• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان پنج فصل و تو | بریسکا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع briska
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 34
  • بازدیدها بازدیدها 918
  • کاربران تگ شده هیچ

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
341
پسندها
1,878
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #31
«بعضی چیزها را نمی‌شود اعلام کرد. بعضی‌ها را هم نمی‌شود شناخت. فقط باید نشست، چای ریخت، و گذاشت خودش، آرام، مثل بخار از استکان بالا بیاید.»
گلی، که حالا نانش را تمام کرده بود، گفت:
- یه چیزی بپرسم؟
تینا لبخند زد.
- بپرس، فسقلی.
گلی گفت:
- تو کلاس، کی زرنگ‌تر بود؟ عمه تینا، خاله موگه، یا شما؟
دنیز زد زیر خنده.
- وای وای وای، این سؤالو باید می‌ذاشتی برای بعد از اعلام نامزدی!
تینا گفت:
- یا حداقل بعد از قهوه!
من لبخند زدم.
- خب… بستگی داره منظورت از زرنگ چیه.
گلی گفت:
- همه‌چی! نمره، نقاشی، فرار از کلاس!
دنیز گفت:
- موگه تو انشا و نقاشی بی‌رقیب بود. تینا همیشه جواب سؤالای سختو داشت. منم… من بیشتر توی آشتی دادن بچه‌ها خوب بودم.
تینا گفت:
- و همیشه خوراکی اضافه داشت. موگه هم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Viŏlet

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
341
پسندها
1,878
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #32
تینا شیشه‌ای کوچک را در دستم گذاشت. روی برچسبش نوشته بود:، «بوی موگه».
- از گل‌های گلدون درستش کردم. بوی تو رو می‌ده.
بوییدمش. بوی خاک، بوی برگ، بوی چیزی آشنا.
- دقیقاً همینه.
مامان، بی‌کلام، یک هدفون بی‌سیم کوچک را در دستم گذاشت. رنگش یاسی بود، با قاب شفاف و ساده. روی قاب، با فونتی ظریف، نوشته شده بود:
«برای وقتایی که دلت می‌خواد صدای منو بشنوی.»
متعجب نگاهش کردم. چشم‌های قهوه‌ای تیره‌اش، آرام و مطمئن، نگاهم را گرفتند. لبخند زد و گفت:
- توش چندتا ویس گذاشتم. همونایی که وقتی کوچیک بودی برات قصه می‌گفتم. و یکی هم… یکی هم برای وقتی که خیلی دلت تنگه. قلبم لرزید. قاب را باز کردم. روی اپلیکیشن، فایل‌هایی با اسم‌های ساده بود: «قصه‌ی شب»، «لالایی»، «دخترم»، «نفس بکش».
نگاهم هنوز به او بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Viŏlet

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
341
پسندها
1,878
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #33
بعد از صبحانه، خانه در سکوتی گرم و کش‌دار فرو رفت. دنیز، علی و گلی رفته بودند حیاط پشتی. هوا سرد بود، اما گلی، با آن انرژی بی‌پایانش، آن‌ها را بیرون کشیده بود. درون خانه، همه‌چیز آرام بود؛ فقط صدای خنده‌شان، از پشت شیشه‌های بخارگرفته، مثل موسیقی دوردستی، در فضا می‌پیچید. طدر آشپزخانه، محمد هنوز پشت میز نشسته بود و مامان با ریتمی آرام ظرف‌ها را می‌شست. تینا و رایان نیز کمکش می‌کردند. وقتی مامان حواسش نبود، رایان چیزی در گوش تینا گفت و تینا خندید، نه بلند، نه آشکار، اما آن‌قدر که تصویر لبخندش در شیشه‌ی بخارگرفته افتاد. من دیدم. و دلم لرزید. انگار باید از آن لحظه فاصله بگیرم، از آن لبخند، از آن لرزش. می‌دانستم که پیام‌ها آمده‌اند. به اتاقم رفتم، موبایلم را برداشتم، و با سیلی از پیام‌های...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Viŏlet

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
341
پسندها
1,878
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #34
تا رسیدم به آن دفتر. دفتر خاطرات نبود، دفتر نقاشی هم نبود، چیزی میان این دو. چیزی که مهناز فقط برای خودش نوشته بود. یا شاید برای کسی که هیچ‌وقت نرسید بخواند. دفتر را بیرون کشیدم. روی جلدش، با خودکار آبی، دستی لرزان فقط یک کلمه نوشته بود، «اگر...» نفس گرفتم. برای زنده ماندن. نشستم. و صفحه‌ی اول را باز کردم. همان نقاشی بود. مدادی، ساده؛ اما زنده. چهره‌ی محمد، با همان چشم‌های آرام و ابروهایی که انگار در فکر بودند، در برابر دیدگانم جان گرفت، نه مثل تصویری بر کاغذ، که مثل رازی که ناگهان خودش را نشان می‌دهد. تپش قلبم بالا رفت. در گوشه‌ی پایین صفحه، با خطی لرزان نوشته بود، «اگر نگاه نمی‌کردی…» قلبم کوبید. از چیزی شبیه کشف. شبیه خ**یا*نت. شبیه نجات. و در دل، صدایی گفت، «دنیز!» اما من آن صدا را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : briska
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Viŏlet

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
341
پسندها
1,878
امتیازها
11,933
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #35
آن روز، وقتی هوا تاریک شد، باران بالأخره شروع به باریدن کرد. قطره‌ها آرام و بی‌صدا، روی شیشه‌ی ماشین نشستند. و بخار نفس‌ها، مثل پرده‌ای نازک، بین من و بیرون فاصله انداخته بود. با آن‌که زمستان بود، هنوز گاهی در گوشه‌وکنار خیابان، درختی نارنج دیده می‌شد، لاغر، خیس، با چند میوه‌ی نارنجی که مثل فانوس‌های خاموش از شاخه‌ها آویزان بودند. نه از آن عطر شیرین بهارنارنج خبری بود، نه از برگ‌های انبوه تابستانی. فقط چند برگ خسته، و میوه‌هایی که انگار از یاد رفته بودند. مثل خاطره‌ای که هنوز پاک نشده؛ اما دیگر کسی دنبالش نمی‌گردد. ماشین رایان، هیوندای استاریا، بزرگ و جادار، با دو ردیف صندلی عقب، در خیابان‌های باران‌خورده‌ی آدانا می‌لغزید. مامان کنار رایان نشسته بود، ردیف جلو، با شالی که تا روی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : briska
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Viŏlet

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 6)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا