- تاریخ ثبتنام
- 6/8/20
- ارسالیها
- 341
- پسندها
- 1,889
- امتیازها
- 11,933
- مدالها
- 12
- نویسنده موضوع
- #41
به دستهایش نگاه کرد. انگشتانش مثل شاخههایی خشک بودند، اما درونشان گرمایی جریان داشت. صدایی از تالار گذشت؛ آوایی دور، شبیه کشیده شدن قلمی بر کاغذی که سالها منتظر واژه مانده بود. لیرا به اطراف نگاه کرد. روی دیوارهای تالار، نوشتههایی ظاهر شده بودند. با جوهر نبودند، با نور بودند، شعرهایی که زمانی گفته بود، حالا مثل سایههایی از خودش، روی سنگها نقش بسته بودند. جلو رفت. یکی از نوشتهها را لمس کرد. ناگهان، صدایی از درونش گذشت، صدای خودش نبود، صدای همان لحظهای بود که آن شعر را نوشته بود:
صدای خندهای، صدای باران، صدای کسی که کنارش بود.
زمزمه کرد:
- من... هنوز آن لحظهها را دارم؟
و تالار، با صدایی شبیه نفس کشیدن زمین، پاسخ داد:
- اگر بخواهی، میتوانی آنها را بازنویسی.
با آنچه حالا...
صدای خندهای، صدای باران، صدای کسی که کنارش بود.
زمزمه کرد:
- من... هنوز آن لحظهها را دارم؟
و تالار، با صدایی شبیه نفس کشیدن زمین، پاسخ داد:
- اگر بخواهی، میتوانی آنها را بازنویسی.
با آنچه حالا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش