• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان داستان من | پاییز پنهان کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع پاییز پنهان
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 52
  • بازدیدها بازدیدها 1,555
  • برچسب‌ها برچسب‌ها
    عاشقانه فانتزی
  • کاربران تگ شده هیچ

پاییز پنهان

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
17/10/25
ارسالی‌ها
53
پسندها
107
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #41
حتی آن میایی هم نبودم که می‌خواست از آن شوهر تقلبی و دنیای غریب و تقلبی فرار کند من در حال حاضر حتی دلم برای آن مرد هم تنگ شده بود و خانه و زندگی با او را به هر چیز دیگری ترجیح می دادم حداقل این‌قدر ترسناک و دلهره‌آور نبود من در آن مدت که آنجا بودم زندگی‌ای عجیب و نقشی عجیب داشتم که از آن سر در نمی آوردم اما همه‌ چیز آرام بود و هیچ چیز وحشتناک و دلهره‌آوری وجود نداشت من آن‌جا با وجود این‌که نمی‌خواهم هیچ‌وقت اعتراف کنم اما آن گوشه گوشه‌های قلبم آرام بودم و آرامش داشتم می‌خواستم خودم را در افکارم غرق کنم و آن صحنه‌ها در ذهنم کمرنگ شوند و آن‌ها را نبینم تا جایی که به آرامش برسم و تمام شود.
آن صحنه هم رفت و جایش را به یک سیاهی مطلق و بی انتها داد در این صحنه نه هیچکسی وجود داشت و نه هیچ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

پاییز پنهان

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
17/10/25
ارسالی‌ها
53
پسندها
107
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #42
من داشتم زنده زنده می‌سوختم بی‌شک این خود جهنم بود اما مگر‌ من چه کار اشتباهی انجام داده‌ام که شایسته‌ی سوخته شدن باشم درد به پایان رسید و من هم به همراه آن هوشیاری‌ام را از دست دادم و به پایان رسیدم اما گویی این هم یکی از آن سکانس‌ها بود و هیچ پایان و آرامشی در کار نبود چرا که نور چشمانم‌ را اذیت کرد و با وجود سنگینی چشمانم و تلاش کردن برای آن‌که باز هم بخوابم ناچار مجبور شدم چشمانم‌ را باز کنم تا منشأ نور را پیدا کنم و آن را از بین ببرم بعد هم دوباره بخوابم چشمانم‌ را باز کردم و زنی را به همراه آن مرد دیدم.
خدای من من نجات یافتم من از آن خواب یا کابوس‌های لعنتی رهایی یافتم دیگر در برابر دیوانگی‌ام مقاومت نمی‌کنم و در اولین فرصت به شهر می‌روم و به روان‌ پزشک‌ مراجعه می‌کنم
- سلام‌ ملکه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

پاییز پنهان

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
17/10/25
ارسالی‌ها
53
پسندها
107
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #43
سرم‌ را نوازش کرد و گفت:
- باید بروم کار مهمی دارم بدون ترس بخواب فردا که بیدار شوی من را کنارت خواهی دید.

فکر می‌کرد من‌ او را هم قبول کرده‌ام اما نه هیچ‌وقت چنین اتفاقی نمی‌افتاد نه حداقل آن‌قدر زود من حتی اگر در آینده مجبور هم باشم او و خانواده و کشورش را قبول کنم بدون شناخت این کار را نمی‌کنم او خود باید همه چیز را برایم تعریف می‌کرد و اجازه‌ی شناخت را به من‌ می‌داد در غیر این صورت من هیچ‌وقت زندگی‌ای که در آن فقط اسم افراد آن را بلدم‌ و هیچ‌ چیز دیگری از آن نمی‌دانم‌ را نمی‌پذیرم من دیگر دست و پا نمی‌زنم فرار نمی‌کنم برای رهایی از این آدم‌ها تقلا نمی‌کنم اما آن‌ها را هم نمی‌پذیرم.

***

- آلفا آتاش ما در امور و اتفاقات هیچ قبیله‌ای دخالت نمی‌کنیم تا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

پاییز پنهان

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
17/10/25
ارسالی‌ها
53
پسندها
107
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #44
- درست است اما هنوز ادامه‌ی پیشگویی را نگفته‌ام لطفاً عجولانه فکر نکنید پیشگویی گفته بود که جفت آن آلفا انسانی مهم خواهد بود باید شما متحدان را جمع کنید و تا آخرین نفس از او مراقبت کنید فکر کنم دیگر دلیلی برای تکذیب وجود نداشته باشد دلیل این‌که ما خواستیم با شما کار کنیم وظیفه های ما است باید علاوه بر برقراری امنیت در ماوراءالطبیعه از بانو میا هم‌ محافظت کنیم.
- اگر برای محافظت از میا باشد با شما همکاری می‌کنم
***
سرزمینی زیبا نبود فضای آلوده و خطرناک‌ آن حتی از دور هم مشخص بود‌ قانون‌های وحشیانه‌ای داشت و اصلی‌ترین قانون آن بکش تا کشته نشوی بود جان ساکنان قبیله مهم نبود و تنها چیزی که برای حاکم آن مهم بود این بود که ساکنان آن قوی و وحشی باشند و گوش به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

پاییز پنهان

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
17/10/25
ارسالی‌ها
53
پسندها
107
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #45
هنوز کمی انسانیت در قبیله‌ی آلفا آتاش وجود داشت اما قبیله‌ی آلفا دیوید از وحشی هم وحشی‌تر بودند متحدان کمی داشتند و قبیله‌های ضعیف برای قوی کردن خود به آن‌ها می چسبیدند چرا که برای خود هم به زور منفعت داشتند چه برسد به دیگر افراد.

#میا
- چرا شما به جایی که در آن زندگی می‌کنید می‌گویید قبیله؟
- این‌ چیزی نیست که بشود آن را توضیح داد آن‌ را باید دید و فهمید.

با کنجکاوی‌ گفتم:
- من چطور‌ باید آن‌ را ببینم؟
- نمی‌دانم برادرم کی می‌آید اگر بیاید از او می‌خواهم‌ به ما‌ جازه دهد در قبیله بگردیم تا شاید بفهمید چرا به این‌جا قبیله می‌گوییم.
- این‌جا خیلی بزرگ است؟به اندازه‌ی یک روستا؟یک ایالت یا کشور؟
- حدوداً به اندازه‌ی چند ایالت.
- اما شما با این اسمی که برای آن انتخاب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

پاییز پنهان

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
17/10/25
ارسالی‌ها
53
پسندها
107
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #46
از کجا معلوم است شاید این مردی که در حال حاضر به عنوان همسر قبولش ندارم به یکی از بهترین اشخاص زندگی‌ام تبدیل شود و همین‌طور این زندگی و خانواده ما آدم‌ها خیلی دیر و حتی بیشتر اوقات در ایام پیری به این پی می‌بریم که تا چیزی به ما آسیب نرسانده یا آسیب از طرفش حس نکردیم نباید خود را درگیر آن کنیم و وقتی آن را می‌فهمیم که دنیا به ما ضربه‌هایش را زده است‌ ما وقتی به خود می‌آییم که وقتی به گذشته نگاه می‌کنیم می‌بینم تمام زندگی خود را صرف ناراحتی و استرس برای مسائل کلیشه‌ای کرده.ایم و آن موقع دیگر آه و افسوس ما هیچ فایده‌ای نخواهد داشت اما من از آن پنج درصد آدم‌ها بودم که زود آن را فهمیدم و بابت آن خیلی خوشحال هستم حالا که فکر می‌کنم آن اتفاق اگر چه وحشتناک بود و برای من که روحیه‌ی ضعیفی دارم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

پاییز پنهان

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
17/10/25
ارسالی‌ها
53
پسندها
107
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #47
#میا
بی‌حوصله و بی‌انرژی بودن به خاطر اتفاقات اخیر و این آمدن‌های پی در پی مردم به این‌جا چیزی نبود که سریع از خوب شود و هنوز هم خسته و گرفته بودم نمی‌دانم‌ چرا اجازه این را دادم‌ مردم بیایند و هیچ حسی بد که هیچ حتی حس خوبی هم‌ گرفتم ممکن است به خاطر این باشد که آن آمدن‌ها و دیدن افراد مختلف به من هیچ آسیبی نمی‌زند و از طرفی برای روحیه‌ام مفید است.
- بانو میا اجازه می‌دهید به اتاق بیایم.

روی تخت کمی خودم را بالا کشیدم و به آن صدای جدید اجازه‌ی آمدن دادم زن نگاه عجیبی به من که که با خستگی منتظربودم ببینم چه می‌خواهد انداخت و گفت:
- سلام بانو میا من آمده‌ام که اگر مایل باشید شما را به مرکز قبیله ببرم تا خرید کنید آتاش دستور داده است خود را آماده کنید.
- آماده شدن زیاد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

پاییز پنهان

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
17/10/25
ارسالی‌ها
53
پسندها
107
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #48
منظره ی زیبایی داشت این بیرون همه‌جا سرسبز و پر از درخت بود هوای پاک این‌جا را می‌توانستی از یک کیلومتری هم تشخیص دهی آسمان خالی از هر ابری بود و در چشم من زیباتر و آبی‌تر از هر موقعی بود با ویگانلا خیلی متفاوت بود ویگانلا همیشه ابری و سرد بود و حتی در تابستان هم نمی‌توانستی آثاری از خورشید ببینی در زندگی‌ام به جز مواقعی که بدون خبر دادن به هیچ‌کسی و تنهایی به انتهای جنگل می‌رفتم خورشید را نمی‌دیدم که آن اتفاق هم‌‌ سالی یک بار می‌‌افتاد به جز محدوده افراد کمی هیچ‌کس به خصوص زن و دخترهای روستا در زندگی خود خورشید را نمی‌دیدند و من می‌توان گفت یکی از خوش شانس ترین دخترها بودم که توانسته بودم خورشید را ببینم.
***
- آتاش گوشت و خون‌ها را میان مردم تقسیم کردند و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

پاییز پنهان

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
17/10/25
ارسالی‌ها
53
پسندها
107
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #49
سریع و بدون‌ مکث‌ گفتم:
- ببین بیا منطقی باشیم هر دوی ما آدم‌های بزرگی هستیم‌ این یک ازدواج اجباری دو طرفه بوده است و ما می‌توانیم طلاق بگیریم نگران بعد از این‌ها نباش اصلا می‌گوییم مشکل از من بوده است.
- من هرگز‌ تو را طلاق نخواهم داد به خصوص بعد از آن عزیزم این فکرها را از مغزت بیرون کن.

نمی‌دانم چرا این حرف چرت را زدم گویی عقلم را از دست داده بودم و حس می‌کردم اگر کوتاه نیایم به آنچه که می‌خواهم می‌رسم.
- یکی دیگر برایت پیدا می‌کنم که بهتر باشد.

ابروهایش را بالا انداخت و با حرفش گویی قصد دست انداختم را داشت گفت:
- چطور می‌خواهی بفهمی بهتر از تو است یا نه؟

نباید بیشتر از این ادامه می‌دادم این مرد فقط می‌خواست گفت و گو را به جایی بکشاند که برای چندمین بار من کوتاه بیایم واو پیروز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

پاییز پنهان

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
17/10/25
ارسالی‌ها
53
پسندها
107
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #50
شاکی از این‌ همه پررویی و احمقی‌اش گفتم:
- چی؟چرا باید همچین کاری کنم‌؟من دوست ندارم در این هوای سرد وارد این آب شوم و در آخر سخت بیمار شوم.

منظور دار گفت:
این آب سرد نیست لجبازی نکن این چشمه با آن‌هایی که تو دیدی فرق دارد زود باش.
- من قد کوتاهم غرق می‌شوم تو برو داخل چشمه.

از لجبازی‌هایم کفری شده بود و به زور به داخل چشمه هلم داد چشمه عمیق به نظر می‌آمد و من هم شنا بلد نبودم برای این‌که غرق نشوم به دست آن مرد چسبیدم.
- دستم‌‌ را ول کن کمرت را می‌گیرم نمی‌افتی باید برویم قسمت دیگر چشمه.
- نه‌ همین جا خوب است من نمی‌توانم بیایم شنا بلد نیستم.
- خودم تو را به آن قسمت هدایت می‌کنم.

بلاخره راضی شدم دستش را ول کنم و شروع کرد به رفتن به طرف دیگر چشمه چشمه بزرگ بود و انتهای آن مشخص نبود ولی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 5)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا