- تاریخ ثبتنام
- 6/8/20
- ارسالیها
- 346
- پسندها
- 1,922
- امتیازها
- 11,933
- مدالها
- 12
- نویسنده موضوع
- #51
صدایی از دل خاک برخاست. گرفته، خفه، اما زنده. و گفت:
- آیرا... دخترم...
نفس در سینهام حبس شد. پاهایم سست شدند، اما ایستادم. چون اینبار، صدا بیدارتر بود. قدم برداشتم. نزدیکتر. خاک زیر پایم گرم بود. سنگ در جیبم میلرزید. و من، با صدایی که نمیدانستم از کجا میآید، گفتم:
- پدرم...
اما خاک، هنوز بسته بود. صدا، هنوز در نیمهراه. انگار چیزی کم بود. چیزی که راه را باز کند. چیزی که پدر را از صدا، به حضور برساند. سکوتی افتاد. از جنس انتظار. و آنگاه، پشت سرم، آیلا، آرام، بیآنکه جلو بیاید، زمزمه کرد:
- نَسار...
نام، در هوا پیچید. دقیق. مثل کلیدی که در قفل میچرخد. و همان لحظه فهمیدم:
در جهان ما، نام فقط نشانه نیست. نام، راه است. نام، آن چیزیست که صدا را به تن وصل میکند. و نَسار، نامی...
- آیرا... دخترم...
نفس در سینهام حبس شد. پاهایم سست شدند، اما ایستادم. چون اینبار، صدا بیدارتر بود. قدم برداشتم. نزدیکتر. خاک زیر پایم گرم بود. سنگ در جیبم میلرزید. و من، با صدایی که نمیدانستم از کجا میآید، گفتم:
- پدرم...
اما خاک، هنوز بسته بود. صدا، هنوز در نیمهراه. انگار چیزی کم بود. چیزی که راه را باز کند. چیزی که پدر را از صدا، به حضور برساند. سکوتی افتاد. از جنس انتظار. و آنگاه، پشت سرم، آیلا، آرام، بیآنکه جلو بیاید، زمزمه کرد:
- نَسار...
نام، در هوا پیچید. دقیق. مثل کلیدی که در قفل میچرخد. و همان لحظه فهمیدم:
در جهان ما، نام فقط نشانه نیست. نام، راه است. نام، آن چیزیست که صدا را به تن وصل میکند. و نَسار، نامی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش
