• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان چشم‌های توخالی (جلد اول مجموعه‌ی مغزی در دست دارم) | مائین کاربر انجمن یک‌رمان

MAEIN

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
18
 
تاریخ ثبت‌نام
18/4/21
ارسالی‌ها
2,743
پسندها
8,871
امتیازها
33,973
مدال‌ها
20
سن
24
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #21
چشم‌های سالی از هر تصویری خالی‌ست. مانند همیشه؛ نه بازتاب چهره‌ی حقیقی‌ام را در خود جای داده و نه بازتاب تصاویر پرنده‌های خونین و پرکنده‌ای را که در تک‌تک نگاه اطرافیانم پیداست. دو گوی آبی و بی‌اندازه تیره که لابه‌لای مژه‌های نسبتاً بلند و بی‌حالتش مستقیماً به من خیره مانده‌اند و آن‌چه نشان می‌دهند، هیچ چیز نیست جز صحنه‌ی خالی و پر تراکمی از علف‌های زردرنگ و بلندی که در اقیانوس تاریک چشم‌هایش موج می‌خورند. انگار او در این لحظه، فضایی خالی را می‌نگرد و هیچ‌کس نیست که مقابلش ایستاده باشد. یک منِ نامرئی، همان هویتی که در آینه‌ها دارم.
بازدم بعدی‌ام، لرزان؛ اما آسوده بیرون می‌آید. انگار ته‌مانده‌ی تردیدی‌ست که بالاخره رنگ اطمینان به خود گرفته باشد. اعتماد می‌کنم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

MAEIN

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
18
 
تاریخ ثبت‌نام
18/4/21
ارسالی‌ها
2,743
پسندها
8,871
امتیازها
33,973
مدال‌ها
20
سن
24
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #22
قدم‌زنان فاصله می‌گیرد، طوری دور می‌شود که انگار همه‌چیز روی او، همانند بازتاب حضورم بر چشم‌هایش بی‌تاثیر است؛ در حالی که من هم‌چنان مرکز این حباب کدر و مات‌شده ایستاده‌ام. سعی دارم آخرین ذرات آن را با مشت‌کردن دست‌هایم نگه دارم، شاید هم با بستن محکم پلک‌هایم، شاید با فشردن دندان‌هایم روی هم، یا شاید با یک‌نوع فریاد درونی که سالی ممکن است آن را بشنود. با این حال حبابی که چندی قبل من را، او را، آن حلقه‌ی محدودکننده و سرخ‌رنگ را، از فضای آلوده به مرگ مخفیگاه جدا کرده بود. شاید به همین خاطر، تنها یک سر این رشته‌ی پاره‌شده باقی می‌مانم. جهان امن؛ اما سرنگون‌شده‌ای که هرازگاه به دست سالی پدیدار می‌شود و با دست خودش از بین می‌رود. انگار که هوای اطرافم، گوی شکل‌پذیری میان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

MAEIN

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
18
 
تاریخ ثبت‌نام
18/4/21
ارسالی‌ها
2,743
پسندها
8,871
امتیازها
33,973
مدال‌ها
20
سن
24
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #23
بلافاصله آن‌ها را تحت زوری ناپیدا و نامرئی که پوست پلک‌هایم را از بیرون بالا می‌کشد از هم برمی‌دارم و در همان نگاه اول، دو انگشت سالی را می‌بینم که هرکدام را آهسته داخل چشم‌های پرنده فرو می‌برد. ریه‌هایم باز می‌ایستند. انگار سرم را به اجبار در آب داغی فرو برده باشند. هردو چشم زیر تحکم انگشت‌هایش، زیر ناخن‌های بریده، کوتاه و سرخش می‌ترکد، صدایش را می‌شنوم. مثل دو کیست سفت و پرآبی که با زور سر باز کرده باشند. صدای پرنده می‌بُرد، آن‌قدر برایش غیر منتظره است که تنها می‌تواند بال‌هایش را بالا بیاورد و به‌نشانه‌ی اعتراض به زمین خاکی و داغ بکوبد. نفسم هم‌زمان شبیه به فریاد خفه‌ای از حنجره‌ام بیرون می‌زند؛ بی‌صدا، بم‌شده و فروخورده. انگار عقب‌مانده‌ای باشم که توان اعتراض و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 9)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا