• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان فاصلهٔ پنجم | بریسکا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع briska
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 73
  • بازدیدها بازدیدها 2,765
  • کاربران تگ شده هیچ

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
422
پسندها
2,164
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #71
- خوبه... بیا... یه دور دیگه بزنیم.
راه افتادیم. قدم‌هایمان آرام بود، اما ذهنم نه. قدم‌هایش کنارم بود؛ همان‌طور که سال‌ها پیش کنارم بود. یادم آمد یک‌بار، در زمستانِ آدانا، باران ریز و سرد می‌بارید و خیابان‌ها برق می‌زدند. چطور بی‌هوا دستم را گرفت تا از روی سنگ‌فرش خیس لیز نخورم؛ انگار دنیا همان لحظه مکث کرده بود. گرمای دستش هنوز هم در حافظهٔ انگشت‌هایم مانده بود. قدم بعدی‌ام لرز خفیفی داشت.
در همان لحظه، باد سردی از سمت دریا وزید و موهایم را به صورتم زد. سرم را بالا آوردم و نگاه علی را دیدم. همان نگاه. همان آرامیِ قدیمی که سال‌ها پیش هم دیده بودم؛ یک عصر کنار رود سیحان، وقتی از مدرسه برمی‌گشتم و باد گرمِ آدانا موهایم را به صورتم می‌زد. علی کنارم قدم می‌زد؛ چیزی نمی‌گفت، فقط نگاه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
422
پسندها
2,164
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #72
چند قدم که رفتیم، صدای کفش‌هایمان روی پیاده‌رو یخ‌زده پیچید و سکوت خیابان را شکست و راه را ادامه دادیم. شام شب را در خانهٔ مونا گذراندیم؛ خانه‌ای کوچک و ساده، اما گرم و صمیمی. بوی برنج دم‌کشیده در هوا می‌پیچید و گُلی با ذوق اتاقی را نشانم داد که دیشب در آن خوابیده بود؛ اتاقی با تخت کوچکی که از بچگیِ محمد مانده بود و هنوز ردِ سال‌های قدیم را در چوب‌هایش داشت. همه دور سفره نشستیم و شام ساده‌ای خوردیم؛ شامی که مهم نبود چی بود، مهم این بود که بعد از سال‌ها دوباره کنار هم نشسته بودیم و لحظه‌ای آرام گرفته بودیم. بعد از شام به هتل برگشتیم و هرکس در اتاق خودش رفت؛ بدون حرف، با فکرهایی که نمی‌شد از آن‌ها فرار کرد و شبی که در سکوت راهروها سنگین می‌گذشت. صبح زود به آدانا برگشتیم. مامان حلوا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
422
پسندها
2,164
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #73
«اگر زنده بودم، خودم همه‌چیز را حل می‌کردم. اگر نبودم... موگه... ازم دلخور نباش. من ازت حلالیت می‌خوام. ما دو تا خواهر بودیم، ولی از هم دور شدیم... نذار این فاصله توی دلت بمونه»
چشم‌هایم دوباره خیس شد. آرام، بدون صدا. آخرین جمله‌اش این بود:
«و اگر هنوز هم علی در قلبت هست... با او بمان. او دوستت دارد. هیچ‌وقت به تو خیانت نکرده.»
ویدیو تمام شد. صفحه ثابت ماند. اتاق ساکت بود.
نشستم. دستم هنوز کمی می‌لرزید. پنج سال با یک فکر اشتباه زندگی کرده بودم. پنج سال از علی فاصله گرفته بودم. پنج سال گُلی را دختر او دیده بودم. می‌دانستم روزی باید حقیقت را به محمد بگویم؛ چون حق اوست. همان‌طور که راز زینب و خواهرش زینا هم روزی باید روشن شود، و همان‌طور که دکتر لوپیتا از این برگشت خوشحال خواهد شد. همهٔ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
422
پسندها
2,164
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #74
یادداشت پایانی نویسنده:
«این رمان، با راهنمایی و کمک استاد بزرگواری نوشته شد؛ استادی که نخواست نامش ذکر شود و من قدردان او هستم.»
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 3)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا