• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان دامیار | ریحانا۲٠ کاربر انجمن یک‌رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع ریحانا۲۰
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 128
  • بازدیدها بازدیدها 1,498
  • کاربران تگ شده هیچ

ریحانا۲۰

رو به پیشرفت
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
171
پسندها
481
امتیازها
2,863
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #91
شالی که روی سر دخترک بود، روی شانه‌هایش به صورت آویزان افتاده بود و موهای لخت و صافش را آزادانه رها کرده بود. با یک حرکت از بالای یقه‌ی دختر گرفت و به پایین کشید که باعث شد تک‌تک دکمه‌های لباسش از جایش کنده بشود و بدنش نمایان بشود. لرز بدی در جانش افتاده بود، خیال می‌کرد که دیگر کارش تمام شده. وقتی که آدم‌های سودجوی فرصت‌طلبی مانند دیل حریصانه بدن ضریف دخترک را از نظر می‌گذراند، سعی کرد که با جلو گرفتن دستانش مانع دیده شدن بدنش بشود، ولی این کارش موجب شد دیل دوباره به کارش مشغول بشود. به جيغ و فریاد‌های دخترک توجهی نمی‌کرد و بی‌رحمانه او را برهنه می‌کرد تا مثلاً به اصلاح خودشان کار را تمام بکنند و ترس آن‌ها را بریزند. دخترهایی که همه زیر سن‌های قانونی بودند کناری از آن محلکه‌ی ترسناک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ریحانا۲۰

ریحانا۲۰

رو به پیشرفت
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
171
پسندها
481
امتیازها
2,863
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #92
دخترک ترسیده قدمی عقب گذاشت و دوباره میان دخترهای هم‌ سن و سالانش پنهان شد. موریس با نگاه توبيخ گرانه‌ای اشاره‌ای به دخترک افتاده بر روی زمین کرد و گفت:
- تو دلت کتک می‌خواد نه؟
سرش را که به نشانه انکار بالا پایین کرد، جوری فریاد کشید که مو به تن دخترک سیخ شد.
- پس زر بزن لعنتی.
- من... نمی‌خوام... این‌جا باشم... از همه‌تون متنفرم... شما ها یه مشت آدم دروغ‌گو، رذل و کثيف هستید... چه‌طور می‌تونین این‌طوری یک دختر رو گول بزنید... چه طور می‌تونید؟ من ازتون شکا... .
با خم شدن ناگهانی دیل و کوبیدن سیلی محکمی روی صورتش، موجب شد که نیمه‌ی کلامش را بخورد. کف دست‌هایش که روی زمین سرد داخل انباری نشست؛ با احساس عجیبی مور مورش شد. نمی‌توانست حتی تصورش را بکند که یک روزی این طور در مقابل همچین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ریحانا۲۰

ریحانا۲۰

رو به پیشرفت
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
171
پسندها
481
امتیازها
2,863
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #93
- مرگ... مرگ پایان خیلی بدی برای تو و دوستات خواهد بود. درحالی که دور از کشور و وطن توی یه کشور غریبه گیر افتادی و کسی رو هم نداری که بهت کمک بکنه... مثل یه تیکه آشغال ازت استفاده میشه.
دود سیگار را از دماغش بیرون داد و با استهزا و لبخند گفت:
- ولی یه راهی شاید بشه براتون پیدا کرد.
چند لحظه با تأخیر بعد از کنکاوش نگاهش را متفکر به سقف سوق داد و پس سرش را به لبه صندلی تکیه داد.
- اگه با ما همکاری کنی و اون چیزی بشی که ما می‌خوایم، مطمئن باش که زندگی بهتری نسبت به زندگی قبلیت پیدا می‌کنی. تورهای خارجی... باغ و ویلاهای مختلف... لباس‌های شیک و زیبا و البته جدید... پارتی و دنس‌های شبانه و با تجملات و خیلی چیزهای دیگه.
به سمتش خم شد و ادامه داد:
- می‌بینی؟! همه‌ی اینا می‌تونه مال تو باشه به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ریحانا۲۰

ریحانا۲۰

رو به پیشرفت
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
171
پسندها
481
امتیازها
2,863
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #94
- واقعاً... ولی به نظر من این‌ها همش فقط یه مشت حرف‌های خزعبلاتی هست که آدم‌های ترسو میزنن.
هانیه با پرویی پوزخندی زد و گفت:
- فکر کردی من بچه‌ام که با این حرف‌ها گولم بزنی و مثلاً به اصطلاح روی غیرتم کار کنی؟
- شاید بشه.
- پس بهتره که بهت بگم که سخت در اشتباهی و باید ازم بترسی و تا عمر داری ازم فاصله بگیر... وگرنه به ضررت تموم میشه.
بی‌اراده لبخند محوی کنج لبش نشست و از جایش بلند شد. رو به دیل کرد و گفت:
- ببرش.
دیل با اطاعت هانیه را بلند کرد و توجهی به جیغ و دادهای دخترک نکرد و به همراه باقی دخترها او را از اتاق خارج کرد. موریس که تا لحظه آخر به راه رفته آن‌ها نگاه می‌کرد رو به پسرک کنار پنجره کرد و گفت:
- بیا.
پسر مخوف نفسی چاک کرد و با تکیه‌گاه کردن دست‌هایش از روی صندلی برخاست و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ریحانا۲۰

ریحانا۲۰

رو به پیشرفت
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
171
پسندها
481
امتیازها
2,863
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #95
چشم به سلول دوخت و خطاب به نگهبان گفت:
- تو برو آب و غذا و چند تا لباس توی اون اتاق بغلی ببر تا من بیام.
به محض اتمام حرفش، راه سلول هانیه را در پیش گرفت. وقتی رسید، رو به نگهبان سلول گفت:
- در رو باز کن.
نگهبان با اطاعت از حرفش در سلول را باز کرد و بی‌‌تعارف وارد شد. پسر، نگاهی به اطرافش کرد و او هم پشت بندش وارد شد. با بالا آوردن سرش نگاهش روی دخترک بی‌جانی نشست که بی‌رمق روی زمین افتاده بود. جای‌جای بدنش رد زخم‌های ریز و درشت بود. دخترهای دیگر هم با قیافه متحیر و متعجب به او خیره شده بودند انگار که کنجکاو بودند تا بدانند او در این‌جا چه می‌کند؟ خب کاملاً این کار غیر معمول بود که فردی مثل او وارد همچين سلول کثیفی بشود. چرخید و رو به همان نگهبان گفت:
- بیارش بیرون.
و بلافاصله از سلول...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ریحانا۲۰

ریحانا۲۰

رو به پیشرفت
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
171
پسندها
481
امتیازها
2,863
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #96
پسرک با لبخند زیبایی که بر لب داشت دستی لای موهای مشکی‌اش کشید و روی صندلی رو به ‌روی هانیه نشست.
- آفرین... دختر زرنگی هستی... توی یه نگاه متوجه شدی که من چه کسی هستم.
هانیه جدی و صامت گفت:
- می‌خوام خودت رو معرفی کنی.
- فهمیدن من کمکی به حالت نمی‌کنه.
- چرا؟
- چون اصلاً ربطی به تو نداره... تو بهتره که یه فکری برای زنده موندنت کنی.
هانیه با غم درون صدایش گفت:
- من دیگه نیازی ندارم که زنده بمونم... دنیام و نابودم کردم دیگه جایی برای زندگی کردن ندارم.
- یعنی یه زندگیت همین قدر ارزش داشت؟
- مگه مردم چند تا زندگی دارن؟
- نمی‌دونم خودت بگو.
- فکر نکنم... شاید موقعیت‌های بیشتری داشتم که متأسفانه همه‌شون و از بین بردم... بی‌خیال می‌خوام بدونم که فارسی رو چرا یاد گرفتی؟
- چون کارم باهاش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ریحانا۲۰

ریحانا۲۰

رو به پیشرفت
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
171
پسندها
481
امتیازها
2,863
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #97
با لبخندی گوشه لبش به پشت صندلی‌اش تکیه داد و دست به سینه گفت:
- تو بال پرواز نداشتی و خیلی زودتر از اونی که باید زمانش می‌رسید پریدی و توی دام شکارچی افتادی... شکارچی که تو توش گیر افتادی برات تله‌ای گذاشته بود که تو زیادی بهش طمع کردی.
هانیه با چشمانی گشاد به خونسردی پسر رو به ‌رویش خیره بود و موقعیتش را می‌سنجید که در آن حال پسر ادامه داد:
- ولی من می‌تونم یه فرصت بهت بدم... فرصتی که می‌تونی خودت رو نجات بدی.
هانیه با لکنت گفت:
- تو... تو می‌خوای... من رو نجات بدی؟
سرش را به طرفين تکان داد و گفت:
- نه... خودت می‌تونی خودت رو نجات بدی... من بهت پرواز کردن رو یاد میدم.
- اما چه‌‌طوری؟
- خیلی راحت. تا زمانی که بال‌های قدرتمندی داشته باشی، تو کنار من میمونی و کارهایی رو که ازت می‌خوام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ریحانا۲۰

ریحانا۲۰

رو به پیشرفت
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
171
پسندها
481
امتیازها
2,863
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #98
- درسته... در بعضی مواقع این خانم‌ها هستن که می‌تونن مشکلات رو حل کنن.
هانیه رو به پسرک جدی مقابلش با خشم و نفرت گفت:
- پس چرا باهاشون مثل بی‌ارزش‌ها رفتار می‌کنین که انگار اصلاً براتون مهم نیست. چرا دخترهای بی‌گناه و مظلوم رو این طور وحشیانه و بی‌رحمانه بی‌آبروشون می‌کنید و کک‌تون هم نمیگزه. این چه طور رسم انسان دوستی و احترام به حقوق یک انسانه... شما به خودتون هم میگین انسان؟! والا فکر کنم شما حتی بویی هم از انسانیت نبردین.
- اون‌ها حقشونه چون خودشون اولین کسایی بودن که به خودشون احترام نذاشتن و خودشون و به دست آدم‌های ناباب سپردن... اگه خودت ارزش خودت رو نمی‌‌دونی پس تلاشی هم نکن که دیگران رو متقاعد کنی که ارزشت رو بدونن. به نظرت چرا اونهایی که تو بهشون میگی انسان این راه رو انتخاب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ریحانا۲۰

ریحانا۲۰

رو به پیشرفت
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
171
پسندها
481
امتیازها
2,863
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #99
هیدر با بالا پایین کردن سرش او را که مطمئن کرد، چرخید و از قبرستان بیرون رفت. بعد از نفس عمیقی به سمت قبر پیترز رفت. لوسی روی زمین نشسته بود و با چشم‌های اشکی به سنگ قبر پیترز خیره شده بود. گونه‌هایش از سرما سرخ شده بود و رنگ صورتی‌اش به زردی می‌گرایید. آن طرف‌تر خاله‌ی پیترز بی‌حال در بغل شوهرش ادیسون بود و آرام‌آرام اشک می‌ریخت. هیدر معذب زبانی روی لب‌هایش کشید و با احترام گفت:
- من واقعاً متأسفم.
قطره اشکی از گوشه‌ی چشم لوسی پایین آمد. با تن صدای آرامی گفت:
- می‌بینی هیدر... پیترز ما رو تنها گذاشت و رفت. رفت تا پیش پدر و مادرش باشه... اون این‌جا راحت نبود... اون ما رو دوست نداشت.
هیدر با چشم‌های آبدیده لب باز کرد.
- این و نگو لوسی. اون همه‌ی ما رو دوست داشت.
ناگهان با فریاد گفت:
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ریحانا۲۰

ریحانا۲۰

رو به پیشرفت
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
171
پسندها
481
امتیازها
2,863
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #100
صدای نیمه کلفت پسرانه‌اش، خش‌گرفته و رگه‌دار در درون مغزش پژواک شد.
(- تو واقعاً دختر بی‌نظیری هستی.
- از غم نهراس که من همیشه پشتت هستم دختر جون.
- توی کلاس هر کی اذیتت کرد بهم بگو تا پدرش و دربیارم.)
با یادآوری گذشته چشم‌های اشک آلودش را به سنگ قبر داد و زیر و خفه دندان سایید:
- هیچ‌وقت فراموشت نمی‌کنم... تو تنها عشق توی قلبم خواهی بود... ببین حتی انگشترت رو هم هنوز دارم... از پدرخوانده‌ام گرفتمش.
دست لای انگشتانش کشید و با جای خالی انگشتر مواجه شد. متعجب نگاهی به دستش کرد. با فکری شلوغ و در هم لعنتی زمزمه کرد و روی زمین را نگاه کرد.
- کجا شد... همین‌جا بود... پس کجا گذاشتمش.
دست روی خاک‌های زمین کشید و با زیر و رو کردنش سعی کرد تا پیدایش کند
- هیدر جان بیا داخل.
با شنیدن صدای خاله...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ریحانا۲۰

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 4)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا