- تاریخ ثبتنام
- 21/11/25
- ارسالیها
- 65
- پسندها
- 103
- امتیازها
- 523
- مدالها
- 2
- نویسنده موضوع
- #11
چند لحظه سکوت کرد و دوباره ادامه داد.
مامان: شاید خانواده اش مخالف باشند!
ماهلین: چرا این جوری فکر میکنی؟
مامان: من بخاطر خوشحالی تو قبول کردم و این که هاکان میشناخت، اما یه حسی دارم انگار که خانوادت اش راضی نیستند!
دستم رو گذاشتم روی شونه اش.
ماهلین: مامان جونم نگران نباش، من باهاش امروز حرف زدم، بحث مون در مورد همین موضوع بود ولی به من گفت که مامانش خیلی ازم خوشش اومده، الکی خودت رو نگران نکن!
اما خودمم نگران بودم، هی فکر های بیخود میزنه به سرم اما بازم نمیتونم شک کنم بهش.
از آشپزخونه خارج شدم و به سمت اتاق قدم برداشتم. رسیدم روبه روی در اتاق دستگیره رو توی دستم گرفتم و چرخوندم که دیدم باز نشد.
پوفی کشیدم باز این در و قفل کرده، داد زدم.
ماهلین: در و باز کن!
صداش بلند شد.
هاکان...
مامان: شاید خانواده اش مخالف باشند!
ماهلین: چرا این جوری فکر میکنی؟
مامان: من بخاطر خوشحالی تو قبول کردم و این که هاکان میشناخت، اما یه حسی دارم انگار که خانوادت اش راضی نیستند!
دستم رو گذاشتم روی شونه اش.
ماهلین: مامان جونم نگران نباش، من باهاش امروز حرف زدم، بحث مون در مورد همین موضوع بود ولی به من گفت که مامانش خیلی ازم خوشش اومده، الکی خودت رو نگران نکن!
اما خودمم نگران بودم، هی فکر های بیخود میزنه به سرم اما بازم نمیتونم شک کنم بهش.
از آشپزخونه خارج شدم و به سمت اتاق قدم برداشتم. رسیدم روبه روی در اتاق دستگیره رو توی دستم گرفتم و چرخوندم که دیدم باز نشد.
پوفی کشیدم باز این در و قفل کرده، داد زدم.
ماهلین: در و باز کن!
صداش بلند شد.
هاکان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش توسط مدیر