• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان جانْفزا | محدثه اکبری کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع mmmahdis
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 105
  • بازدیدها بازدیدها 2,371
  • کاربران تگ شده هیچ

mmmahdis

رو به پیشرفت
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
22/4/25
ارسالی‌ها
105
پسندها
88
امتیازها
218
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #91
- بابات؟
- آره، اون روز که اومدم بانک و برای اولین‌بار تو رو دیدم؛ برای انجام دادن کار بانکی پدرم اومده بودم، خودش حال مساعدی نداشت و نتونست بیاد، این شد که من اومدم.
سری تکان داده و در دل از پدر میلاد که هنوز اسمش را هم نمی‌دانست تشکر کرد. چانه‌اش به کف دستش تکیه کرده و با شرارت گفت:
- چه بابای خوبی، خدا خیرش بده.
میلاد نیز لبخندی زد، تا آمد ادامه بدهد صدای اس ام اس موبایلش توجهش را جلب کرد. نگاه هر دو به آن سمت هدایت شد، میلاد تلفنش را در دست گرفت و رو به سوگل گفت:
- آبجی خانم یادم کرده!
جواب اس ام اس را که داد گوشی را جای قبلش برگرداند، هرم سوزان لبخندش به سوی سوگل گسیل شده و گفت:
- سوگل بزار از خانواده‌ام بگم.
جرعه‌ای کوچک از قهوه‌اش را نوشید و با نگاه کردن به چهره منتظر سوگل ادامه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

mmmahdis

رو به پیشرفت
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
22/4/25
ارسالی‌ها
105
پسندها
88
امتیازها
218
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #92
دلش برای مادرش تنگ شده بود، دیگر مادری در کنارش نداشت که از داشتن همچین دختری احساس خوشبختی کند. بغض کرده از یادآوری مهربانی مادرش گفت:
- من مادرم رو دیگه ندارم که از داشتن من احساس خوشبختی کنه. شش ساله که ندارمش.
دستی به گلوی گرفته از بغضش کشید و ادامه داد:- آخه چرا باید مادرم رو انقدر زود از دست می‌دادم!؟دل میلاد نیز از بغض دلبرش به درد آمد. دوست‌داشت می‌توانست جلو رود و محکم او را در آغوشش بگیرد، آن‌قدر همان‌جا نگهش دارد که سوگلش آرام شود و بغضش را کد‌بسته به زندانِ شادی دربیاورد. اما فعلا نمی‌شد، پس بازهم به گرفتن دستش بسنده و سر خم کرد، به چشمان طوفانی محبوبش زل زد و با لبخندی توام با مهربانی گفت:
- مگه نگفتم اشک‌هات تا چه حد اذیتم می‌کنه؟ دوست داری تندتند مرگ رو با جون و دلم احساس...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

mmmahdis

رو به پیشرفت
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
22/4/25
ارسالی‌ها
105
پسندها
88
امتیازها
218
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #93
مسیر بهشت‌زهرا را در پیش داشتند، سوگل خیره به دست زخمی میلاد که چندین دور باند دورش پیچیده شده، بود و کنجکاو که چرا به این روز افتاده؟! برای اینکه مشکلش را بداند، به سمتش چرخیده با ملایمت اسمش را صدا زد.
- میلاد؟
نامش را که از خوش‌صدا ترین انسان دنیا شنید، نگاهی به او انداخت، ثانیه‌ای بعد همان‌طور که نگاهش را به روبه‌رو می‌دوخت با ((جان دلمی)) جوابش را داد.
مهربانی میلاد را که می دید، ممنون سونیا بود. او رابطه خراب‌شده‌شان را سامان بخشیده دل هر دو را از زیر خروارها آوار بیرون کشید و کنار یکدیگر قرار داد. لبخندی که به دلیل گرفتن جانی تازه از تک کلمه‌ی میلاد بود، روی لب‌هایش مراسم تاج‌گذاری داشت.
- دستت چی شده؟
چشمان عاشق میلاد اول دست خودش و سپس صورت لاغر سوگل را از نظر گذرانده، با راندن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

mmmahdis

رو به پیشرفت
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
22/4/25
ارسالی‌ها
105
پسندها
88
امتیازها
218
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #94
ماشین را گوشه‌ای پارک کرده، خاموشش کرد. بی حرف به سمت سوگل خم شد و از درون داشتبرد کیف کارت بانکی‌اش را خارج کرد؛ سوگل کمی به عقب رفت و منتظر ماند تا کار او تمام شود.
در داشبرد را به‌هم رسانده، سر جای قبلش برگشت. قبل از پیاده شدن از ماشین رو به سوگل که متعجب به کارهایش می‌نگریست با خنده پر شیطنتی گفت:
- نمی‌شه دست‌خالی برم پیش مادر خانم آینده‌ام که! باید گل و گلاب بخرم.
سپس خنده شیرینی تحویل معشوقش داده، پیاده شد و به سمت گل‌فروشی که آن سمت خیابان بود رفت.به اطراف ماشین میلاد نگاه کرد، لبخند به لبش آمده و قصد ترک کردنش را نداشت. قلبش آرام می‌تپید و آرامش را با خون به تک تک سلول‌هایش می رساند.
به این حد از با سلیقگیِ میلاد آفرینی گفته، دستش را جلو برد تا در داشبورد که بسته نشده بود را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

mmmahdis

رو به پیشرفت
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
22/4/25
ارسالی‌ها
105
پسندها
88
امتیازها
218
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #95
میلاد چشمکی زده، ساعد دستانش را روی شیشه نیمه باز قرار داد و گفت:
ـ نه ماه انتظار این لحظه رو کشیدم!
اخمی ساختگی به نشانه فکر کردن بین ابروانش نشانده و چند ثانیه بعد با خنده‌ای که دل‌وجان میلاد را به رقص درمی‌آورد جواب داد:
- دیروز به‌اندازه کافی اذیت شدی وگرنه الان وقت اذیت کردنت بود، فقط…
فقط گفتنش ترسی را به دل میلاد ریخت که در چندین ماه گذشته، مغزش را برای جولان گاهش برگزیده بود.
میلاد صاف سر جایش ایستاد و منتظر به لب‌های او زل زد، سوگل انگشتر را میان دو انگشت شصت و اشاره‌اش گرفته، بالا آورد و با خواهش از او خواست:
- میشه قبل‌از پوشیدنش، یه‌چیزی بخوام؟میلاد آب دهانش را به‌سختی قورت داد، سوگل به زن میان‌سالی که از آن نزدیکی می‌گذشت و نگاهش روی آن دو قفل بود خیره شده و پس‌از رد شدن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

mmmahdis

رو به پیشرفت
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
22/4/25
ارسالی‌ها
105
پسندها
88
امتیازها
218
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #96
سوگل جواب پدر را نمی‌دانست و قصد داشت فعلا به بهانه آشناییِ بیشتر خواستگاری را مدتی عقب بیاندازد تا بتواند با سروش صحبت کرده و اورا نرم کند.
اما میلاد می‌خواست هرچه زودتر همه‌چیز را رسمی کند تا خیالش از داشتن سوگل راحتِ راحت شود.به گل‌فروشی رسید، غرق در فکر در را به عقب هل داد و وارد شد، دسته‌گلی که تشکیل‌شده از پنج- شش شاخه گل رز قرمز بود را از فروشنده گرفته پولش را حساب کرد.
قبل‌از خارج شدن منتظر ماند تا خانمی که قصد ورود به مغازه را داشت وارد شود، سپس بعد از تشکری از گل‌فروشی خارج شد.
سوگل در ماشین نشسته، به انگشتر کف دستش می‌نگرید، انگشتان دست راستش که تن سرد انگشتر را در آغوش کشیدند، آرام شده، بر تن طلایی رنگش بوسه زدند.
مطمئن بود میلاد خواسته‌اش را قبول می‌کند، دست چپش را بلند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

mmmahdis

رو به پیشرفت
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
22/4/25
ارسالی‌ها
105
پسندها
88
امتیازها
218
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #97
دست گرمش هنوز هم درون دستان میلاد، خیره به رد بوسه روی انگشتش بود.صورتش بهر نزدیک شدن انگشت اشاره میلاد به زیر چانه‌اش بالا آمده نگاهشان در یکدیگر تلقی کرد، چشمان میلاد از فرط شادی در دریایی از اشک شوق غرق بودند.
سیبک گلویش بالا و پایین شده و بالاخره درگیری‌اش با بغض به پیروزی رسید، برای اعلام آن با صدایی محکم و مهربان گفت:
- نمی‌دونی چقدر با دیدن این انگشتر توی دستت خوشحالم کردی.
سوگل به لبانش اجازه بازی با لبخند شیطنت‌باری را داده و گفت:
- یعنی فکر کردی خواستگاری رو بدون انگشتر قبول می‌کنم؟

دستش را از دست سوگل جدا کرده روی صورت تب دار خود کشید، دمی عمیق گرفت، بغض سمج دوباره به محل جنگ برگشته و این‌بار هیچ رقمه قصد عقب‌نشینی را نداشت.
شیشه را پایین کشید و صورتش را کمی بیرون برد. هوای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

mmmahdis

رو به پیشرفت
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
22/4/25
ارسالی‌ها
105
پسندها
88
امتیازها
218
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #98
دست بالا برده روی دستان سوگل قرار داده و گفت:
- باید گذشته رو فراموش کنیم. باید گذشته رو توی گذشته رها کنیم. الان فقط این مهمه که پیش همیم!

چانه سوگل نیز از بغض لرزید، مگر می‌شود عشقِ جانِ آدم اشک بریزد و او، فقط به معشوقش زل بزند؟« حق داره که اینجوریه گریه می‌کنه! منم اگه عشقم رو هرچند کوتاه کنار کس دیگه‌ای ببینم ولی بعد پیش خودم برگرده همینطور اشک می‌ریزم.»
دست راستش در دست‌چپ میلاد قفل شد، از صورتش جداشده کمی پایین‌تر روی قلب او نشست، سوگل چشمانش را بست، انگار که سرمی آرام‌بخش به بدنش وصل کرده باشند، زدن قلب او را حس و آرام می‌شد.
میلاد که سخن می‌گفت، میزان آرامشش بالاو بالاتر می‌رفت، با جمله بعدیِ یارش چشم از دست قفل شده‌اش روی قلب او گرفته و به چشمان خیسش سپرد.
- قلب من، فقط وقتی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

mmmahdis

رو به پیشرفت
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
22/4/25
ارسالی‌ها
105
پسندها
88
امتیازها
218
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #99
دست دیگرش را روی دست میلاد گذاشته خود را غرق شده در شب چشمانش یافت و پلکش را روی نگاه آبیش کشید.
میان پلک‌های سوگل که شیاری چند سانتی باز شد، لبخند شیرین میلاد دیده‌اش را در بر گرفت، میلاد دستش را به قصد پاک کردن اشک‌ گونه‌هایش بالا برد. صورت خیسش که پاک شد، دسته گل را برداشته پیش از دادن به سوگل شاخه‌ای را که از پیش جدا کرده بود روبه رویش گرفت.***
چشمانش را باز کرد و خمیازه‌ای کشید. روی تختِ آبی رنگش نشست. دستی به چشمانِ ستاره رنگِ خواب دارش کشیده، پتو را کنار زد و بلند شد.
تیشرت خاکستری‌اش را از روی دستهٔ صندلیِ میز لب تاپش برداشت و در یک حرکتِ سریع آن را به تن کرد. به سمت در اتاقش که روبه روی تخت بود، رفته بازش کرد و خارج شد.
صدای خانمی از داخل تلوزیون که آشپزی آموزش می‌داد فضای خانه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

mmmahdis

رو به پیشرفت
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
22/4/25
ارسالی‌ها
105
پسندها
88
امتیازها
218
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #100
مادر صبحانه‌اش را آماده کرده و دوباره مشغول درست کردن ناهارش شد، از دستشویی که خارج شد از روی آویز کنار در حوله‌اش را برداشت و به صورت نمدارش کشید.پشت میز نشسته و مشغول خوردن صبحانه شد. لقمه سوم را که می‌گرفت رو به مادرش پرسید:
- روژین کجاست؟
مادر خورشش را کمی هم زده به طرف پسرش چرخید:
- دوستش زنگ زده داره با اون صحبت می‌کنه.
آهانی گفت و لقمه را در دهانش قرار داد.
- مامان امروز کارهای بابارو خودم انجام میدم ها! زهرا خانم خواست اعتراضی کند که جلوتر از او محکم ادامه حرفش را پیش گرفت.
- اعتراض نداریم، کل هفته از تو جمعه ها از من.
- سلام داداشی جونم.
صدای روژین به بحثشان خاتمه داد، سر برگرداند و جواب سلام خواهرِ دردانه‌اش را داد. روژین روی صندلیِ کنار برادرش نشست، لقمه‌ای از پنیر جلوی او را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
عقب
بالا