- تاریخ ثبتنام
- 16/9/25
- ارسالیها
- 68
- پسندها
- 547
- امتیازها
- 2,623
- مدالها
- 6
- سن
- 21
- نویسنده موضوع
- #61
***
(ریحانه)
نگاهم به سقفِ نمگرفتهی اتاقِ هانیه خیره بود. آفتاب، ایزوگامش را خراب کرده بود و آبِ باران، روی گچِ سفیدش لکِ زرد انداخته بود. هانیه روی اتاقش خیلی حساس بود. یادم باشد به علی بگویم یکی را بیاورد درستش کند.
دیشب، حدودِ ساعتِ سه، وقتی خیالم از خواب بودنِ مردم راحت شد، به قبرستان رفتم. دلِ سیری با هانیه حرف زدم و قبرش را تمیز کردم. علفهای هرزِ دورش را کندم و به گلهای شمعدانیِ قرمزش آب دادم. روی سنگِ قبرش بوسه کاشتم و تنِ سنگیاش را در آغوش کشیدم. دلم با آن بوسه آرام نشد؛ برای همین، نیمساعتی کنارش دراز کشیدم.
از بچگی، هر وقت میترسید، شبها را در آغوشِ من میخوابید و راستش را بخواهید، آن لحظه حس کردم او هم، مثلِ من، ترسیده.
صدایِ پیامِ موبایل از...
(ریحانه)
نگاهم به سقفِ نمگرفتهی اتاقِ هانیه خیره بود. آفتاب، ایزوگامش را خراب کرده بود و آبِ باران، روی گچِ سفیدش لکِ زرد انداخته بود. هانیه روی اتاقش خیلی حساس بود. یادم باشد به علی بگویم یکی را بیاورد درستش کند.
دیشب، حدودِ ساعتِ سه، وقتی خیالم از خواب بودنِ مردم راحت شد، به قبرستان رفتم. دلِ سیری با هانیه حرف زدم و قبرش را تمیز کردم. علفهای هرزِ دورش را کندم و به گلهای شمعدانیِ قرمزش آب دادم. روی سنگِ قبرش بوسه کاشتم و تنِ سنگیاش را در آغوش کشیدم. دلم با آن بوسه آرام نشد؛ برای همین، نیمساعتی کنارش دراز کشیدم.
از بچگی، هر وقت میترسید، شبها را در آغوشِ من میخوابید و راستش را بخواهید، آن لحظه حس کردم او هم، مثلِ من، ترسیده.
صدایِ پیامِ موبایل از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش توسط مدیر