• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان دامیار | ~Frozen~ کاربر انجمن یک‌رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع ~Frozen~
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 187
  • بازدیدها بازدیدها 1,668
  • کاربران تگ شده هیچ

~Frozen~

ناظر ازمایشی
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
230
پسندها
678
امتیازها
4,013
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #131
( آدم‌های دنیا خاکستری‌اند... نه سفید نه سیاه... خوب‌هایی که زیر پوستشون خوب نیست و آدم‌هایی که همه بد می‌بیننشون و اما درون‌شون آینه است.
بن‌بست... بن‌بست نیست... یک راه به جایی که سرنوشت تو را می‌برد. به مسیر پر از سنگلاخ... .
بن‌بست یک کوچه نیست...ته قلب آدم‌هاست... . من توی این دنیای بی‌معرفت چیزهایی را کشیده‌ام ‌که شاید درکش هم برای آدم‌های بزرگ سخت و خطرناک باشد، از عشق زنی که به آن دل بستم و پنج‌سال از عمرم را به پایش دادم، ولی او چه کرد غیر از آن‌که مرا شکست و نابود کرد! به کدامین گناه؟ به چه دلیل؟ غیر از این بود که او را صادقانه دوست داشتم و مانند معبودم او را می‌پرسیدم؟ ولی فکر کنم این حکمت خدا بود که به من نشان دهد او چه آدم خودخواه و کثیفی است و در حرف‌هایش صادق نیست)
سرش را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ~Frozen~
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Taraneh.j

~Frozen~

ناظر ازمایشی
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
230
پسندها
678
امتیازها
4,013
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #132
ولی انگار او هیچی متوجه نمی‌شد و مدام پلک روی هم می‌بست. فکر می‌کرد او به یک استراحت کامل نیاز دارد، برای همین دست راستش را پشت گردن خود انداخت و با تحکیم گفت:
- همین جا نگهش دار.
بعد سعی کرد وزن سنگینش را روی خودش بیندازد و او را تا اتاقش همراهی کند. با پا در اتاق را باز کرد و وارد اتاق شد، به او مجال نداد و با دیدن تخت خودش را از گردن دخترک خطا داد و خودش را روی تخت ولو کرد. هیدر پوف بلندی کشید و دست به کمر با لحن خشنی گفت:
- حداقل پاشو برو لباس هاتو عوض کن. اون‌قدر که هوش و هواست سرجاش هست.
ولی ادگار با چند پلک پشت سر هم در نهایت چشم بست و صورتش را برخلاف او متمایل کرد. بعد از چند دقیقه زل زدن به او از نفس‌های منظمش متوجه شد که به خواب رفته است. چه قدر زود! با این‌که مرد ۴۰ساله بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ~Frozen~
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Taraneh.j

~Frozen~

ناظر ازمایشی
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
230
پسندها
678
امتیازها
4,013
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #133
نگاهش روی دخترک جدی و اخم کرده روی صندلی نشست. جوری اخم درهم پیچانده بود که گویی می‌خواست همین الان آدم بکشد. از فکری که کرده بود درون ذهنش لبخندی زد ولی در ظاهر نشان نداد. بی‌آنکه به‌ روی خودش بیاورد، چکمه‌های ساق بلندش را پوشید و خواست از خانه بیرون بزند که در میانه راه با به حرف آمدن هیدر سرجایش توقف کرد. انگار که منتظر همین لحظه بود، لحظه‌ای که بتواند با افکاری آسوده با او حرف بزند.
- کجا میری؟
چینی به ابرویش داد و چرخید و در مقابل چشم‌هایش با پرستیژ هلاک‌گری دست به سینه شد و بازوهای عضلانی و قدرتمندش را به رخ کشید. هیدر هم با ژست خواصی روی صندلی نشسته بود. پا روی هم انداخته بود، دست‌هایش را روی تکیه‌گاه صندلی در اطرافش گذاشته بود و با سری افتاده ادامه داد:
- این وقت شب کجا میری؟
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ~Frozen~
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Taraneh.j

~Frozen~

ناظر ازمایشی
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
230
پسندها
678
امتیازها
4,013
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #134
- آره... فکر کردی من نمی‌دونم که بی‌اجازه من، وارد اتاقم شدی و اتاقم رو زیر و رو کردی؟
هیدر دستپاچه با لکنت گفت:
- من... من... من فقط خواستم.
بی‌حوصله چشم روی هم گذاشت و دستش را به نشانه سکوت بالا آورد و محکم گفت:
- مهم نیست که تو چی می‌خواستی... مهم اینه که تو به من شک کردی و برای برطرف کردن شکت اومدی و قوانین من و زیر پا گذاشتی. اتاقم رو زیر و رو کردی. خب بگو ببینم چیزی هم دستگیرت شد خانم کارآگاه؟
هیدر با قصاوت گفت:
- آره خیلی چیزها برام روشن شد. فهمیدم تو چه‌جور آدمی هستی و به چه نیت من و پیش خودت نگه داشتی نامرد.
پوزخندی زد و گفت:
- اِ... چه خوب... پس حالا می‌خوای چی‌کار کنی؟
- وسایلم و می‌خوام بردارم و از زندگی لعنتیت و خونه کوفتیت بیرون برم.
بعد اشاره‌ای به کوله‌پشتی درحال...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ~Frozen~
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Taraneh.j

~Frozen~

ناظر ازمایشی
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
230
پسندها
678
امتیازها
4,013
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #135
ادگار لبخند تلخی زد و نرم گفت:
- حالا به نظرت تونست بسازه؟
این بار با صدای بلندتری غرید:
- می‌تونست تو زدی خراب کردی. تو تمام سرنوشتم و نابود کردی ادگار هیچ وقت نمی‌بخشمت. تقاص این همه سال تنهایی و حرف‌های مردم که پشت سرم بود و ازت می‌گیرم شک نکن. نمی‌ذارم همین‌طور قسر در بری.
ادگار که انگار از این بازی خوشش آمده بود دستش را نمایشی زیر چانه‌اش گذاشت و گفت:
- می‌دونی بعد از ناپدید شدنت، مادرت دربه‌در دنبالت می‌گشت؟ آسمون و زمین رو با هم زیر و رو کرد تا تو رو پیدا کنه ولی نتونست. پدرت بعد از گم شدنت مادرت رو ول کرد و رفت پی زندگیش. مادرت عمرش تباه شد و این چیزی بود که می‌خواستم.
هیدر با چشم‌های اشکی، لب‌هایش را محکم به‌ هم فشار داد و نرم غرید:
- عوضی... تو یه آشغالی.
ادگار با چهره‌ای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ~Frozen~
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Taraneh.j

~Frozen~

ناظر ازمایشی
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
230
پسندها
678
امتیازها
4,013
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #136
از روی موتور اوراقی‌اش پیاده شد و او را روی جک تایرش نگه داشت. سیگار بین انگشتانش را روی زمین انداخت و با پا آن را روی زمین له کرد. رد سیاهی که روی زمین افتاده بود پوزخندی روی لب‌های جسیکا نشاند، بعد با حالت چندشی دستی زیر دماغش کشید و آب بینی‌اش را بالا کشید. چند قدم جلو رفت و کنار در بسته‌ی کلاب موریس ایستاد. می‌دانست انجام این کار آسان نخواهد بود و عواقب بدی برایش خواهد داشت. این‌که جان خواهر کوچکش اِلی به خطر بیفتد و او نتواند برایش کاری انجام بدهد. آب دهانش را سخت بلعید و پلک‌هایش را محکم روی هم بست و زیر لب به خودش امیدواری می‌داد.
- آره تو می‌تونی... فقط قوی باش و برو جلو و نترس... همین.
پلک باز کرد و مصمم و جدی جلو رفت. کنار در ایستاد و با نوک کلید موتورش چند ضربه کوتاه اما پیاپی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ~Frozen~
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Taraneh.j

~Frozen~

ناظر ازمایشی
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
230
پسندها
678
امتیازها
4,013
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #137
جسیکا متفکر چشم ریز کرد و گفت:
- یعنی چی؟ به همین راحتی؟ تا چند روز داشتین خودتون رو جر می‌دادین تا من براتون کار کنم بعد این طوری؟
- مگه نگفتی به رئیس بگم، باشه وقتی برگشت بهش میگم... توهم بهتره این‌قدر سرخودت فشار نیاری، قراره به زودی خبرهای خیلی خوبی بشنوی.
- خبر خوب؟ چه خبری؟
- بعداً می‌فهمی... حالا هم زودتر بزن به چاک.
و بعد در مقابل دیدگان ماتش در را محکم بست. هنوز هم هنگ کرده بود و نمی‌توانست حرف‌های دیل را تجزیه و تحلیل کند. کلافه نوچی سرداد و دستی لای موهای خرمائی‌اش کشید. موهايش را درمانده چنگ زد و پر عجز نالید:
- منظورش چی بود؟
همان لحظه صدای موتوری را شنید که به‌ سمتش نزدیک می‌شد. به عقب برگشت که ویک را دید کنارش با موتور ایستاد و در حالی که پیاده می‌شد با تعجب نگاهش را به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ~Frozen~
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Taraneh.j

~Frozen~

ناظر ازمایشی
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
230
پسندها
678
امتیازها
4,013
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #138
با دست ویک را پس زد و خواست سوار موتورش شود که ویک دوباره با یک حرکت غافلگیرانه، او را به عقب کشید و روی صورتش عصبی نالید:
- هیچ معلوم هست می‌خوای چیکار کنی؟
- آره، می‌خوام گندی رو که زدم رو جمعش کنم... برو کنار بذار برم.
- مثلاً می‌خوای بری اون‌جا چی‌کار کنی؟
- برم تا کمکش کنم... برو کنار.
- تو دیوونه شدی به مسیح که تو دیوونه شدی.
- دیونه شده باشم، بهتر از این هست که باعث و بانی مرگ یه آدم بشم.
- نمی‌ذارم خودت و دستی‌دستی به کشتن بدی دختره‌ی ابله.
این بار با تن صدای بلندتری فریاد زد:
- از سر راهم برو کنار ویک، نذار روم به روت باز بشه که اون کاری رو که نباید بکنم و بکنم برو کنار... برو نذار مرگ ادگار از چشم تو ببینم ویک.
خواست دوباره سمت موتورش برود که ویک گفت:
- دیگه الان دیر شده،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ~Frozen~

~Frozen~

ناظر ازمایشی
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
230
پسندها
678
امتیازها
4,013
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #139
با نفسی تیز و بُران دست لرزان و سردش را به پیشانی ملتهبش رساند و با درماندگی نالید:
- کی می‌تونه باشه!
میان بهت و سردرگمی سمت پنجره اتاقش رفت و از پنجره به بیرون نگاهی انداخت. هوا از قبل بیشتر سرد شده بود و بخار، گرمای داخل خانه و سرمای بیرون به پنجره که برخورد کرده بود تبدیل به بخار شده بود. برای همین دستش را آرام روی شیشه کشید تا دید بهتری به بیرون داشته باشد‌. با پاک شدن بخار از روی شیشه نگاهش قفل چشم‌های مخوف مردی شد که از پایین درحال تماشایش بود. برای همین تیز سرش را پایین آورد تا دیده نشود ولی کار از کار گذشته بود و او را دیده بودند. آب دهانش را قورت داد و بدون تلف کردن وقت به سمت در دوید و از اتاق بیرون آمد تا جایی که بتواند از خودش دفاع کند. مطمئن بود که آن آدم‌ها از طرف موریس...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ~Frozen~
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Taraneh.j

~Frozen~

ناظر ازمایشی
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
230
پسندها
678
امتیازها
4,013
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #140
از رویش برخاست فریاد زد:
- زود باش تن لش تو جمع کن و زود بگو... برو.
دیل کمی با آرنجش خودش را عقب کشید و با لحن جدی گفت:
- ولی قربان... این دستور پدرتون نبود.
کنجکاو و ریزبینانه نگاهی به دیل آشفته کرد و با مکث گفت:
- تو... تو چی گفتی الان؟ گفتی به دستور پدرم نبوده پس... پس... .
با نمایش تأییدی درون چهره‌ی دیل ناگهان فاتحه را خواند‌. می‌دانست که اگر روزی برسد حتماً زهر خودش را یا روی او یا هیدر حتماً خالی می‌کند. او آدم کینه‌ای است و برای رسیدن به قدرت و هدفش سرسختانه تلاش می‌کند. لب زیرینش را به دندان گرفت و با قاطعیت گفت:
- همین الان میری به اون حرومزاده میگی که تا زمانی که تاگو هست اجازه نمیدم یک تار مو هم از سر هیدر کم بشه، پس الکی زحمت بی‌خود و بی‌جهت نکشه فهمیدی؟ چون من اینجام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ~Frozen~
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Taraneh.j

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 4)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا