• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان آوِن: ملکه‌ای از جنس یاد | بریسکا کاربر انجمن یک‌رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع briska
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 57
  • بازدیدها بازدیدها 2,293
  • کاربران تگ شده هیچ

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
346
پسندها
1,922
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #51
صدایی از دل خاک برخاست. گرفته، خفه، اما زنده. و گفت:
- آیرا... دخترم...
نفس در سینه‌ام حبس شد. پاهایم سست شدند، اما ایستادم. چون این‌بار، صدا بیدارتر بود. قدم برداشتم. نزدیک‌تر. خاک زیر پایم گرم بود. سنگ در جیبم می‌لرزید. و من، با صدایی که نمی‌دانستم از کجا می‌آید، گفتم:
- پدرم...
اما خاک، هنوز بسته بود. صدا، هنوز در نیمه‌راه. انگار چیزی کم بود. چیزی که راه را باز کند. چیزی که پدر را از صدا، به حضور برساند. سکوتی افتاد. از جنس انتظار. و آن‌گاه، پشت سرم، آیلا، آرام، بی‌آن‌که جلو بیاید، زمزمه کرد:
- نَسار...
نام، در هوا پیچید. دقیق. مثل کلیدی که در قفل می‌چرخد. و همان لحظه فهمیدم:
در جهان ما، نام فقط نشانه نیست. نام، راه است. نام، آن چیزی‌ست که صدا را به تن وصل می‌کند. و نَسار، نامی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] asalezazi

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
346
پسندها
1,922
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #52
در هوا پیچید، و به‌سوی مه سیاه رفت، مهی که هنوز در اطراف نسیان می‌لرزید. تماس برقرار شد. جنگی در نگرفت، انفجاری رخ نداد؛ فقط تماس. مه نقره‌ای، صدایی را در خود داشت. مه سیاه، سکوت را. و وقتی به هم رسیدند، مه سیاه لرزید؛ لرزشی از فهم، از درک. و آرام، در مه نقره‌ای فرو رفت. خاموش نشد، بلکه دگرگون شد. نسیان گفت:
- دیر یا زود، همه فراموش می‌شوند.
و پدر پاسخ داد:
- شاید. اما تا آن روز، ما می‌خوانیم.
و ما خواندیم. برای ماندن. برای بیداری. و نسیان، در میان صداها، کوچک شد. چون سایه‌ای که با طلوع، جایی برای پنهان‌شدن نمی‌یابد. سپس سکوت آمد؛ سکوتی که از گوش‌سپردن می‌آمد و سرشار از حضور بود. پدر ایستاده بود. تنش هنوز خاک‌آلود، اما صدایش، پاک. ما نگاهش می‌کردیم. نه از انتظار، از حیرتِ بازگشت. و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] asalezazi

Mers~

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
36
 
تاریخ ثبت‌نام
26/9/20
ارسالی‌ها
2,775
پسندها
35,424
امتیازها
66,872
مدال‌ها
40
سن
19
  • مدیرکل
  • #53
BEAC1DE7-7244-42BE-8113-B78F011EE26F.webp
 
امضا : Mers~

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
346
پسندها
1,922
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #54
اما اکنون در آغوش یکی از آن‌ها بودم. نه‌تنها نمی‌ترسیدم، بلکه آرام گرفته بودم. او پدرم بود. و من، یکی از آن‌ها. بازوانش با مکثی دورم حلقه شد؛ همان مکثِ کسی که سال‌ها در سکوت مانده و اکنون صدایی را در آغوش گرفته که باور نمی‌کرد دوباره بشنود. نفسش را حس می‌کردم، گرم، خاک‌آلود، اما زنده. دستش را بر سرم گذاشت. انگشتانش لرزیدند. و صدایش، آهسته، در گوشم پیچید:
- تو صدایم را دوباره آوردی… با آن‌ها که کنارت ایستادند.
این جمله برایم مثل تأیید بود. فهمیدم که تمام خواندن‌ها و ایستادن‌هایم بیهوده نبوده. من آغازگر بودم، اما تنها نبودم؛ بازگرداننده‌ای که صدای جمع را به راه آورد، جمعی که با صدای مادر خواند. آیلا و ریل هرکدام سهمی داشتند. صدای پدرم برگشت چون همه با هم خواندیم. درونم مطمئن شد که صدایم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
346
پسندها
1,922
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #55
ریل، با دستی بر سینه، سرش را خم کرد. نگاهش پر از پرسش بود، اما در حافظه‌ام هنوز معنای نگاه نسا می‌لرزید؛ همان اطمینان خاموش که می‌گفت:
«مادر، با خاطره‌هایش، گذشته است. تو، با صدایت، آینده‌ای. داوری، بدون هر دو، کامل نمی‌شود.»
هیچ‌کس منتظر فرمان نبود. همه می‌دانستند وقت رفتن رسیده. به واژه‌ای که روی خاک نوشته بودم نگاه کردم: «ماندن».
و فهمیدم: ماندن، آغاز سفر است. قدم اول را برداشتم. مه کنار رفت. راهی روشن شد، نه از نور، از صدا. راهی که به شهر جن‌ها می‌رسید. ما حرکت کردیم. آرام، اما مطمئن. سفر آغاز شده بود. کوچه‌ها سنگی، پنجره‌ها باز. صداها کم‌کم می‌وزیدند خنده‌ی کودکی، زنگی که نبود، واژه‌ای کوتاه از بادبادکی روشن. هر صدا، نفسی بود که شهر را زنده‌تر می‌کرد. و این‌بار، وقتی مه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
346
پسندها
1,922
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #56
نفس‌هایم با نفس تالار یکی شده بود؛ هر لرزش دیوار، لرزشی در جان من. زمزمه‌ها خاموش شدند، و سکوتی تازه تالار را فرا گرفت؛ سکوتی از جنس انتظار، چون لحظه‌ای پیش از بارش. نگاه‌ها سنگین‌تر شد، و تالار نفسش را در سینه حبس کرد. مه نقره‌ای در مرکز لرزید. سایه‌ای آرام از دل نور بیرون آمد، سنگین و تاریک، مثل خاطره‌ای که نمی‌خواهد دوباره یادآوری شود. دیوارها اندکی لرزیدند، و صدای نفس‌ها در تالار به زمزمه‌ای خاموش بدل شد. نسیان ظاهر شد. چهره‌اش تاریک بود، پر از حضور گذشته، پر از بار فراموشی. نگاهش بر ما افتاد، و من، آیرا، راوی این محاکمه، حس کردم که هر خاطره‌ی خاموش، هر نامِ گم‌شده، در وجودش جمع شده است. پدرم آهسته گفت:
- او آمد. محاکمه آغاز می‌شود.
قلبم تندتر زد. حس کردم تالار دیگر فقط مکان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
346
پسندها
1,922
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #57
نگاه‌ها بر من دوخته شد. قلبم تندتر زد، و لرزشی در سینه‌ام پیچید. فهمیدم که پرسش او نه دفاع، بلکه آزمونی برای صدای من است. نفس کشیدم، و صدایم را از دل لرزش بیرون آوردم:
- فراموشی سایه است، اما حافظه نور است. نور بدون سایه می‌تواند کامل باشد، چون هر نام، هر خاطره، هر حضور باید شنیده شود. اگر خاموش شوند، داوری ناقص خواهد بود.
دیوارهای تالار لرزیدند، نه از ترس، از تپش. نورها روشن‌تر شدند، و زمزمه‌ای جمعی در میان جن‌ها پیچید:
- صدای حافظه برخواست…
نسیان دوباره صدایش را بلند کرد؛ صدایی آرام اما سنگین، مثل باری که بر شانه‌ها می‌افتد:
- شما می‌گویید باید همه‌چیز را به یاد داشت. اما اگر همه‌ی دردها و غم‌ها همیشه بمانند، آیا زندگی‌تان پر از زخم نمی‌شود؟ مگر فراموشی برای آرام کردن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Anoosh.

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
346
پسندها
1,922
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #58
پس از حکم، سایه‌ی نسیان آرام محو شد؛ تاریکی‌اش شکست، و سپیده‌دم بر تالار چیره گشت. تن نقره‌ای سیلورا در مرکز تالار روشن‌تر شد، و نفس تالار آزاد گشت. من حس کردم که جدال به پایان رسیده است؛ حافظه ایستاده بود، فراموشی شکست خورده بود، و عهد خدا دوباره استوار شد. مادرم، هنوز اشک بر گونه‌هایش جاری بود، اما ایستاده در کنار پدرم، نگاهش را بر من دوخت؛ نگاهش دیگر اندوه تنها نبود، بلکه نوری خاموش داشت، گویی در میان اشک‌ها ایمان تازه‌ای به صدای من یافته بود. او تازه از داغ مادرش باخبر شده بود، و این غم مثل زخمی تازه در جانش می‌سوخت، اما در همان اشک‌ها ایمان به صدای من جوانه زد. ریل، با چشمانی پر از خشم و ایمان، به من نگریست؛ نگاهش مثل آتشی خاموش بود که در دل تاریکی شعله می‌کشید، و در آن آتش،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : briska

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 2)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا