• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

ناب‌نگاره مجموعه دلنوشته‌های پژواک | فائزه کاکاحاجی کاربر انجمن یک رمان

faezeh_ka_

کاربر انجمن
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
31/3/17
ارسالی‌ها
446
پسندها
3,320
امتیازها
16,953
مدال‌ها
15
سن
27
  • نویسنده موضوع
  • #51
همیشه اویی که می رود؛ طلبکار تر است.
اویی که می ماند؛ متهم ماجرا می شود. کسی نمی گوید؛ دختر است و ناز دارد. همه مارا به چشم محتاجان عشق می بینند.
نمی گویند؛ ماهم غرور داریم.
ما را که خانواده از سر راه برنداشته!
چرا باید به ساز هرکس و نا کسی برقصیم!؟
تو را مادرت لوس می کند؛ مرا مادرم تربیت می کند.
این فرق ماست.
کمی باید مرد بودن را تمرین کنید.
راه و رسم مردانگی که ظاهر نیست!
بچه نباشید.
عشق برای آدم های بزرگ است.
فداکاری و درایت می خواهد.
نمی شود هرجا خواستید از قطار رابطه جدا شوید و بگویید: تا همین جا بود.
کمی جنگیدن و ساختن یاد بگیرید.
خراب کردن که آسان است!
 
آخرین ویرایش
امضا : faezeh_ka_
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Melissa

faezeh_ka_

کاربر انجمن
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
31/3/17
ارسالی‌ها
446
پسندها
3,320
امتیازها
16,953
مدال‌ها
15
سن
27
  • نویسنده موضوع
  • #52
از مرگ می گویی.
می خواهی دست بکشم.
فکر می کنی جهانم زنده است.
من روزی نزدیک، شاهد فرشته مرگ بوده ام.
حتی او هم، دلش به حال مان سوخته بود.
چگونه می شود ؟
درختان یک جنگل در یک آن بسوزند!
چیزی نگویی و التماسی هم نکنی.
چون برایت باور پذیر نیست.
جز گریه کاری از دست کسی بر نیاید و آن اشک ها هم برای خاموش کردن آن آتش کافی نباشند.
به حال این بازمانده نگاه کن!
کیستی؟!
از نیستی چه می دانی؟
با شب های بی صبح چه نسبتی داری؟
از انتظار و آگاهی نیامدن چه ؟
با فریب خود زندگی نکرده ای.
از زنده بودنت شرمگین نشده ای.
تو از مرگ حرف می زنی من با مرگ زندگی کرده ام.
نگاهی به اطراف این خانه بنداز.
گرد خاطره ها و خالی بودن قاب ها،
تو را نمی ترساند؟
نسیمی که از پنجره ها می گذرد.
برای احوال پرسی این وامانده می آید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : faezeh_ka_
  • Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] Melissa

faezeh_ka_

کاربر انجمن
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
31/3/17
ارسالی‌ها
446
پسندها
3,320
امتیازها
16,953
مدال‌ها
15
سن
27
  • نویسنده موضوع
  • #53
توقع زیادی نیست.
دوست دارم؛ به چشم هایم نگاه کنی.
حالم را از آن ها جویا شوی.
حتی اگر زبانم گفت: خوبم؛ باور نکنی.
البته چند سالی می شود؛ معیار توقعم را کنار گذاشته ام.
خراب بود؛ همیشه اشتباه کار می کرد.
به من می گفت: حق داری.
به دیگران می گفت: توقعی ندارد.
بگذریم.
تو هر گاه خواستی بدانی.
اگر واقعا برایت مهم بود.
به چشم هایم دقت کن.
اما پایین تر نیا!
مبادا؛ لبخندم گولت بزند!
او عادت دارد.
در حال گریه و درد هم کش می آید.
البته شاید، طعنه می زند.
اما ما همه ظاهر بینیم.
درگیر باطن نمی شویم.
برای قضاوت عجله داریم.
تو اما مرا قضاوت نکن.
اگر روزی، پشت لبخند قایم شده بودم!
بیا و من را پیدا کن.
 
آخرین ویرایش
امضا : faezeh_ka_
  • Broken Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] Melissa

faezeh_ka_

کاربر انجمن
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
31/3/17
ارسالی‌ها
446
پسندها
3,320
امتیازها
16,953
مدال‌ها
15
سن
27
  • نویسنده موضوع
  • #54
وقتی متر و معیارشان اندازه قدو قواره ی کوته بینی شان است.
اگر مجادله کنی احمقی!
چون خود را هم قد، بی قوارگی شان کرده ای.
این دنیا را انسان های زبان باز می چرخانند.
چو خواهی حقیقت گویی پی اتفاقات و کج خلقی های ظاهرا تصادفی را بر تن بکش.
تو را نمی خواهند.
چون شبیه آنان فکر نمی کنی.
نمی خواهند.
چون از آن ها بهتری و لایق حسادتی.
در اصل هم رنگ بودن با آنان برایت ننگ است.
اما نمی خواهی عجیب به نظر برسی.
بیا دستت را به من بده.
باهم برویم.
اگر آنجا بچه بازی شده، جایی برای بزرگسالان پیدا می کنیم.
دل بزرگت را حرام کار های کوچک، مغز های کوچک نکن.
نگذار لباس زشت قرمز شان را تن آبی زلالت کنند.
زندگی همین است؛ جریانش کم عمق و راهش برا همه یکسان نیست.
مرنج عزیزم، روزی، جایی با انسان های لایق تری برخورد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : faezeh_ka_
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Melissa

faezeh_ka_

کاربر انجمن
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
31/3/17
ارسالی‌ها
446
پسندها
3,320
امتیازها
16,953
مدال‌ها
15
سن
27
  • نویسنده موضوع
  • #55
جای یک خداحافظ در پایان این داستان زیادی خالی ست.
این اشک هایی که پشت پایت نشد.
بارید و باران را تداعی کرد.
خشک سالی بعد تو را پیش بینی کرده بود.
دل می سوخت.
سوختنی که نمی شد دید.
آن هیزمی که تن ابراهیم را نسوزاند؛
اما قلب ها را ذوب می کرد.
باور نداشتی و دست من از دفاع خالی ماند.
گفتم: بگذار بسوزد.
آدم بی خانه را چه به ادعای مالکیت.
پس نه منی ماند.
نه خانه ای، نه جایی برای وداع... .
 
امضا : faezeh_ka_
  • Broken Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] Melissa

faezeh_ka_

کاربر انجمن
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
31/3/17
ارسالی‌ها
446
پسندها
3,320
امتیازها
16,953
مدال‌ها
15
سن
27
  • نویسنده موضوع
  • #56
حبابی دورم بود.
در فضا معلق بودم.
از بیرون به این حالات نگاه می کردم.
جسمم از روحم فرسنگ ها دور بود.
خسته بودم.
تنم برایم بسیار سنگین بود.
زندانی بودم.
باید بر می گشتم.
تنم را رها می کردم.
به آغوش خود پناه می آوردم.
به سمت جسم رفتم؛ از حباب گذشتم.
دستم را به سمت آن جسم نحیف دراز کردم.
نوازشش کردم.
به آغوش کشیدمش، دردش را باید به جان می خریدم.
به خود برگشتم با تنم یکی شدم.
با نفسی ناگهانی بر خواستم.
پتو را به آغوش کشیدم.
هوا روشن شده بود.
باید به جنگ زندگی می رفتم!
 
امضا : faezeh_ka_
  • Broken Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] Melissa

faezeh_ka_

کاربر انجمن
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
31/3/17
ارسالی‌ها
446
پسندها
3,320
امتیازها
16,953
مدال‌ها
15
سن
27
  • نویسنده موضوع
  • #57
تصاویر در هم می آمیخت.
باد ها ابر ها را به عقب می راندند.
خزانی سهمگین در راه بود.
کلبه ی احزان ما را، برادران کینه توز فصل ها در کویر قلب شان ساخته بودند.
چشم ما کور شد؛ ولی بینا.نه!
نسل شما پیامبر داشت؛ نسل ما، نه.
برده ی ابرانی ما را به زلیخا نشان دادند؛ اما عشق کسی را در این داستان جوان نکرد.
قرار ما از چاه رفتن؛ عزیز یک مصر شدن بود.
اما کاروان مصر از چاه ما آبی نکشید.
ظلم در زندگی ما نقشی ماهرانه داشت.
آن گونه که... .
آه مردم خدا ترس، به جایی نرسید.
 
امضا : faezeh_ka_
  • Broken Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] Melissa

faezeh_ka_

کاربر انجمن
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
31/3/17
ارسالی‌ها
446
پسندها
3,320
امتیازها
16,953
مدال‌ها
15
سن
27
  • نویسنده موضوع
  • #58
آن قلعه ی سنگی روزی فرو خواهد ریخت.
زمین لرزه ای که وعده داده شده خواهد آمد.
دریا از آرامی خود خسته خواهد شد.
بغض صدای تو را پرستو های مهاجر
به صاحبش خواهند گفت.
شاید خبرش از تو دور باشد.
یا اینکه گوش و چشمت برای دیدن آن فاصله ضعیف باشد.
دست روی قلبت بگذار.
گوشت را برای آنچه می گوید تیز کن.
گرانباری که سال هاست بر آن چنباتمه زده.
روز موعدش کم کم بار سفر می بندد.
وزنه ها هم به دنبالش می روند.
آزاد خواهی شد.
حتی اگر حبس ابد به نامت می خورد.
دنیا به ابد ش یک روز بدهکار می شد.
 
امضا : faezeh_ka_
  • Clap
واکنش‌ها[ی پسندها] Melissa

faezeh_ka_

کاربر انجمن
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
31/3/17
ارسالی‌ها
446
پسندها
3,320
امتیازها
16,953
مدال‌ها
15
سن
27
  • نویسنده موضوع
  • #59
سقوط نکن.
باور ها را نشکن.
بر سرم آوار نشو.
بگذار بند باریک عقل و دیوانگی پاره نشود.
تو که، جانم بودی و به لب رسیدی.
بیش از این نکن.
از من مرو.
التماست کنم؛ تو را کدام دین نگه می دارد؟
از کدام خدا می ترسی؟
سرنخی بده.
این غریبه ای که شدی را نمی دانم... .
 
امضا : faezeh_ka_
  • Broken Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] Melissa

faezeh_ka_

کاربر انجمن
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
31/3/17
ارسالی‌ها
446
پسندها
3,320
امتیازها
16,953
مدال‌ها
15
سن
27
  • نویسنده موضوع
  • #60
بی سرزمینی مرا خاکی که بر آن قدم می نهم؛ کنایه می زند.
بغض همسفری عزیز است و من مسافری همیشگی.
بوی مادر را با خود آورده بودم.
افسوس که هیچ عطری تا بی نهایت نمی رسد.
تا وقتی بود؛ نشانی از خود داشتم.
حال از خود بیگانه ام.
 
امضا : faezeh_ka_
  • Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] Melissa
عقب
بالا