد.
-‌ خیلی‌ها آرزوشونه جای تو باشن. چرا از هویتت فرار می‌کنی؟
سرم را چندبار به چپ و راست حرکت می‌دهم.
-‌ این هویت من نیست. من یکی دیگه‌ام. اولش به همه گفتم. هیچکس باور نکرد. یه جایی خودمم باور شد که من سایه‌م. ولی نه... من ترانه‌م. اصلاً جای دیگه‌ای بزرگ شدم. یه خواهر دارم، دوتا برادر. یکی از یکی بهتر. برادرام پای من دراومدن. من رو نمی‌شناختن ولی باز خطر کردن.
دستم را دور لیوان شربت حلقه می‌کنم.
-‌ می‌دونید چیه خانوم دکتر. من خسته‌م. خسته از این وضعیتی که توش گیر کردم. یادم میاد رفتم مترو. ایستگاه مترو نزدیک خونه بردیا بود. از همه دلم گرفته بود. مامان، از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : FATEME078❁

FATEME078❁

نویسنده انجمن
سطح
46
 
تاریخ ثبت‌نام
30/3/17
ارسالی‌ها
2,773
پسندها
66,754
امتیازها
66,873
مدال‌ها
50
سن
26
  • نویسنده موضوع
  • #234
چند ثانیه سکوت می‌کند.
-‌ گفت افسردگی‌تون تشدید شده. یه لیست بلند بالا داده. باید تهیه کنیم. آقا، کامبیز رو فرستاد بخره.
پشت پلک‌هایم را می‌مالم.
-‌ روان آدم مگه با قرص و دارو خوب می‌شه؟
-‌ هیچی با دارو خوب نمی‌شه.
روی صندلی می‌نشیند. صندلی خودم را نزدیک او می‌کشم. سرم را روی پاهایش جای می‌دهم. روی گونه‌ام دست می‌کشد.
-‍ دلم تنگه مه‌لقا. خیلی دلم برای مامان تنگه. برای غر زدن‌هاش، برای حرف مردم گفتن‌هاش، برای بغلش.
صدای تندتند نفس کشیدنش در اتاق می‌پیچد.
-‌ ‌ مینا خانوم که هیچ‌وقت غر نمی‌زد. تموم وجودش مهربونی بود.
چگونه به او بگویم که از کسی حرف می‌زنم که تو تا به حال ندیده‌ای؟ تنها دیوانه‌ها داستانم را باور می‌کنند.
-‌ بابا خونه رو فروخته. تو خبر داشتی؟
نمی‌توانم سرم را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : FATEME078❁

FATEME078❁

نویسنده انجمن
سطح
46
 
تاریخ ثبت‌نام
30/3/17
ارسالی‌ها
2,773
پسندها
66,754
امتیازها
66,873
مدال‌ها
50
سن
26
  • نویسنده موضوع
  • #235
ندیدم شکیبا با چه سرعتی به او نزدیک شد اما صدای بلند سیلی گوش من را هم کر کرد، چه برسد به کاملیا.
-‌ دیوونه تویی که بی‌خبر برای دختر من تراپیست میاری. اول خودت رو بهش نشون می‌دادی. سایه هر مشکلی داشته باشه به من مربوطه، نه تو. نه اون. نه هر آدم دیگه‌ای.
کاملیا دستش را از روی صورتش برمی‌دارد. صدایش را روی سرش می‌اندازد.
-‌ ببین من مثل اون زنت تو سری خور نیستم‌ها. یه کاری می‌کنم از زنده بودنت پشیمون شی.
لحنش به کوچه بازاری‌ها نزدیک شده. چندبار به سینه شکیبا ضربه می‌زند. شکیبا دوباره دستش را بالا می‌برد. این‌بار کامبیز نزدیک می‌شود و دست او را در هوا می‌گیرد.
-‌ حق نداری دست رو خواهر من بلند کنی.
شکیبا هیستریک می‌خندد.
-‌ تو یه الف بچه واسه من دم درآوردی؟
کاملیا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : FATEME078❁

FATEME078❁

نویسنده انجمن
سطح
46
 
تاریخ ثبت‌نام
30/3/17
ارسالی‌ها
2,773
پسندها
66,754
امتیازها
66,873
مدال‌ها
50
سن
26
  • نویسنده موضوع
  • #236
فصل چهارم

«ما دوباره سبز می‌شویم»​

لباس‌هایم را نگاه می‌کنم. و بعد دست‌هایم را. پالتوی خودم است. انگشتری در انگشتم نیست. دست به گردنم می‌کشم. گردنبند ندارم. دستم را روی صورتم حرکت می‌دهم. بینی‌ام سرجایش است. با همان قوس.
-‌ خانوم... من رو می‌بینید؟ شما خانوم نیاکان هستید؟
کیف پولم دست اوست. کارت ملی‌ام را جلوی چشم‌هایش گرفته. خودم بودم. دوباره. کابوس تمام شده بود.
-‌ امروز چندمه؟
-‌ بیست‌و پنج اسفند.
همان شب که به خانه بردیا رفتم. همان شبی که پدر سکته کرد.
-‌ ببخشید... الان ساعت چنده؟
-‌ 10:15. دیگه داشتیم ناامید می‌شدیم شما بیدار شید. خیلی هم خوش‌خواب هستید.
چشم‌هایم را می‌مالم. هنوز یک ساعت هم نگذشته بود. صدای سوت قطار نزدیک می‌شود.
-‌...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : FATEME078❁

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 4)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا