• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان طلوع سرد دیروز | نگین وصالی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع نگینی.و
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 6
  • بازدیدها بازدیدها 86
  • برچسب‌ها برچسب‌ها
    رمان عاشقانه و جنایی
  • کاربران تگ شده هیچ

نگینی.و

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
31/1/26
ارسالی‌ها
6
پسندها
4
امتیازها
3
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
طلوعِ سرد دیروز
نام نویسنده:
نگین وصالی
ژانر رمان:
عاشقانه، معمایی، جنایی
کد رمان: 5748
ناظر: @~Frozen~


خلاصه:
وقتی یک خطای پزشکی مشکوک، زندگی حرفه‌ای نازلی را تا مرز نابودی می‌برد، او خود را در مقابل مدیر قدرتمند و بانفوذ بیمارستان می‌بیند؛ اما این تقابل، به شکلی غیرمنتظره به عشقی پرشتاب و ازدواجی رویایی ختم می‌شود. نازلی نمی‌داند که در میانه‌ی این خوشبختیِ مطلق، رازهایی از گذشته در کمین اوست که هیچ‌کس جرئت بیدار کردنشان را ندارد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,723
پسندها
22,544
امتیازها
43,073
مدال‌ها
27
  • مدیرکل
  • #2
695148

«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373

نگینی.و

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
31/1/26
ارسالی‌ها
6
پسندها
4
امتیازها
3
  • نویسنده موضوع
  • #3
با استرس نگاهی به ساعت مچی روی دستش انداخت، و بعد دوباره با لحنی شاکی و بلند گفت: اقای محترم گفته بودم که عجله دارم! دیرم شده.
پسری کم سن و سال و با چهره ای که هیچ نشاطی در آن نبود، بالاخره درپوش لیوان قهوه را گذاشت و بی هیچ حرفی آن را جلوی نازلی روی میز هل داد...انگار که با منت و مجانی به او قهوه داده باشد.
نازلی پشت چشمی نازک کرد و با سرعت لیوان قهوه ی امریکانو اش را برداشت و از ان کافه کوچک بیرون زد
همان طور که قهوه اش را بالا میکشید قدم های تند تند بر میداشت حتی چند بار نزدیک بود پایش پیچ خورد، هیچوقت دست پا چلفتگی هایش تنهایش نمیذاشتند حتی در مواقع حساس مثل امروز...فرصتی بهش رو کرده بود که نباید به هیچ وجه خرابش میکرد
با وجود اینکه در آن بیمارستان تازه وارد بود، امروز به جای همکارش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

نگینی.و

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
31/1/26
ارسالی‌ها
6
پسندها
4
امتیازها
3
  • نویسنده موضوع
  • #4
۲
دستی به یونیفرم آبی رنگش کشید و اسکارف کوچک روی سرش را هم که موهای بلوندش از آن بیرون زده بود را مرتب کرد و بعد زنگ در را فشرد.
خیلی زود درب باز شد و او جلوی رویش مسیر سنگ فرش درازی که به یک ساختمان دو طبقه با نمای سنگی سفید میرسید را دید..
وقتی به در ساختمان رسید تقه ای به در زد چون هر چقدر چشم چرخاند زنگی را ندید و حتی تعجب کرد که چرا خودشان این در را هم باز نکردند...نکند انتظار داشتند مثل یک روح از آن رد شود، از پولدارهای متوقع هرچیزی بر می امد
بعد از کمی منتظر ماندن، درب باز شد و نازلی با دختر بچه خیلی زیبایی مواجه شد...
موهای بلند مشکی اش را دم اسبی بسته بود و آن چشمان عسلی روشنش مژه ها پر و بلندی داشت که نگاهش را مثل آهو زیبا کرده بود
نازلی میتوانست احتمال دهد که آن دختر، آقای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

نگینی.و

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
31/1/26
ارسالی‌ها
6
پسندها
4
امتیازها
3
  • نویسنده موضوع
  • #5
3

چاره ای نداشت جز اینکه درب را باز کند، دستش را روی دستگیره گذاشت و آن را پایین کشید و درب باز شد، باز هم هیچ صدایی نیومد و حتی از لای در نیمه باز میتوانست ببیند که تخت خواب مرتب و خالی است..
با تردید درب را کامل باز کرد، هنوز جرعت نداشت خودش وارد شود، میدانست بی اجازه وارد شدن خیلی کار بی ادبانه ای است
فقط سرش را به داخل برد و چشم چرخاند ولی هیچکس نبود..با خودش فکر کرد که لابد اشتباه آمده است و شاید اتاقی در طبقه پایین وجود دارد و اون دخترک لوس دستش انداخته باشد...میخواست درب را ببندد و برود که صدای چکه کردن های ممتدی به گوشش رسید...گوشش را تیز کرد و حالا صدای شیر آب باز هم شنیده میشد.
دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد و وارد اتاق شد، اتاقی که تخت طلایی رنگی با پرده ای دور تا دور درست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

نگینی.و

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
31/1/26
ارسالی‌ها
6
پسندها
4
امتیازها
3
  • نویسنده موضوع
  • #6
4

صدای ترسیده ی دختر بچه به گوشش رسید: چی شده؟ چه اتفاقی برای مامانم افتاده؟
هنوز داخل اتاق نشده بود و نازلی حدس میزد که او دارد از پله ها بالا می اید...
خیلی سریع آن حمام خونین را ترک کرد و از اتاق بیرون آمد و در را بست...غیر ممکن بود که اجازه دهد آن دختر با آن صحنه ی وحشتناک روبرو شود...با عجله با کلیدی که روی درب بود، اتاق را قفل کرد و کلید را در جیبش گذاشت...اشک از چشمانش میریخت و روی این دیگر کنترلی نداشت...
با تکان دادن های شدید دختر بچه به خودش امد
_با توام خانم پرستار، میگم چیشده؟
اشک هایش را کنار زد و روی زانوهایش کنار دختر بچه نشست و گفت: حالش خوب نیست ولی تو نگران نباش، بابات خیلی زود خودش رو میرسونه...همه چیز مرتب میشه
نمیدانست از لحاظ روانشناسی گفتن این جمله درست است یا نه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

نگینی.و

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
31/1/26
ارسالی‌ها
6
پسندها
4
امتیازها
3
  • نویسنده موضوع
  • #7
۵

با استرس و بریده بریده پاسخ تلفن را داد: سل...سلام...دکتر...آشنا! من پرستاری ام که امروز برای...
صدای مردانه ی بمی با لحنی پر ابهت حرفش را قطع کرد
_بله از پیامتون متوجه شدم، امرتون ؟؟؟
حالا مشخص شد آن بچه عجول بودن و طرز صحبت را از چه کسی یاد گرفته...تصوراتش از مدیر بیمارستانی که تازه در آن کارش را شروع کرده بود چیز متفاوتی بود
سعی کرد خونسردی اش را حفظ کند و با لحنی پر از دلگرمی گفت: متاسفانه من باید خبر بدی بهتون بدم، وقتی من اینجا رسیدم...
مکث کرد و نفس عمیقی کشید تا بتواند ادامه ی جمله را بیان کند.
_من..من واقعا متاسفم ولی همسرتون خودکشی کرده. نزدیک نیم ساعته به پلیس و اورژانس خبر دادم البته هنوز نرسیدن..
برای لحظات طولانی صدایی از آن طرف خط شنیده نشد و بعد مرد با صدایی که حالا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا