- تاریخ ثبتنام
- 16/9/25
- ارسالیها
- 11
- پسندها
- 98
- امتیازها
- 83
- سن
- 20
- نویسنده موضوع
- #11
***
هوا تاریک شده.
نسیم سردی پوستم را گزگز میکند. چشمهایم ناامید رد پاهای خاکی، روی سرامیکهای طوسی را دنبال میکرد.
بیهدف از درب سبزِ بزرگ مسجد بیرون میآیم.
به هر دو سمت نگاه میکنم.
یک راه به سمت کوچه خاکی، به خانهای میرسید که آرامش و امنیت نداشت و کوچهی دیگری، سنگفرشهای منتهی به مدرسه... .
نه تنها فیزیکی، بلکه عقلم هم میان دوراهی مانده بود.
رفتن به مدرسه خطر شایعه سازی را افزایش میداد؛ لعنت به آبروی کوفتی که اینقدر محدودیت داشت.
- قبول باشه ریحانهجان.
یکی از پیرزنهای روستاست که با گفتن جملهاش از کنارم میگذرد و از مسجد خارج میشود.
- از شماهم قبول باشه مانساء خانم.
نگاهم به لباس محلی تیرهاش مینشیند.
چشمهایم...
هوا تاریک شده.
نسیم سردی پوستم را گزگز میکند. چشمهایم ناامید رد پاهای خاکی، روی سرامیکهای طوسی را دنبال میکرد.
بیهدف از درب سبزِ بزرگ مسجد بیرون میآیم.
به هر دو سمت نگاه میکنم.
یک راه به سمت کوچه خاکی، به خانهای میرسید که آرامش و امنیت نداشت و کوچهی دیگری، سنگفرشهای منتهی به مدرسه... .
نه تنها فیزیکی، بلکه عقلم هم میان دوراهی مانده بود.
رفتن به مدرسه خطر شایعه سازی را افزایش میداد؛ لعنت به آبروی کوفتی که اینقدر محدودیت داشت.
- قبول باشه ریحانهجان.
یکی از پیرزنهای روستاست که با گفتن جملهاش از کنارم میگذرد و از مسجد خارج میشود.
- از شماهم قبول باشه مانساء خانم.
نگاهم به لباس محلی تیرهاش مینشیند.
چشمهایم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش