- تاریخ ثبتنام
- 6/8/20
- ارسالیها
- 341
- پسندها
- 1,888
- امتیازها
- 11,933
- مدالها
- 12
- نویسنده موضوع
- #31
پرسیدم:
- ولی یه چیزو نمیفهمم. اگه نسا فراموش شده… چطور هنوز بعضی چیزها رو میدونه؟ چطور منو شناخت؟ چطور اتاق مامانمو نشونم داد؟
آیلا لبخند زد. نه از شادی، از یک غم آرام.
- چون نسا خودش رو فراموش کرده، نه ما رو. شاید اسم خودش یادش نباشه، ولی حافظهش هنوز اینجاست. اون نگهبان حافظهست، آیرا. نه با فکر، با بودنش. گاهی یه صدا رو نگه میداره، گاهی یه اتاق رو، گاهی یه دختری رو که از دل مه برگشته.
ساکت ماندم. مه، مثل همیشه، بیصدا آمده بود داخل. اتاق را پر کرده بود، اما نه سنگین، نه ترسناک. مثل لباسی نازک، مثل آغوشی که فقط میخواست بماند. آیلا زمزمه کرد:
- وقتشه که باهاش ارتباط برقرار کنی.
نگاهش کردم. چیزی درونم جمع شد. تردید، کنجکاوی، ترس. گفتم:
- یعنی… میتونم؟
آیلا فقط سر تکان داد...
- ولی یه چیزو نمیفهمم. اگه نسا فراموش شده… چطور هنوز بعضی چیزها رو میدونه؟ چطور منو شناخت؟ چطور اتاق مامانمو نشونم داد؟
آیلا لبخند زد. نه از شادی، از یک غم آرام.
- چون نسا خودش رو فراموش کرده، نه ما رو. شاید اسم خودش یادش نباشه، ولی حافظهش هنوز اینجاست. اون نگهبان حافظهست، آیرا. نه با فکر، با بودنش. گاهی یه صدا رو نگه میداره، گاهی یه اتاق رو، گاهی یه دختری رو که از دل مه برگشته.
ساکت ماندم. مه، مثل همیشه، بیصدا آمده بود داخل. اتاق را پر کرده بود، اما نه سنگین، نه ترسناک. مثل لباسی نازک، مثل آغوشی که فقط میخواست بماند. آیلا زمزمه کرد:
- وقتشه که باهاش ارتباط برقرار کنی.
نگاهش کردم. چیزی درونم جمع شد. تردید، کنجکاوی، ترس. گفتم:
- یعنی… میتونم؟
آیلا فقط سر تکان داد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش