- تاریخ ثبتنام
- 22/4/25
- ارسالیها
- 105
- پسندها
- 88
- امتیازها
- 218
- مدالها
- 1
- نویسنده موضوع
- #91
- بابات؟
- آره، اون روز که اومدم بانک و برای اولینبار تو رو دیدم؛ برای انجام دادن کار بانکی پدرم اومده بودم، خودش حال مساعدی نداشت و نتونست بیاد، این شد که من اومدم.
سری تکان داده و در دل از پدر میلاد که هنوز اسمش را هم نمیدانست تشکر کرد. چانهاش به کف دستش تکیه کرده و با شرارت گفت:
- چه بابای خوبی، خدا خیرش بده.
میلاد نیز لبخندی زد، تا آمد ادامه بدهد صدای اس ام اس موبایلش توجهش را جلب کرد. نگاه هر دو به آن سمت هدایت شد، میلاد تلفنش را در دست گرفت و رو به سوگل گفت:
- آبجی خانم یادم کرده!
جواب اس ام اس را که داد گوشی را جای قبلش برگرداند، هرم سوزان لبخندش به سوی سوگل گسیل شده و گفت:
- سوگل بزار از خانوادهام بگم.
جرعهای کوچک از قهوهاش را نوشید و با نگاه کردن به چهره منتظر سوگل ادامه...
- آره، اون روز که اومدم بانک و برای اولینبار تو رو دیدم؛ برای انجام دادن کار بانکی پدرم اومده بودم، خودش حال مساعدی نداشت و نتونست بیاد، این شد که من اومدم.
سری تکان داده و در دل از پدر میلاد که هنوز اسمش را هم نمیدانست تشکر کرد. چانهاش به کف دستش تکیه کرده و با شرارت گفت:
- چه بابای خوبی، خدا خیرش بده.
میلاد نیز لبخندی زد، تا آمد ادامه بدهد صدای اس ام اس موبایلش توجهش را جلب کرد. نگاه هر دو به آن سمت هدایت شد، میلاد تلفنش را در دست گرفت و رو به سوگل گفت:
- آبجی خانم یادم کرده!
جواب اس ام اس را که داد گوشی را جای قبلش برگرداند، هرم سوزان لبخندش به سوی سوگل گسیل شده و گفت:
- سوگل بزار از خانوادهام بگم.
جرعهای کوچک از قهوهاش را نوشید و با نگاه کردن به چهره منتظر سوگل ادامه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.