- تاریخ ثبتنام
- 6/8/20
- ارسالیها
- 422
- پسندها
- 2,164
- امتیازها
- 12,213
- مدالها
- 12
- نویسنده موضوع
- #71
- خوبه... بیا... یه دور دیگه بزنیم.
راه افتادیم. قدمهایمان آرام بود، اما ذهنم نه. قدمهایش کنارم بود؛ همانطور که سالها پیش کنارم بود. یادم آمد یکبار، در زمستانِ آدانا، باران ریز و سرد میبارید و خیابانها برق میزدند. چطور بیهوا دستم را گرفت تا از روی سنگفرش خیس لیز نخورم؛ انگار دنیا همان لحظه مکث کرده بود. گرمای دستش هنوز هم در حافظهٔ انگشتهایم مانده بود. قدم بعدیام لرز خفیفی داشت.
در همان لحظه، باد سردی از سمت دریا وزید و موهایم را به صورتم زد. سرم را بالا آوردم و نگاه علی را دیدم. همان نگاه. همان آرامیِ قدیمی که سالها پیش هم دیده بودم؛ یک عصر کنار رود سیحان، وقتی از مدرسه برمیگشتم و باد گرمِ آدانا موهایم را به صورتم میزد. علی کنارم قدم میزد؛ چیزی نمیگفت، فقط نگاه...
راه افتادیم. قدمهایمان آرام بود، اما ذهنم نه. قدمهایش کنارم بود؛ همانطور که سالها پیش کنارم بود. یادم آمد یکبار، در زمستانِ آدانا، باران ریز و سرد میبارید و خیابانها برق میزدند. چطور بیهوا دستم را گرفت تا از روی سنگفرش خیس لیز نخورم؛ انگار دنیا همان لحظه مکث کرده بود. گرمای دستش هنوز هم در حافظهٔ انگشتهایم مانده بود. قدم بعدیام لرز خفیفی داشت.
در همان لحظه، باد سردی از سمت دریا وزید و موهایم را به صورتم زد. سرم را بالا آوردم و نگاه علی را دیدم. همان نگاه. همان آرامیِ قدیمی که سالها پیش هم دیده بودم؛ یک عصر کنار رود سیحان، وقتی از مدرسه برمیگشتم و باد گرمِ آدانا موهایم را به صورتم میزد. علی کنارم قدم میزد؛ چیزی نمیگفت، فقط نگاه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش