• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان پنج فصل و تو | بریسکا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع briska
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 39
  • بازدیدها بازدیدها 1,254
  • کاربران تگ شده هیچ

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
363
پسندها
2,071
امتیازها
12,063
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #31
«بعضی چیزها را نمی‌شود اعلام کرد. بعضی‌ها را هم نمی‌شود شناخت. فقط باید نشست، چای ریخت، و گذاشت خودش، آرام، مثل بخار از استکان بالا بیاید.»
گلی، که حالا نانش را تمام کرده بود، گفت:
- یه چیزی بپرسم؟
دنیز لبخند زد.
- بپرس، فسقلی.
گلی گفت:

تو کلاس، کی زرنگ‌تر بود؟ عمه تینا، خاله موگه، یا شما؟
دنیز زد زیر خنده.
- وای وای وای، این سؤالو باید می‌ذاشتی برای بعد از اعلام نامزدی!
تینا گفت:
- یا حداقل بعد از قهوه!
من لبخند زدم.
- خب… بستگی داره منظورت از زرنگ چیه.
گلی گفت:
- همه‌چی! نمره، نقاشی، فرار از کلاس!
دنیز گفت:
- موگه تو انشا و نقاشی بی‌رقیب بود. تینا همیشه جواب سؤالای سختو داشت. منم… من بیشتر توی آشتی دادن بچه‌ها خوب بودم.
تینا گفت:
- و همیشه خوراکی اضافه داشت. موگه هم همیشه یه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
363
پسندها
2,071
امتیازها
12,063
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #32
تینا شیشه‌ای کوچک را در دستم گذاشت. روی برچسبش نوشته بود: «بوی موگه».
- از گل‌های گلدون درستش کردم. بوی تو رو می‌ده.
بوییدمش. بوی خاک، بوی برگ، بوی چیزی آشنا.
- دقیقاً همینه.
مامان، بی‌کلام، یک هدفون بی‌سیم کوچک در دستم گذاشت. رنگش یاسی بود، با قاب شفاف و ساده. روی قاب، با فونتی ظریف، نوشته شده بود:
«برای وقتایی که دلت می‌خواد صدای منو بشنوی.»
متعجب نگاهش کردم. چشم‌های قهوه‌ای تیره‌اش، آرام و مطمئن، نگاهم را گرفتند. لبخند زد و گفت:
- توش چندتا ویس گذاشتم. همونایی که وقتی کوچیک بودی برات قصه می‌گفتم. و یکی هم… یکی هم برای وقتی که خیلی دلت تنگه.
قلبم لرزید. قاب را باز کردم. روی اپلیکیشن، فایل‌هایی با اسم‌های ساده بود: «قصه‌ی شب»، «لالایی»، «دخترم»، «نفس بکش».
نگاهم هنوز به او بود. چند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
363
پسندها
2,071
امتیازها
12,063
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #33
بعد از صبحانه، خانه در سکوتی گرم و کش‌دار فرو رفت. دنیز، علی و گلی رفته بودند حیاط پشتی. هوا سرد بود، اما گلی، با آن انرژی بی‌پایانش، آن‌ها را بیرون کشیده بود. درون خانه، همه‌چیز آرام بود؛ فقط صدای خنده‌شان، از پشت شیشه‌های بخارگرفته، مثل موسیقی دوردستی در فضا می‌پیچید.
در آشپزخانه، محمد هنوز پشت میز نشسته بود و مامان با ریتمی آرام ظرف‌ها را می‌شست. تینا و رایان هم کمکش می‌کردند. وقتی مامان حواسش نبود، رایان چیزی در گوش تینا گفت و تینا خندید؛ نه بلند، نه آشکار، اما آن‌قدر که تصویر لبخندش در شیشه‌ی بخارگرفته افتاد. من دیدم. و دلم لرزید. انگار باید از آن لحظه فاصله بگیرم، از آن لبخند، از آن لرزش. می‌دانستم پیام‌ها آمده‌اند. به اتاقم رفتم، موبایلم را برداشتم، و با سیلی از پیام‌های تبریک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
363
پسندها
2,071
امتیازها
12,063
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #34
تا رسیدم به آن دفتر. دفتر خاطرات نبود، دفتر نقاشی هم نبود؛ چیزی میان این دو. چیزی که مهناز فقط برای خودش نوشته بود. یا شاید برای کسی که هیچ‌وقت نرسید بخواند. دفتر را بیرون کشیدم. روی جلدش، با خودکار آبی، دستی لرزان فقط یک کلمه نوشته بود: «اگر…»
نفس گرفتم. برای زنده ماندن. نشستم. و صفحه‌ی اول را باز کردم. همان نقاشی بود. مدادی، ساده؛ اما زنده. چهره‌ی محمد، با همان چشم‌های آرام و ابروهایی که انگار در فکر بودند، در برابر دیدگانم جان گرفت؛ نه مثل تصویری روی کاغذ، که مثل رازی که ناگهان خودش را نشان می‌دهد. تپش قلبم بالا رفت. در گوشه‌ی پایین صفحه، با خطی لرزان نوشته بود: «اگر نگاه نمی‌کردی…»
قلبم کوبید. از چیزی شبیه کشف. شبیه خ**یا*نت. شبیه نجات. و در دل، صدایی گفت: «دنیز!»
اما من آن صدا را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
363
پسندها
2,071
امتیازها
12,063
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #35
آن روز، وقتی هوا تاریک شد، باران شروع به باریدن کرد. قطره‌ها آرام و بی‌صدا روی شیشه‌ی ماشین می‌نشستند و بخار نفس‌ها مثل پرده‌ای نازک بین من و بیرون فاصله می‌انداخت. زمستان بود، اما هنوز گاهی در گوشه‌وکنار خیابان، درختی نارنج دیده می‌شد؛ لاغر، خیس، با چند میوه‌ی نارنجی که مثل فانوس‌های خاموش از شاخه‌ها آویزان بودند. از عطر بهارنارنج خبری نبود، از برگ‌های انبوه تابستان هم. فقط چند برگ خسته و میوه‌هایی که انگار از یاد رفته بودند؛ مثل خاطره‌ای که پاک نشده، اما کسی دنبالش نمی‌گردد. ماشین رایان، هیوندای استاریا، در خیابان‌های باران‌خورده‌ی آدانا می‌لغزید. مامان کنار رایان نشسته بود، ردیف جلو، با شالی روی شانه‌اش و نگاهی که میان آینه و باران جابه‌جا می‌شد. صندلی‌ها پر شده بود؛ کنار علی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
363
پسندها
2,071
امتیازها
12,063
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #36
پنجره‌هایی با پرده‌های توری نیمه‌کشیده و نوری زرد که از لای شیشه‌ها بیرون می‌زد. از پل رد شده بودیم و نور چراغ‌های خیابان روی آسفالت نم‌خورده می‌لرزید. بوی خاک باران‌خورده در هوا بود. خانه‌ی رایان در انتهای کوچه بود؛ دو طبقه، با دیوارهای سفید و پنجره‌های قاب‌چوبی. چراغ پشت شیشه روشن بود. بالکن کوچکی داشت با شمعدانی‌های خیس از باران. ماشین آرام گرفت. صدای برف‌پاک‌کن قطع شد و باران بی‌واسطه روی سقف ماشین کوبید. از ماشین که پیاده شدیم، باران ناگهان تند شد. چند قدم بیشتر تا درِ خانه نبود، اما همان چند قدم کافی بود تا موها و شانه‌هایمان خیس شود. گلی دستش را جلوی صورتش گرفته بود و می‌دوید. رایان جلو رفت و زنگ را زد. چند ثانیه سکوت. فقط باران و نور زرد پشت پرده‌های توری. در باز شد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Viŏlet

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
363
پسندها
2,071
امتیازها
12,063
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #37
وقتی مهمانی تمام شد و از خانه‌ی مامان آیسل بیرون آمدیم، باران هنوز می‌بارید؛ ریز، سرد، و آن‌قدر آرام که خیابان را فقط برق‌زده نشان می‌داد. رایان گفت ما را می‌رساند. سوار که شدیم، شام ساده‌ی آن شب هنوز در لباس‌هایمان حس می‌شد؛ پلو سفید و نرم، مرغ پخته‌ی کم‌ادویه، و ماست خانگی‌ای که گلی سه‌بار قاشقش را عوض کرد چون «سرد بود» و «بعدش گرم شد» و «بعدش دوباره سرد شد». گلی همان‌جا خسته شده بود؛ از بازی‌کردن، از دویدن دور میز، و قبل از من شمع کوچک روی کیک را فوت کرد و بعد خودش از خنده غش کرد. حالا اما، در ماشین، سرش روی پای مامانم افتاده بود و نفس‌های کوتاهش آرام روی دست مامان می‌نشست. تینا و دنیز از خاطرات مدرسه‌شان می‌گفتند، مامان گوش می‌داد، و رایان هر چند دقیقه یک‌بار از آینه‌ی وسط لبخند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
363
پسندها
2,071
امتیازها
12,063
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #38
و امروز قرار است برای معرفی با اعضای بورد بروم شرکت. این جمله از لحظه‌ای که چشم باز کردم، مثل خطی سرد روی ذهنم مانده بود. شال سفید و زیتونیِ مامان آیسل را دور گردنم انداختم؛ گرمایش مثل چیزی از خانه، چیزی از گذشته، روی پوستم نشست. ماشین را روشن کردم. خیابانِ خیسِ بعدِ باران، چراغ‌های کش‌آمده روی آسفالت، و ذهنی که هنوز میان جمله‌ی مقاله گیر کرده بود. سه روز بود خبری از کلینیک نرسیده بود، اما آن‌قدر درگیر بودم که حتی فرصت نکرده بودم نگرانش شوم. در همین فکر بودم که یک‌هو گوشی‌ام لرزید. ایمیل آمده بود:
«ترجمه تأیید شد. عالی بود. دو مقاله‌ی جدید هم پیوست شد.»
لبخند آرامی روی لبم نشست؛ از همان لبخندهایی که آدم می‌فهمد چیزی سرِ جایش افتاده. نفس عمیقی کشیدم. نه از سرِ غرور، از سرِ اینکه هنوز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
363
پسندها
2,071
امتیازها
12,063
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #39
روبه‌روی اتاق علی راه‌رو باریکی قرار داشت. از آن گذشتیم. صدای قیچی و خش‌خش پارچه از طبقهٔ پایین می‌آمد؛ کارگاه طراحی زنده بود، مثل موجودی که نفس می‌کشید. این‌جا هم مانکن‌ها کنار دیوار ایستاده بودند، نور سفید روی پارچه‌های نیمه‌دوخته می‌لغزید. بوی اتوی بخار هنوز در هوا بود، مثل یادآوری اینکه این‌جا خانهٔ لباس‌هاست، نه کلمات. علی گفت:
- اتاق جلسه همین طبقه است، انتهای راهرو.
سکوت بین‌مان فقط با صدای کفش‌ها روی سرامیک پر می‌شد. هر قدم انگار فاصله‌ای بود بین گذشته و حال. دیوارهای سفید، با درهای بسته و بوی قهوهٔ مانده، جای شلوغی کارگاه پایین را گرفته بودند. علی یک‌بار کوتاه برگشت، نگاهش مثل پرسشی خاموش بود:
«هستی؟»
سرم را تکان دادم. قدم‌هایش دوباره جلو افتاد. جلوی دری بزرگ ایستاد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
363
پسندها
2,071
امتیازها
12,063
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #40
علی مکثی کرد و جلوی دری دیگر ایستاد، درست کنار اتاق هاله. دستش را روی دستگیره گذاشت و گفت:
- و این اتاق توئه.
در باز شد. فضای روشن و ساده بود؛ میز کار کنار پنجره، مانیتور و صندلی ارگونومیک، چراغ مطالعه و قفسه‌ای نیمه‌خالی. نور آفتاب روی دیوار سفید می‌لغزید، مثل دعوتی برای شروع. قدم برداشتم، اما نگاه‌ام ناگهان به دری کوچک در گوشهٔ اتاق افتاد. در نیمه‌باز بود. کنجکاوانه جلو رفتم. پشت آن، اتاق کوچکی پر از کتاب‌ها و مقالات ترجمه‌شده قرار داشت؛ قفسه‌های چوبی با جلدهای رنگارنگ، بوی کاغذ قدیمی در هوا پیچیده بود. علی لبخند زد:
- این اتاق رو مخصوص گذاشتیم. هر وقت فرصت داشتی می‌تونی مقاله ترجمه کنی یا یادداشت‌هات رو این‌جا بنویسی.
خشکم زد. انتظارم فقط یک میز ساده بود، نه این اتاق کوچک پر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : briska

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 2)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا