• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

فن فیکشن فن‌فیکشن بابا لنگ‌ دراز فراموش کار من | فاطمه بهار کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع فاطمه بهار
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 23
  • بازدیدها بازدیدها 1,518
  • کاربران تگ شده هیچ

فاطمه بهار

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
220
پسندها
1,453
امتیازها
9,913
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #21
بابا لنگ دراز عزیزم!
عشق مقوله‌ی عجیبی است. آدمی که گرفتار عشق نشده باشد، بی‌شکّ، درکی از احوالِ دلِ عُشّاق بزرگ جهان نخواهد داشت!
مطمئن نیستم، اما این‌روزها احساس می‌کنم من نیز عاشق شده‌ام. چون لیلی و مجنون، شیرین و فرهاد، بیژن و منیژه و یا حتی آیدا و شاملو را به خوبی درک می‌کنم.
نظر شما چیست؟! به نظرتان آیا احتمال عاشق شدنم وجود دارد؟ اصلاً باور می‌کنید که دختر کوچولوی لجبازتان عاشق شده باشد یا باز می‌خواهید مثل همیشه بخندید و در دلتان بگویید: «تو هنوز خیلی بچه‌ای دختر»؟!
عیبی ندارد اگر به حرف‌هایم بخندید. به شما حق می‌دهم. شما که از قلب من خبر ندارید! خودم باید این را تشخیص بدهم که عاشق شده‌ام یا نه!
می‌گویند عاشق شدن، علائمی دارد. مثل عرق کردن کفِ دست‌ها یا تند شدنِ ضربان قلب و از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
220
پسندها
1,453
امتیازها
9,913
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #22
بابا لنگ دراز عزیز سلام!
نمی‌دانم چه چیزی باعث شده که این روزها انقدر فکر کنم. سرم مانند کاسه‌ی کوچکی است لبریز از سؤال که اگر نپرسم، انفجارش قطعی است.
بابا، شما کی هستید، چه شکلی هستید؟! گاهی فکر می‌کنم شاید یک پسر جوان و پر شور هستید؛ گاه در ذهنم به شکل یک پیرمرد عبوس و چاق جلوه می‌کنید و گاهی نیز خیال می‌کنم یک بانوی جوان و زیبا هستید.
دلم می‌خواهد بدانم تیپ و استایلتان چگونه است! بیشتر لباس‌های اسپرت می‌پسندید یا رسمی؟ از چه رنگی خوشتان می‌آید؟ به چه غذاهایی علاقه‌مندید و از چه ویژگی‌هایی بیزارید؟!
بابا شما چگونه می‌خندید؟ وقتی می‌خندید، گوشه‌ی لپتان چال می‌افتد یا خط لبخند دارید؟!
صدایتان چگونه است؟ آیا مانند گویندگان رادیو جذاب و گیرا صحبت می‌کنید یا دارای یک حنجره‌ی عادی هستید؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
220
پسندها
1,453
امتیازها
9,913
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #23
بابالنگ دراز عزیز سلام.
غم و نگرانی این روزها بعد از مدت ها مرا به سمت نوشتن سوق داده است. قرار نیست این دلنوشته وقت شما را بگیرد. بلکه صرفا نجواهای قلب نگران من است. در شرایط کنونی سخن گفتن با یک دوست قدیمی، مرهمی است که قلب و روح انسان را قوت می بخشد.
بابا! نمی دانم از کجا شروع کنم. از دل پر دردم بگویم یا از ذهنم که مدام تصویر شما را _که لبخند بر لب پشت میز کارتان نشسته اید_ می سازد و خراب می کند؟ شاید تصوری که از شما در ذهن دارم رنگ و بوی متفاوت تری با حقیقت داشته باشد، اما باید بدانید که این موضوع به هیچ وجه باعث دوری من از شما نمی شود و حتی دلبستگی ام به شما عمیق تر نیز شده است.
این روزها زندگی برای من همانند عبور از یک جاده ی پر پیچ است. در میان این همه تنش، قطعی اینترنت، جنگ و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
220
پسندها
1,453
امتیازها
9,913
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #24
بابالنگ‌دراز عزیزم،
نمی‌دانم آنجا که هستید اوضاع چگونه است. می‌دانم که آتش‌بس اعلام شده، اما من هنوز به شرایط پیشین بازنگشته‌ و طعم آرامش را نچشیده‌ام. دیگر آن خنده‌های همیشگی، مهمان لب‌هایم نمی‌شوند، چرا که تنها راه ارتباطی‌ام با شما مسدود است. صفحه‌ی اینستاگرامی شما، تنها دریچه‌ی دلخوشی من رو به این دنیای تاریک!
این آسمان هم این روزها مثل قلب من تکلیفش با خودش مشخص نیست؛ نمی‌داند باید آرام باشد یا گرفته. گاهی طوفانی و سرد است و ناگهان گرم و آفتابی می‌شود. گاهی صاف است و اندکی بعد، شلاق طبیعت ابرهای سیاه را بر سر شهر می‌رانَد.
بابای عزیز! چهل روز است که خبری از شما ندارم. چهل روز، زمان زیادیست!
می‌دانید؟ اگر روز اول جنگ کشته شده بودم، شاید اکنون چیزی جز یک مشت خاک از من باقی نمانده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : فاطمه بهار
عقب
بالا