• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان آوِن: ملکه‌ای از جنس یاد | بریسکا کاربر انجمن یک‌رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع briska
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 52
  • بازدیدها بازدیدها 2,020
  • کاربران تگ شده هیچ

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
341
پسندها
1,888
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #31
پرسیدم:
- ولی یه چیزو نمی‌فهمم. اگه نسا فراموش شده… چطور هنوز بعضی چیزها رو می‌دونه؟ چطور منو شناخت؟ چطور اتاق مامانمو نشونم داد؟
آیلا لبخند زد. نه از شادی، از یک غم آرام.
- چون نسا خودش رو فراموش کرده، نه ما رو. شاید اسم خودش یادش نباشه، ولی حافظه‌ش هنوز این‌جاست. اون نگهبان حافظه‌ست، آیرا. نه با فکر، با بودنش. گاهی یه صدا رو نگه می‌داره، گاهی یه اتاق رو، گاهی یه دختری رو که از دل مه برگشته.
ساکت ماندم. مه، مثل همیشه، بی‌صدا آمده بود داخل. اتاق را پر کرده بود، اما نه سنگین، نه ترسناک. مثل لباسی نازک، مثل آغوشی که فقط می‌خواست بماند. آیلا زمزمه کرد:
- وقتشه که باهاش ارتباط برقرار کنی.
نگاهش کردم. چیزی درونم جمع شد. تردید، کنجکاوی، ترس. گفتم:
- یعنی… می‌تونم؟
آیلا فقط سر تکان داد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] asalezazi

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
341
پسندها
1,888
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #32
آیلا کنارم نشسته بود. ساکت بود، اما بیدار. نگاهش به پنجره بود، جایی که مه هنوز آرام می‌چرخید. چیزی نگفت. فقط دستم را گرفت. نه برای اینکه راه را نشانم بدهد، فقط برای اینکه کنارم باشد. و من، دوباره حس کردم تنها نیستم. نه در این اتاق، نه در این راه. آیلا گفت:
- بهتره امشب استراحت کنی. فردا روز سختیه.
خواستم بگم نه. هنوز هزار تا سؤال توی سرم بود. ولی آیلا بلند شد. دستی به شانه‌ام کشید و گفت:
- برای امشب کافیه. اگه چیزی شد، صدام کن. میام.
در را بست. مه هنوز توی اتاق بود. نرم و بی‌صدا، مثل پتویی نازک. روی تخت دراز کشیدم. دستم را گذاشتم روی شکمم. درد، مثل ردّی کم‌رنگ، هنوز آنجا بود. نه تیز، نه محو. فقط به‌اندازه‌ی یادآوری. چشم‌هایم را بستم. و خاطره‌ها آمدند. نه با صدا، با حس. مادربزرگ، با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] asalezazi

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
341
پسندها
1,888
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #33
صبح، خاموش و بی‌صدا آمده بود. نه با نور، با مه. پنجره هنوز نیمه‌باز بود. سیلورا، مثل دیشب، در اتاق می‌چرخید. اما این‌بار، بویش فرق داشت. بوی چیزی شبیه خاک خیس، یا شاید کاغذی که سال‌ها در کشو مانده باشد. آرام از تخت بلند شدم. دل‌دردم هنوز بود، اما سبک‌تر. سمت دستشویی رفتم. چراغ را روشن نکردم. نور مه کافی بود. بدنم، بی‌کلام، از چیزی گذشته بود. زودتر از همیشه. اما آن موج خفیف، هنوز در شکمم می‌چرخید. نه درد، نه آسودگی. فقط نشانه‌ای از تغییری که هنوز کامل نشده بود. و حالا، حس می‌کردم باید خودم را بشویم. همان‌جا، دوشی باریک از سقف آویزان بود. ساده، بی‌زرق‌وبرق، اما تمیز. شیر را باز کردم. آب، گرم نبود، اما سرد هم نه. بوی مه می‌داد. بوی چیزی که نه از این‌جاست، نه از آن‌جا. لباس‌هایم را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] asalezazi

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
341
پسندها
1,888
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #34
از اتاق آیلا بیرون زدیم. راهروها ساکت بودند. مه، مثل لباسی نقره‌ای، دور پاهایمان می‌چرخید. آیلا جلو می‌رفت، نسا پشت‌سرش، و من، میانشان، با شنلی که بوی چوب و گل‌گاوزبان می‌داد، انگار میان گذشته و آینده راه می‌رفتم. از پله‌هایی پایین رفتیم که انگار ما را به عمق زمین می‌بردند، نه فقط به طبقه‌ای دیگر. دیوارها دیگر صاف و معمولی نبودند، طرح‌هایی داشتند شبیه پوست درخت، یا مثل چیزی که توی خواب می‌بینی. نور از سقف نمی‌آمد، از لای شکاف‌های دیوار می‌تابید. رنگش هم عجیب بود: سبز، آبی، گاهی بنفش. به تالاری رسیدیم. سقف نداشت. یا شاید داشت، اما دیده نمی‌شد. صداها در آن‌جا فرق می‌کردند. هر قدم، مثل زمزمه‌ای در مه می‌پیچید. در انتهای تالار، دری نیمه‌باز بود. نسا ایستاد. لحظه‌ای گوش داد، انگار چیزی را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] asalezazi

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
341
پسندها
1,888
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #35
- حافظه‌ی جن‌ها، سهم خود را باز یافته‌اند. اما حافظه‌ی انسان‌ها هنوز در تاریکی‌ست. و تو، آیرا، باید فانوس آن باشی.
نگاهم به نیسا می‌افتد. لبخند می‌زند، لبخندی نه از سر شادی، که از آمادگیِ عمیق. و من، با صدایی که دیگر از آنِ خودم است، می‌گویم:
- پس می‌روم. برای بازگرداندن. برای شناخت.
زن پیر لبخند می‌زند. و بو، بی‌کلام، گردنبندم را لمس می‌کند. همان لحظه، چیزی درونم می‌داند:
او خواهر پدرم است.
گردنبند برای لحظه‌ای می‌درخشد. نوری از آن بالا می‌تابد، نه برای روشن کردن راه، بلکه برای حفظ آن‌چه دیده‌ام. و من، با سنگی که حالا گرم‌تر از همیشه است، قدم برمی‌دارم. به‌سوی سرزمین خودم. اما این‌بار، بازگشت از مسیر رود نیست؛ راه من از دل صدایی می‌گذرد که در دنیای انسان‌ها خاموش شده. صدایی که اگر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] asalezazi

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
341
پسندها
1,888
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #36
می‌نشینم. نه برای استراحت، برای شنیدن. صدای مادرم در دیوارهاست. صدای پدر، در من. و صدای هر دویشان، در گردنبندی که حالا گرم شده. گردنبندم می‌درخشد. نه از نور، از حضوری که درونش نفس می‌کشد. زمزمه‌ای آرام، مثل لالایی‌ای دور:
- هنوز اینجایی. هنوز صدات رو دارم.
مادربزرگ صندوق را باز می‌کند. پارچه‌ای از مادر، سنگی دیگر از لوران. می‌گوید:
- این، رد صدای اوست. صدایی که در پارچه پیچیده، و در سنگی دیگر هنوز می‌تپد. وقتی رسیدی، روی خاک لوران بگذار. اگر خاک بلرزد، یعنی هنوز شنیده می‌شود.
چشم‌هایم می‌درخشند. نه از اشک، از شناخت. از بازگشت به جایی که صدایم را می‌شناسد. در خانه‌، سکوتی هست که حرف می‌زند. چای روی اجاق، آرام بخار می‌کند. پنجره، منتظر است. سه ضربه‌ی آرام به در می‌خورد. با فاصله...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] asalezazi

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
341
پسندها
1,888
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #37
به درِ مدرسه می‌رسم. همان بنای آشنا، با پرچمی که در باد می‌لرزد. دروازه‌ای از چوب تیره، با نقش‌هایی رازآلود که هنوز کسی نمی‌داند از کجا آمده‌اند. و من، هنوز همان حس را دارم، اما این‌بار، عمیق‌تر. حسی شبیه عبور از مرز؛ مرز میان آن‌چه هست و آن‌چه شاید روزی بوده. حیاط سنگ‌فرش شده، درِ سبز، دیوار آجری، زنگی که همیشه دیر می‌زد. اما حالا، انگار هیچ‌وقت این‌جا نبوده‌ام. در باز است، مثل کسی که منتظر بوده. راهروها را می‌گذرانم. صدای قدم‌هایم روی سنگ‌فرش می‌پیچد، اما هیچ‌کس برنمی‌گردد. کلاس قدیمی، با پنجره‌ای که همیشه نیمه‌باز بود، هنوز همان‌جاست. در را باز می‌کنم. همه نشسته‌اند. خانم مک‌کین نیست. جای او، معلمی دیگر ایستاده، جوان‌تر، با نگاهی که هنوز چیزی را نمی‌داند. می‌نشینم. جایم هنوز خالی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] asalezazi

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
341
پسندها
1,888
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #38
گردنبندم می‌درخشد، مثل قلبی که یاد گرفته دوباره بتپد. ریل کنارم راه می‌رود. هیچ‌کس در راهرو نیست. مدرسه، ساکت‌تر از همیشه‌ست. اما ما به کلاس برنمی‌گردیم. نه امروز. نه بعد از آن‌چه در کتابخانه شنیدیم. ریل فقط می‌گوید:
- باید بریم. قبل از اینکه دیر بشه.
از دروازه‌ی مدرسه عبور می‌کنیم. و همان‌جا، هوا تغییر می‌کند. باد سردی از میان درختان می‌وزد. زنگ مدرسه خاموش می‌شود. پرچم، بی‌حرکت می‌ماند. و سایه‌ها، از دیوارها بیرون می‌خزند. قلبم تند می‌زند. نه از دویدن، از شناخت. از چیزی که دارد نزدیک می‌شود. از صدایی که انگار از پشت استخوان‌هایم عبور می‌کند. ریل مکث می‌کند. صدایش آرام است، اما درونش چیزی می‌لرزد:
- نِسیان فهمید که برگشتی. حالا می‌خواد دوباره اسمت رو بدزده. گردنبند خاموش می‌شود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] asalezazi

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
341
پسندها
1,888
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #39
مادربزرگ بلند می‌شود. از صندوقچه‌ی قدیمی، پارچه‌ای بیرون می‌آورد. درونش، سنگی کوچک است. می‌گوید:
- این سنگ، صدای خاکه. وقتی روی زمین لوران بذاریش، اگه بلرزه، یعنی هنوز شنیده می‌شی.
ریل نگاهم می‌کند:
- آماده‌ای؟
لبخند می‌زنم. ریل لحظه‌ای مکث می‌کند.
نگاهش، مثل کسی‌ست که چیزی تازه دیده.
حس می‌کنم رنگ چشم‌هام عوض شده، نه از آینه، از واکنش او. انگار درونم، خودش را به بیرون رسانده.
- آره. چون حالا، اسمم رو یادم اومده. من آوِن‌م. و خاک، باید دوباره صدای منو بشنوه.
***
شب است. خانه‌ی مادربزرگ خاموش شده، اما کتاب هنوز گرم است. گردنبندم می‌درخشد، سنگ در جیبم می‌لرزد، و نقشه، در ذهنم زنده شده. ریل کنارم نشسته. می‌گوید:
- دفعه‌ی قبل، پیاده رفتیم. از کنار رود نِسیان گذشتیم، وارد جنگل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] asalezazi

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
341
پسندها
1,888
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #40
- آوِن…؟ دخترم…؟
ریل نفسش را حبس می‌کند.
- اون صدای پدرته…
کتاب، خودش ورق می‌خورد. صفحه‌ی آخر، سفید است. اما حالا، با خطی تازه، چیزی نوشته می‌شود:
«وقتی آوِن صداش رو بلند کنه، نِسیان عقب می‌ره. و حافظه، نفس می‌کشه.»
سایه‌ها عقب می‌نشینند. نور، آرام از دل خاک بالا می‌آید. من، با کتابی در دست، گردنبندی روشن، و صدایی که شنیده شده، به سمت نقطه‌ای می‌روم که شاید هنوز، مادرم منتظر باشد. دره، دیگر خاموش نیست. صدای پدر، شنیده شد. کتاب، صفحه‌ی آخرش را نوشت. اما هنوز، نقطه‌ای در نقشه هست که خاموش مانده.
ریل کنارم ایستاده. دستش را عقب نکشیده. اما سکوتش، سنگین‌تر از قبل است. انگار می‌دونه این لحظه، فقط برای من و مادرم ساخته شده. نقشه، نقطه‌ی بعدی را نشان می‌دهد. جایی در دل لوران، جایی که خاک هنوز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] asalezazi

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 6)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا