• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان آوِن: ملکه‌ای از جنس یاد | بریسکا کاربر انجمن یک‌رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع briska
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 57
  • بازدیدها بازدیدها 2,314
  • کاربران تگ شده هیچ

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
346
پسندها
1,922
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #31
پرسیدم:
- ولی یه چیزو نمی‌فهمم. اگه نسا فراموش شده… چطور هنوز بعضی چیزها رو می‌دونه؟ چطور منو شناخت؟ چطور اتاق مامانمو نشونم داد؟
آیلا لبخند زد. نه از شادی، از یک غم آرام.
- چون نسا خودش رو فراموش کرده، نه ما رو. شاید اسم خودش یادش نباشه، ولی حافظه‌ش هنوز این‌جاست. اون نگهبان حافظه‌ست، آیرا. نه با فکر، با بودنش. گاهی یه صدا رو نگه می‌داره، گاهی یه اتاق رو، گاهی یه دختری رو که از دل مه برگشته.
ساکت ماندم. مه، مثل همیشه، بی‌صدا آمده بود داخل. اتاق را پر کرده بود، اما نه سنگین، نه ترسناک. مثل لباسی نازک، مثل آغوشی که فقط می‌خواست بماند. آیلا زمزمه کرد:
- وقتشه که باهاش ارتباط برقرار کنی.
نگاهش کردم. چیزی درونم جمع شد. تردید، کنجکاوی، ترس. گفتم:
- یعنی… می‌تونم؟
آیلا فقط سر تکان داد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] asalezazi

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
346
پسندها
1,922
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #32
آیلا کنارم نشسته بود. ساکت بود، اما بیدار. نگاهش به پنجره بود، جایی که مه هنوز آرام می‌چرخید. چیزی نگفت. فقط دستم را گرفت. نه برای اینکه راه را نشانم بدهد، فقط برای اینکه کنارم باشد. و من، دوباره حس کردم تنها نیستم. نه در این اتاق، نه در این راه. آیلا گفت:
- بهتره امشب استراحت کنی. فردا روز سختیه.
خواستم بگم نه. هنوز هزار تا سؤال توی سرم بود. ولی آیلا بلند شد. دستی به شانه‌ام کشید و گفت:
- برای امشب کافیه. اگه چیزی شد، صدام کن. میام.
در را بست. مه هنوز توی اتاق بود. نرم و بی‌صدا، مثل پتویی نازک. روی تخت دراز کشیدم. دستم را گذاشتم روی شکمم. درد، مثل ردّی کم‌رنگ، هنوز آنجا بود. نه تیز، نه محو. فقط به‌اندازه‌ی یادآوری. چشم‌هایم را بستم. و خاطره‌ها آمدند. نه با صدا، با حس. مادربزرگ، با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] asalezazi

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
346
پسندها
1,922
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #33
صبح، خاموش و بی‌صدا آمده بود. نه با نور، با مه. پنجره هنوز نیمه‌باز بود. سیلورا، مثل دیشب، در اتاق می‌چرخید. اما این‌بار، بویش فرق داشت. بوی چیزی شبیه خاک خیس، یا شاید کاغذی که سال‌ها در کشو مانده باشد. آرام از تخت بلند شدم. دل‌دردم هنوز بود، اما سبک‌تر. سمت دستشویی رفتم. چراغ را روشن نکردم. نور مه کافی بود. بدنم، بی‌کلام، از چیزی گذشته بود. زودتر از همیشه. اما آن موج خفیف، هنوز در شکمم می‌چرخید. نه درد، نه آسودگی. فقط نشانه‌ای از تغییری که هنوز کامل نشده بود. و حالا، حس می‌کردم باید خودم را بشویم. همان‌جا، دوشی باریک از سقف آویزان بود. ساده، بی‌زرق‌وبرق، اما تمیز. شیر را باز کردم. آب، گرم نبود، اما سرد هم نه. بوی مه می‌داد. بوی چیزی که نه از این‌جاست، نه از آن‌جا. لباس‌هایم را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] asalezazi

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
346
پسندها
1,922
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #34
از اتاق آیلا بیرون زدیم. راهروها ساکت بودند. مه، مثل لباسی نقره‌ای، دور پاهایمان می‌چرخید. آیلا جلو می‌رفت، نسا پشت‌سرش، و من، میانشان، با شنلی که بوی چوب و گل‌گاوزبان می‌داد، انگار میان گذشته و آینده راه می‌رفتم. از پله‌هایی پایین رفتیم که انگار ما را به عمق زمین می‌بردند، نه فقط به طبقه‌ای دیگر. دیوارها دیگر صاف و معمولی نبودند، طرح‌هایی داشتند شبیه پوست درخت، یا مثل چیزی که توی خواب می‌بینی. نور از سقف نمی‌آمد، از لای شکاف‌های دیوار می‌تابید. رنگش هم عجیب بود: سبز، آبی، گاهی بنفش. به تالاری رسیدیم. سقف نداشت. یا شاید داشت، اما دیده نمی‌شد. صداها در آن‌جا فرق می‌کردند. هر قدم، مثل زمزمه‌ای در مه می‌پیچید. در انتهای تالار، دری نیمه‌باز بود. نسا ایستاد. لحظه‌ای گوش داد، انگار چیزی را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] asalezazi

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
346
پسندها
1,922
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #35
چشم‌هایم را باز کردم. نسا هنوز روبه‌رویم ایستاده بود. در نگاهش چیزی فرق کرده بود. نه خوشحال بود، نه غمگین. بیشتر شبیه کسی بود که تازه از خوابی طولانی بیدار شده و هنوز نمی‌داند کجاست. آرام گفت:
- یه چیزی توی دلم تکون خورد. مثل وقتی یکی اسمتو صدا می‌زنه و دلت بی‌دلیل می‌لرزه.
مکث کرد.
- می‌گن اسمم نساست… ولی وقتی می‌شنومش، حس می‌کنم مال من نیست. انگار یه اسم قشنگه، اما به من نمی‌چسبه.
کیسه‌ی کوچکی که آیلا بهم داده بود، هنوز در دستم بود. همان کیسه‌ای که گفته بود توش صدای نساست، قبل از اینکه حافظه‌اش خاموش بشه. کیسه را به‌سوی نسا گرفتم. نگاهش کرد، اما نگرفتش. گفت:
- دیگه چیزی توش نیست. اون صدا، حالا توی توئه. تو شنیدیش. تو نگهش داشتی. حالا باید تو ازش مراقبت کنی، تا وقتی من بتونم پیداش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] asalezazi

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
346
پسندها
1,922
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #36
و بعد، آرام به تالار نگاه کردم. آن‌جا که نگهبانان ایستاده بودند، حالا فقط مه بود. آرام، بی‌صدا، بی‌ردپا. آیلا کنارم ایستاده بود و نگاهش را به همان‌جا دوخته بود. آرام گفت:
- اونا رفتن، چون تو موندی.
لحظه‌ای سکوت کرد، بعد ادامه داد:
- نگهبانای حافظه فقط میان تا بسنجن؛ ببینن کسی هست که بتونه یه خاطره‌ی خاموش رو زنده کنه یا نه. اگه باشه، اگه کسی باشه که بتونه اون تکه‌ی گمشده از گذشته رو بشنوه، لمس کنه، نگهش داره… دیگه نیازی به موندنشون نیست.
نگاهش را به من دوخت و با لحنی آرام اما محکم گفت:
- حافظه، هدیه نیست، آیرا. باید کسی باشه که بتونه وزنش رو تحمل کنه، بدون اینکه زیرش خم بشه.
نسا جلو آمد و گفت:
- حالا حافظه، نگهبان تازه‌ای داره… تو.
چشمش به گردنم افتاد. ابروهایش در هم رفت. قدمی جلو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] asalezazi

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
346
پسندها
1,922
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #37
البته خودم هم وقتی از آستانه‌ی تالار گذشتم، حس کردم پا به جایی گذاشته‌ام که نه فقط مکان، که حافظه‌ی زنده‌ی کاخه. هوا سنگین‌تر شده بود. نه از خستگی، از چیزی شبیه احترام. دیوارها هنوز همان طرح‌های موج‌دار را داشتند و نور از لای شکاف‌ها می‌تابید؛ سبز، آبی، گاهی بنفش. اما در انتهای راهرو، نوری دیگر انتظارمان را می‌کشید، زرد، گرم، شبیه صبح. از پله‌ها بالا رفتیم. مه، مثل شنلی که از دوش کاخ برداشته باشند، آرام عقب می‌نشست. صدای قدم‌هایمان بافتی دیگر داشت، نه فقط صدا، بلکه حس عبور از جایی که چیزی در آن باقی گذاشته‌ای. به اتاقم رسیدیم. نسا در را باز کرد. و مه، بی‌صدا، از آستانه کنار رفت. اتاق همان بود، اما دیگر خودش نبود. چیزی در آن جابه‌جا شده بود، بی‌آن‌که دستی به آن خورده باشد. هوا سبک‌تر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] asalezazi

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
346
پسندها
1,922
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #38
ایستادم. نفس کشیدم. هوا بوی خاک خیس می‌داد، بوی چیزی که تازه بیدار شده، اما هنوز نمی‌داند کجاست. آرام پرسیدم:
- این راه... راه تالاره؟
آیلا کنارم ایستاد. نگاهش را به کوچه دوخت و گفت:
- نه هنوز. تالار اونجاست، بله. اما راهش از این کوچه نمی‌گذره، از صدا می‌گذره. دعوت شدی، آیرا. اما دعوت، راه نیست. دعوت فقط در رو نشون می‌ده. عبور، با خودته.
نسا آهسته گفت:
- تو صدای منو شنیدی، و نگهبان تو رو شناخت. اما من نگهبانم، نه یکی از مردم.
تالار حافظه، با صدای مردم باز می‌شه. تا وقتی یکی از اونا رو با خودت نبری، تالار فقط دیواره.
آیلا لبخند زد:
- ما می‌تونیم همراهت باشیم، آیرا. اما فقط تویی که می‌تونی شهر رو بیدار کنی.
شهر به صدای تو گوش می‌ده، نه به قدم‌های ما.
قدم اول را بیرون گذاشتم. سیلورا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] asalezazi

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
346
پسندها
1,922
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #39
- این‌جا جایی‌ست که صداها نگه‌داری می‌شن. فراموش نمی‌شن، فقط منتظر می‌مونن. هر صدایی که برگرده، در این‌جا جا می‌گیره. و هر صدایی که گم بشه، این‌جا خاموش‌تر می‌شه.
آیلا به در نزدیک شد. دستش را روی سنگ گذاشت. صدایی خفیف از درون آمد، مثل نفسی که کشیده می‌شد، پیش از بیدار شدن.
- فقط تو می‌تونی در رو باز کنی، آیرا.
با دست نه، با صدایی که با خودت آوردی.
چشم بستم. صدای مادرم را در ذهنم شنیدم:
«آیرا.»
لب‌هایم بی‌صدا آن را تکرار کردند. و در همان لحظه، درِ تالار لرزید. نه کل تالار، خود در، مثل پلکی که از خوابی سنگین بیدار می‌شد. سنگ‌ها نور انداختند. و در، آرام‌آرام باز شد. مهی از درون تالار بیرون آمد، اما این مه، همان مه کوچه‌ها نبود.
سبک بود، گرم، مثل بخار چای در صبحی سرد. و در دل آن،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] asalezazi

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
346
پسندها
1,922
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #40
نسا فریاد زد:
- رهایش کن، برادرزاده! او هنوز درگیر آلودگی بود!
اما می‌دانستم:
اگر این نام بازنمی‌گشت، فراموشی از همین نقطه ریشه می‌گرفت.
و با صدایی که از عمق وجودم جوشید، گفتم:
- تو را به نامت بازمی‌گردانم. نه آن‌چه نسیان نوشته بود، بلکه آن‌چه حقیقت داشت.
نام، آرام بالا آمد:
«سِوان»
نور لرزید. و از میان آن، جن جوانی پدیدار شد. چشم‌هایش تهی بودند، اما با شنیدن نام، پلک زد. نه از بیداری، از تردید. پرسید:
- من... واقعاً سوانم؟
با دستی لرزان پاسخ دادم:
- بله. اما باید انتخاب کنی. می‌خواهی آن‌چه را که بودی، به یاد بیاوری؟ یا آن‌چه را که نسیان از تو ساخت، نگه‌داری؟
سوان سکوت کرد. نگاهش در تالار چرخید، میان نورهایی که بی‌قرار بودند. انگار در جست‌وجوی چیزی بود، یا شاید در حال سنجیدن حقیقتی که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] asalezazi

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 4)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا