• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان بازگشت غیرمنتظره | سایه ماه کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع سایه ی ماه
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 15
  • بازدیدها بازدیدها 175
  • کاربران تگ شده هیچ

سایه ی ماه

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
21/11/25
ارسالی‌ها
65
پسندها
103
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #11
چند لحظه سکوت کرد و دوباره ادامه داد.
مامان: شاید خانواده اش مخالف باشند!
ماهلین: چرا این جوری فکر می‌کنی؟
مامان: من بخاطر خوشحالی تو قبول کردم و این که هاکان می‌شناخت، اما یه حسی دارم انگار که خانوادت اش راضی نیستند!
دستم رو گذاشتم روی شونه اش.
ماهلین: مامان جونم نگران نباش، من باهاش امروز حرف زدم، بحث مون در مورد همین موضوع بود ولی به من گفت که مامانش خیلی ازم خوشش اومده، الکی خودت رو نگران نکن!
اما خودمم نگران بودم، هی فکر های بیخود می‌زنه به سرم اما بازم نمیتونم شک کنم بهش.
از آشپزخونه خارج شدم و به سمت اتاق قدم برداشتم. رسیدم روبه روی در اتاق دستگیره رو توی دستم گرفتم و چرخوندم که دیدم باز نشد.
پوفی کشیدم باز این در و قفل کرده، داد زدم.
ماهلین: در و باز کن!
صداش بلند شد.
هاکان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : سایه ی ماه

سایه ی ماه

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
21/11/25
ارسالی‌ها
65
پسندها
103
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #12
ماهلین: داداش!
هاکان: چیه؟
ماهلین: خوبی؟
سرش رو بلند کرد و به من نگاه کرد.
هاکان: چطور؟
ماهلین: چند روز هست که زیاد دعوا نمی‌کنی...از چیزی ناراحتی؟
اخم کرد.
هاکان: نه!
بلند شدم ولی قیافه اش از دور نشون میداد که انگار ناراحت یا پریشونه، برگشتم به طرفش.
ماهلین: هر وقت کمک خواستی، می‌تونی روم حساب کنی!
لبخند زد و ازم تشکر کرد. قشنگ دراز کشید و پتو رو کشید روی سرش. چرا ناراحته؟ به من نمیگه؟ فردا ازش می پرسم؛ منم رفتم سرم رو گذاشتم تا بخوابم، متوجه نشدم که کی خواب رفتم.
چشم‌هام رو آروم باز کردم، صبح شده بود... بلند شدم که دیدم هاکان رفته، منم رفتم یه آبی به سر و صورتم زدم و از اتاق خارج شدم.
مامان دوباره افتاده بود به جون خونه.
ماهلین: هاکان کجاست؟
مامان نیم نگاهی به من انداخت و بعد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : سایه ی ماه

سایه ی ماه

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
21/11/25
ارسالی‌ها
65
پسندها
103
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #13
این‌قدر توی خونه موندم که دیگه حوصله برام نمونده . با فکری که زد به سرم سریع گفتم.
ماهلین: مامان میشه این رو من برای بابا ببرم؟
مامان دست از کار کردن برداشت و به من نگاه کرد.
مامان: برو فعلاً هیچ کاری نیست که انجام بدی ،فقط حواست باشه پارچه ها نیفتند از توی جعبه!
بسته رو،از روی زمین بلند کردم...سنگین نبود.
ماهلین: باشه مامان!
از خونه خارج شدم به طرف بازار حرکت کردم . وقتی رسیدم بابا داشت با یک مشتری حرف می‌زد ،چند قدمی اش ایستاد.
بابا: نه نیازی نیست !
آقاهه: باشه پس من میرم !
بابا: ممنون خدا نگهدار!
اون مرد از مغازه خارج شد ،صدام رو بلند کردم .
ماهلین ریئس بسته رو کجا بذارم؟
بابا برگشت و به من نگاه کرد .
بابا: کی اومدی؟ بذار اونجا ... چرا خودت رو این‌قدر اذیت کردی خودم می‌خواستم بیام ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : سایه ی ماه

سایه ی ماه

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
21/11/25
ارسالی‌ها
65
پسندها
103
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #14
بابا: دیار این پیشنهاد و داد شرکت هم می‌شناسه!
چی؟ توی تهران؟ این که خیلی خوبه.
ماهلین: بابا منم میرم !
بابا لبخند زد ،با حرفی که زد ماتم برد.
بابا: منم می‌خوام برم خانواده دیار رو ببینم و باهاشون حرف بزنم ...توهم برو بهش خبر بده، فردا میرم!
یعنی موافقت کرد؟ به همین راحتی؟
با هیجان گفتم.
ماهلین: واقعاً بابا؟
بابا: بالاخره که باید خانواده اش رو ببینی، چه فرصتی بهتر از این!
سرم رو تکون دادم.
ماهلین: پس من رفتم!
باهاشون خداحافظی کردم و از مغازه خارج شدم.
وقتی به خونه رسیدم... در رو باز کردم و وارد خونه شدم، همزمان با صدای نبستاً بلندی گفتم.
ماهلین: سلام من اومدم!
دیدم جوابی نیومد، دوباره داد زدم.
ماهلین: من اومدم!
صدای مامان بلند شد.
مامان: من اومدم و کوفت شنیدم!
خندم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : سایه ی ماه

سایه ی ماه

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
21/11/25
ارسالی‌ها
65
پسندها
103
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #15
دیدم نگاه نمی‌کنه دستم رو روی شونه اش گذاشتم .
ماهلین: مامان؟
برگشتم که دیدم ناراحته.
مامان: می‌خوایی بری یک شهر دیگه دلم شور می‌زنه!
لبخندی زدم.
ماهلین: قربون دلت برم، نگران نباش بابا هست تازه اونجا دیار هم هست !
مامان: هیچ وقت ازت دور نبودم!
یعنی نگرانم شده؟ مامان به من اهمیت میده؟ واقعا. باعث شد لبخند پررنگ‌تر بشه.
ماهلین: این‌جوری کنی نمی‌رم،بابا خودش تنها بره!
دستم و گرفت .
مامان: نه برو ...گوشیم که هست رنگ می‌زنم!
با بغض سری تکون دادم .
مامان: برو وسایل تو جمع کن که بعد یادت می‌ره!
با خنده سری تکون دادم وسایلم رو جمع کردم. تا شب مامان هیچ حرف می‌زد و نصیحت می‌کرد که حواسم به خودم باشه .
هاکان که اومد هی مسخره می‌کرد که دیگه تا چند روز اتاق برای اونه .
می‌خواستم بخوابم که گفتم ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : سایه ی ماه

سایه ی ماه

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
21/11/25
ارسالی‌ها
65
پسندها
103
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #16
بابا: زنگ بزن بهش!
ماهلین: چه عجله ایی داری بابا،کجا قراره بمونیم؟
جلوی یک خونه نگه داشته بود منم کنجکاو نگاه می‌کردم.
بابا: پیاده شو اینجا خونه دوستمه، فعلاً نمی‌خوام مزاحم خانواده دیار بشم حس خوبی به این موضوع ندارم!
مخالفتی نکردم منم آماده نبودم هر چند منم حس خوبی نداشتم. پیاده شدم و دوست بابا در رو باز کرد و همدیگر رو بغل کردن، بعد من رو معرفی کرد، دوستش با هیجان گفت:
دوست بابا: هه! ماهلین کوچولو چقدر بزرگ شده، آخرین بار وقتی دیدمت توی بغلم دستت توی دهنت بود!
این حرف باعث شد از خجالت سرم رو بندازم پایین.
رفتیم داخل خونه. احمد آقا مرد خیلی خوبی بود همسرش رو توی حادثه‌ای از دست داده بود و پسرش هم تقریباً چند سال بر اثر تصادف رفته بود توی کما و دوسال بعد تصادف فوت شد.
توی خونه تنهاست،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : سایه ی ماه

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا