• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رتبه سوم تراژدی رمان روی دیگر زندگی | فاطمه فاطمی نویسنده افتخاری انجمن یک رمان

FATEME078❁

نویسنده انجمن
سطح
46
 
تاریخ ثبت‌نام
30/3/17
ارسالی‌ها
2,758
پسندها
66,706
امتیازها
66,873
مدال‌ها
50
سن
26
  • نویسنده موضوع
  • #211
من اگر جای سایه بودم حتما می‌رفتم. ماندن چه برایش داشت که در برابر مهاجرت ایستادگی می‌کرد؟
با صدای بلند مردی نگاه از زن‌ها برمی‌دارم. شکیبا به احترام مرد می‌ایستد. دست هم را محکم می‌فشارند. با دیدن چهره او ناخواسته از جا بلند می‌شوم. کاریزماتیک‌ترین مردی‌ست که تا به حال دیده‌ام. چهره‌اش مردانه است. حداقل سی و دو سال را دارد. کت‌وشلوار مشکی را انگار برای تن او دوخته‌اند. از تمام جوانان میهمانی یک سر و گردن بالاتر است. نمی‌توانم نگاه از آن مژه‌های بلند و پر مشکی بردارم.
-‌ سلام.
سرش را به آرامی تکان می‌دهد. قامتش به قدری بلند است که نمی‌توانم گردنم را صاف نگه‌دارم. منتظرم دستش را به سمتم دراز کند. اما او بی‌توجه به من و شکوهی که خیال می‌کردم در چشم همه فرو کردمش، شکیبا را خطاب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : FATEME078❁

FATEME078❁

نویسنده انجمن
سطح
46
 
تاریخ ثبت‌نام
30/3/17
ارسالی‌ها
2,758
پسندها
66,706
امتیازها
66,873
مدال‌ها
50
سن
26
  • نویسنده موضوع
  • #212
شکیبا روی مبل می‌نشیند؛ من هم. لیوان را از روی میز برمی‌دارم. به لب می‌رسانم. آب پرتقالش بی‌نهایت شیرین است.
-‌ چه بد اخلاق!
لب‌هایش را به گوش‌هایم نزدیک می‌کند.
-‌ توقع داری بعد از جواب ردی که بهش دادی برات فرش قرمز پهن کنه؟
به سرفه می‌افتم. به او جواب رد داده؟ مغزش پاره سنگ داشته این دختر!
-‌ وقتی جواب رد می‌دادم هم این شکلی بود؟
با نگاه چپ چپ شکیبا تازه می‌فهمم جای فکر کردن، حرف زده‌ام.
-‌ حتی بهتر از این. انقدر تو فکر بردیا بودی که اون رو اصلاً ندیدی.
عجب احمقی بود‌ی سایه. تا این‌جاست باید از دلش دربیاورم. شده با بردن شربتی. دیدن او ذهنم را از هر چیز دیگری خالی کرده. امیدوارم هنوز هم دلش با سایه باشد.
بلند می‌شوم. بین جمعیت چشم می‌گردانم. چند نفر صدایم می‌زنند، بی‌توجه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : FATEME078❁

FATEME078❁

نویسنده انجمن
سطح
46
 
تاریخ ثبت‌نام
30/3/17
ارسالی‌ها
2,758
پسندها
66,706
امتیازها
66,873
مدال‌ها
50
سن
26
  • نویسنده موضوع
  • #213
دست از تاس ریختن برمی‌دارد. چشم‌هایش را ریز می‌کند. صورتش را جلو می‌آورد.
-‌ تلاش بیشتر از این‌که جلوی کل آدم‌های رستوران ازت خواستگاری کنم؟
از اتفاقاتی حرف می‌زد که روحم هم از آن‌ها خبر نداشت.
-‌ من اون زمان با یکی دیگه بودم. کسی که تا حد مرگ می‌پرستیدمش. بقیه به چشمم نمیومدن. باید درک کنی.
لبخندش محو می‌‎شود. در چشم‌هایش رد اشک می‌بینم.
-‌ من که خبر نداشتم! می‌تونستی مثل آدم این رو بهم بگی. نه این‌که جلوی اون همه بخوابونی تو صورتم.
دهانم بسته نمی‌شود. چطور ممکن است کسی دست روی این صورت زیبا بلند کند؟ چطور رویش شده؟
-‌ اصلاً یادم نمیاد. واقعاً همچین کاری کردم؟ خیلی متاسفم.
-‌ خیلی عالیه. تو چیزی رو به خاطر نمیاری که من صبح تا شب بهش فکر می‌کنم.
سایه طوری گند زده که هر کاری...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : FATEME078❁

FATEME078❁

نویسنده انجمن
سطح
46
 
تاریخ ثبت‌نام
30/3/17
ارسالی‌ها
2,758
پسندها
66,706
امتیازها
66,873
مدال‌ها
50
سن
26
  • نویسنده موضوع
  • #214
کاش نام دیگری داشت. این نام عذابم می‌دهد. چهره طاها را با خنده‌های دندان‌نما و آبجی گفتن‌هایش برایم تداعی می‌کند.
با شیرین‌ترین خنده‌ای که تا به حال دیده‌ام چشمک می‌زند.
-‌ فردا ساعت 12 بیا دفترم.
کدام دفتر؟
-‌ لازمه آدرس بدم؟
لازم است. خیلی هم لازم است. اما حتما سایه از آدرسش اطلاع داشته.
-‌ نه. بلدم. فقط... طاها. بیا از نو مرور کنیم. شاید باورت نشه ولی من تو این چند سال انگار تو خواب زمستونی بودم. همه کس و همه چیز رو از یاد بردم.
نگاهش به ماه است. ماه شب چهارده. در این دو هفته هر شب ماه را کامل دیده‌ام.
-‌ طاها هستم. طاها مطهری. معماری خوندم. کارشناسیم آزاد تهران شمال بود. ارشد و دکتری رو تو استرالیا خوندم. یه مدتم استادیار دانشگاه بودم. پدرم پنج سالی هست فوت کرده. مادرم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : FATEME078❁

FATEME078❁

نویسنده انجمن
سطح
46
 
تاریخ ثبت‌نام
30/3/17
ارسالی‌ها
2,758
پسندها
66,706
امتیازها
66,873
مدال‌ها
50
سن
26
  • نویسنده موضوع
  • #215
یادداشت‌ها را باز می‌کنم. نام طاها را جست‌وجو می‌کنم. سه صفحه بالا می‌آید. همه برای دو سال پیش.
آخری را می‌آورم. صد خط برای بردیا نوشته و در آخرین بند نام طاها را آورده.
« هم بازی بچگی‌هام، عاشقم از آب دراومد. خیال می‌کردم مثل خواهر برادریم، اشتباه می‌کردم. طاها بعد از پنج سال برگشته ایران. از عالم و آدم بی‌خبر. احمق! من رو کشونده رستوران تا ازم خواستگاری کنه. نمی‌تونم به بردیا بگم. دعواشون می‌شه.»
سایه تصور خواهر برادری داشته، نه من. من که می‌توانم آزادانه با او باشم. دیر شده. گوشی را روی تخت می‌گذارم. باید آماده شوم. تصویرم در آینه از چیزی که خیال می‌کردم وحشتناک‌تر است. زیر چشم‌هایم از خواب زیاد پف کرده و موهایم به سمت بالا خیز برداشته. باید دوش بگیرم. صدایی در ذهنم نام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : FATEME078❁

FATEME078❁

نویسنده انجمن
سطح
46
 
تاریخ ثبت‌نام
30/3/17
ارسالی‌ها
2,758
پسندها
66,706
امتیازها
66,873
مدال‌ها
50
سن
26
  • نویسنده موضوع
  • #216
-‌ انتخاب ما هم دست شماس.
تلفن را به گوش می‌چسباند.
-‌ دوتا کاپوچینو. ده دقیقه دیگه هم زنگ بزن دوتا باقالی پلو با ماهیچه... .
دستش را روی تلفن می‌گذارد.
-‌ خوبه دیگه؟
سرم را تکان می‌دهم.
-‌ عالیه.
-‌ با دوتا لیموناد سفارش بده.
اتاقش چه سکوت دل‌پذیری دارد. دلم می‌خواهد ساعت‌ها آن‌جا بمانم و او را تماشا کنم. کنترل را از روی میز شیشه‌ای گرد برمی‌دارد. سمت تلویزیون می‌برد. نور روی صفحه تلویزیون می‌افتد. کنترل کوچک دیگری برمی‌دارد. بدون آن‌که برگردد سمت پنجره می‌برد. پرده پایین می‌آید.
-‌ باورت نمی‌شه این‌جا چی دارم.
با لبخندی دندان‌نما تلویزیون را نگاه می‌کنم.
-‌ زود باش دیگه. چی می‌خوای نشونم بدی؟
می‌توانم تمام عکس‌ و فیلم‌های تلفن همراهش را روی تلویزیون ببینم. چقدر از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : FATEME078❁

FATEME078❁

نویسنده انجمن
سطح
46
 
تاریخ ثبت‌نام
30/3/17
ارسالی‌ها
2,758
پسندها
66,706
امتیازها
66,873
مدال‌ها
50
سن
26
  • نویسنده موضوع
  • #217
-‌ خودم هم درست نمی‌دونم. فکر کنم 10 آوریل باشه. البته کارهای دفترخونه و وکالت عقب افتاد. سر اون‌ها شاید پرواز عقب بیفته.
-‌ وکالت؟ به تو؟
کاپوچینو بدون شکر آخرین نوشیدنی‌ای بود که برای شروع صبح می‌خواستم. شکلاتی برمی‌دارم.
-‌ نه. به کامبیز. من که از پس کارهای اداری برنمیام.
ابروهایش درهم می‌رود.
-‌ اون که نمی‌تونه دماغش رو بالا بکشه. عمو عقلش رو داده دست زنش؟
چه جورم. آن هم حالا که کاملیا باردار است.
-‌ کس دیگه‌ای نبود خب. اعتماد سخت به دست میاد.
-‌ چطوری به اون اعتماد کرده؟ به نظر من که اصلاً قابل اعتماد نیست.
کاش بحث وکالت را پیش نمی‌کشیدم. حالا تا صبح می‌خواهد نصیحت کند.
-‌ تو کس بهتری سراغ داری؟ تازه کامبیز طی برنامه‌های از پیش تعیین شده قرار بود داماد پدر هم بشه.
فنجان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : FATEME078❁

FATEME078❁

نویسنده انجمن
سطح
46
 
تاریخ ثبت‌نام
30/3/17
ارسالی‌ها
2,758
پسندها
66,706
امتیازها
66,873
مدال‌ها
50
سن
26
  • نویسنده موضوع
  • #218
اسی دستش را روی هوا تکان می‌دهد. کم مانده مرا هم به جرم اخاذی بگیرند. باور ندارم او بتواند کاری از پیش ببرد. سایه در پیدا کردن آدم خلافکار هم درمانده بود. بعید می‌دانم او توانسته باشد بردیا گوشمالی دهد.
ده دقیقه است که رفته. نکند پریچهر او را گرفته باشد؟ از او بعید نیست. انگشت‌هایم روی فرمان ضرب می‌گیرند. ماشینم تا به حال شناسایی شده. کاش خودم نمی‌آمدم. سایه قطعا با او تا محل وقوع جرم نمی‌آمد.
در خانه پریچهر باز می‌شود. علاوه بر اسی، سه نفر دیگر هم بیرون می‌آیند. نمی‌دانم آن سه را چه زمان خبر کرده. خلاف او آن سه هیکل‌های بزرگ و صورت‌های زخمی داشتند. پوشه سفیدی را بالای سرش تکان می‌دهد. دنده عقب می‌روم. تا جایی که از کوچه خارج شوم. نمی‌خواهم از جلوی دوربین رد شوم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : FATEME078❁

FATEME078❁

نویسنده انجمن
سطح
46
 
تاریخ ثبت‌نام
30/3/17
ارسالی‌ها
2,758
پسندها
66,706
امتیازها
66,873
مدال‌ها
50
سن
26
  • نویسنده موضوع
  • #219
***
-‌ من تصمیمم رو گرفتم. می‌خوام تا شما هستید با طاها ازدواج کنم.
شکیبا گیج است. دست لای موهایش می‌برد.
-‌ خیلی زود نیست؟ تو می‌گفتی طاها مثل برادرمه بعد الان نظرت تغییر کرده؟
دستش را میان دست‌هایم می‌گیرم.
-‌ بابایی... من عوض شدم. بهتر از طاها برای من نیست. می‌خوام اشتباه گذشته رو جبران کنم.
نمی‌دانم دارم با زندگی سایه چه کار می‌کنم. امیدوارم خرابش نکنم.
-‌ اگه تصمیمت رو گرفتی، من ایرادی توش نمی‌بینم. می‌تونید یه مدت با هم باشید.
آن‌قدر زود با هر چه می‌خواهم موافقت می‌کند که دلم می‌ خواهد هر روز تقاضای جدیدی کنم.
-‌ فردا... فردا باید با هم بریم کافه ستاره. طاها می‌خواد رسماً ازم خواستگاری کنه.
نگاهش مردد است. او هم نمی‌داند باید چه پاسخی بدهد.
-‌ سایه، مطمئنی؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : FATEME078❁

FATEME078❁

نویسنده انجمن
سطح
46
 
تاریخ ثبت‌نام
30/3/17
ارسالی‌ها
2,758
پسندها
66,706
امتیازها
66,873
مدال‌ها
50
سن
26
  • نویسنده موضوع
  • #220
خودم را زودتر از طاها به پاساژ می‌رسانم. هیچ تماسی از گیله‌گل یا دیار ندارم. برایشان مهم نیست باشم یا نباشم. تنها پول را می‌خواستند.
ایستادن جلوی در پاساژ تنم را می‌لرزاند. این‌بار اما همه مرا با نام و پیشه دیگری می‌شناسند. نامی که بر سردر پاساژ می‌درخشد.
چند فروشنده با دیدنم جلو می‌آیند. صدای پچ‌پچ دو دختر را پشت سرم می‌شنوم. نام سایه چندبار از دهان‌شان خارج شد. جلو می‌روم. می‌رسم به اپل سیتی. سوت‌وکورترین فروشگاه پاساژ بود. برای ثانیه‌ای پشت شیشه می‌مانم. دکور را تغییر داده‌اند. دو دختر خوش‌پوش و خوش‌سیما را پشت کانتر می‌بینم. چیزی کنار گوش هم می‌گویند و ریز می‌خندند. توجهی به من ندارند. درست مشابه همان فروشنده‌هایی هستند که عرفان توقع داشت. باید دل بکنم. من هیچ‌گاه در این...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : FATEME078❁

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 6)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا