- تاریخ ثبتنام
- 6/8/20
- ارسالیها
- 341
- پسندها
- 1,878
- امتیازها
- 11,933
- مدالها
- 12
- نویسنده موضوع
- #31
«بعضی چیزها را نمیشود اعلام کرد. بعضیها را هم نمیشود شناخت. فقط باید نشست، چای ریخت، و گذاشت خودش، آرام، مثل بخار از استکان بالا بیاید.»
گلی، که حالا نانش را تمام کرده بود، گفت:
- یه چیزی بپرسم؟
تینا لبخند زد.
- بپرس، فسقلی.
گلی گفت:
- تو کلاس، کی زرنگتر بود؟ عمه تینا، خاله موگه، یا شما؟
دنیز زد زیر خنده.
- وای وای وای، این سؤالو باید میذاشتی برای بعد از اعلام نامزدی!
تینا گفت:
- یا حداقل بعد از قهوه!
من لبخند زدم.
- خب… بستگی داره منظورت از زرنگ چیه.
گلی گفت:
- همهچی! نمره، نقاشی، فرار از کلاس!
دنیز گفت:
- موگه تو انشا و نقاشی بیرقیب بود. تینا همیشه جواب سؤالای سختو داشت. منم… من بیشتر توی آشتی دادن بچهها خوب بودم.
تینا گفت:
- و همیشه خوراکی اضافه داشت. موگه هم...
گلی، که حالا نانش را تمام کرده بود، گفت:
- یه چیزی بپرسم؟
تینا لبخند زد.
- بپرس، فسقلی.
گلی گفت:
- تو کلاس، کی زرنگتر بود؟ عمه تینا، خاله موگه، یا شما؟
دنیز زد زیر خنده.
- وای وای وای، این سؤالو باید میذاشتی برای بعد از اعلام نامزدی!
تینا گفت:
- یا حداقل بعد از قهوه!
من لبخند زدم.
- خب… بستگی داره منظورت از زرنگ چیه.
گلی گفت:
- همهچی! نمره، نقاشی، فرار از کلاس!
دنیز گفت:
- موگه تو انشا و نقاشی بیرقیب بود. تینا همیشه جواب سؤالای سختو داشت. منم… من بیشتر توی آشتی دادن بچهها خوب بودم.
تینا گفت:
- و همیشه خوراکی اضافه داشت. موگه هم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش