• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان بازگشت غیرمنتظره | سایه ماه کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع سایه ی ماه
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 23
  • بازدیدها بازدیدها 298
  • کاربران تگ شده هیچ

سایه ی ماه

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
21/11/25
ارسالی‌ها
95
پسندها
283
امتیازها
1,113
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #11
چند لحظه سکوت کرد و دوباره ادامه داد.
مامان: شاید خانواده اش مخالف باشند!
ماهلین: چرا این جوری فکر می‌کنی؟
مامان: من بخاطر خوشحالی تو قبول کردم و این که هاکان می‌شناخت، اما یه حسی دارم انگار که خانوادت اش راضی نیستند!
دستم رو گذاشتم روی شونه اش.
ماهلین: مامان جونم نگران نباش، من باهاش امروز حرف زدم، بحث مون در مورد همین موضوع بود ولی به من گفت که مامانش خیلی ازم خوشش اومده، الکی خودت رو نگران نکن!
اما خودمم نگران بودم، هی فکر های بیخود می‌زنه به سرم اما بازم نمیتونم شک کنم بهش.
از آشپزخونه خارج شدم و به سمت اتاق قدم برداشتم. رسیدم روبه روی در اتاق دستگیره رو توی دستم گرفتم و چرخوندم که دیدم باز نشد.
پوفی کشیدم باز این در و قفل کرده، داد زدم.
ماهلین: در و باز کن!
صداش بلند شد.
هاکان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : سایه ی ماه

سایه ی ماه

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
21/11/25
ارسالی‌ها
95
پسندها
283
امتیازها
1,113
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #12
ماهلین: داداش!
هاکان: چیه؟
ماهلین: خوبی؟
سرش رو بلند کرد و به من نگاه کرد.
هاکان: چطور؟
ماهلین: چند روز هست که زیاد دعوا نمی‌کنی...از چیزی ناراحتی؟
اخم کرد.
هاکان: نه!
بلند شدم ولی قیافه اش از دور نشون میداد که انگار ناراحت یا پریشونه، برگشتم به طرفش.
ماهلین: هر وقت کمک خواستی، می‌تونی روم حساب کنی!
لبخند زد و ازم تشکر کرد. قشنگ دراز کشید و پتو رو کشید روی سرش. چرا ناراحته؟ به من نمیگه؟ فردا ازش می پرسم؛ منم رفتم سرم رو گذاشتم تا بخوابم، متوجه نشدم که کی خواب رفتم.
چشم‌هام رو آروم باز کردم، صبح شده بود... بلند شدم که دیدم هاکان رفته، منم رفتم یه آبی به سر و صورتم زدم و از اتاق خارج شدم.
مامان دوباره افتاده بود به جون خونه.
ماهلین: هاکان کجاست؟
مامان نیم نگاهی به من انداخت و بعد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : سایه ی ماه

سایه ی ماه

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
21/11/25
ارسالی‌ها
95
پسندها
283
امتیازها
1,113
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #13
این‌قدر توی خونه موندم که دیگه حوصله برام نمونده . با فکری که زد به سرم سریع گفتم.
ماهلین: مامان میشه این رو من برای بابا ببرم؟
مامان دست از کار کردن برداشت و به من نگاه کرد.
مامان: برو فعلاً هیچ کاری نیست که انجام بدی ،فقط حواست باشه پارچه ها نیفتند از توی جعبه!
بسته رو،از روی زمین بلند کردم...سنگین نبود.
ماهلین: باشه مامان!
از خونه خارج شدم به طرف بازار حرکت کردم . وقتی رسیدم بابا داشت با یک مشتری حرف می‌زد ،چند قدمی اش ایستاد.
بابا: نه نیازی نیست !
آقاهه: باشه پس من میرم !
بابا: ممنون خدا نگهدار!
اون مرد از مغازه خارج شد ،صدام رو بلند کردم .
ماهلین: ریئس بسته رو کجا بذارم؟
بابا برگشت و به من نگاه کرد .
بابا: کی اومدی؟ بذار اونجا ... چرا خودت رو این‌قدر اذیت کردی خودم می‌خواستم بیام ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : سایه ی ماه

سایه ی ماه

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
21/11/25
ارسالی‌ها
95
پسندها
283
امتیازها
1,113
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #14
بابا: دیار این پیشنهاد و داد شرکت هم می‌شناسه!
چی؟ توی تهران؟ این که خیلی خوبه.
ماهلین: بابا منم میرم !
بابا لبخند زد ،با حرفی که زد ماتم برد.
بابا: منم می‌خوام برم خانواده دیار رو ببینم و باهاشون حرف بزنم ...توهم برو بهش خبر بده، فردا میرم!
یعنی موافقت کرد؟ به همین راحتی؟
هیجان زده نگاه اش کردم.
ماهلین: واقعاً بابا؟
بابا: بالاخره که باید خانواده اش رو ببینی، چه فرصتی بهتر از این!
سرم رو تکون دادم.
ماهلین: پس من رفتم!
باهاشون خداحافظی کردم و از مغازه خارج شدم.
وقتی به خونه رسیدم... در رو باز کردم و وارد خونه شدم، همزمان با صدای نبستاً بلندی گفتم.
ــ سلام من اومدم!
دیدم جوابی نیومد، دوباره داد زدم.
ماهلین: من اومدم!
صدای مامان بلند شد.
مامان: من اومدم و کوفت شنیدم!
خندم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : سایه ی ماه

سایه ی ماه

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
21/11/25
ارسالی‌ها
95
پسندها
283
امتیازها
1,113
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #15
دیدم نگاه نمی‌کنه دستم رو روی شونه اش گذاشتم .
ماهلین: مامان؟
برگشتم که دیدم ناراحته.
مامان: می‌خوایی بری یک شهر دیگه دلم شور می‌زنه!
لبخندی زدم.
ماهلین: قربون دلت برم، نگران نباش بابا هست تازه اونجا دیار هم هست !
مامان: هیچ وقت ازت دور نبودم!
یعنی نگرانم شده؟ مامان به من اهمیت میده؟ واقعا. باعث شد لبخند پررنگ‌تر بشه.
ماهلین: این‌جوری کنی نمی‌رم،بابا خودش تنها بره!
دستم و گرفت .
مامان: نه برو ...گوشیم که هست رنگ می‌زنم!
با بغض سری تکون دادم .
مامان: برو وسایل تو جمع کن که بعد یادت می‌ره!
با خنده سری تکون دادم وسایلم رو جمع کردم. تا شب مامان هیچ حرف می‌زد و نصیحت می‌کرد که حواسم به خودم باشه .
هاکان که اومد هی مسخره می‌کرد که دیگه تا چند روز اتاق برای اونه .
می‌خواستم بخوابم که گفتم ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : سایه ی ماه

سایه ی ماه

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
21/11/25
ارسالی‌ها
95
پسندها
283
امتیازها
1,113
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #16
بابا: زنگ بزن بهش!
ماهلین: چه عجله ایی داری بابا،کجا قراره بمونیم؟
جلوی یک خونه نگه داشته بود منم کنجکاو نگاه می‌کردم.
بابا: پیاده شو اینجا خونه دوستمه، فعلاً نمی‌خوام مزاحم خانواده دیار بشم حس خوبی به این موضوع ندارم!
مخالفتی نکردم منم آماده نبودم هر چند منم حس خوبی نداشتم. پیاده شدم و دوست بابا در رو باز کرد و همدیگر رو بغل کردن، بعد من رو معرفی کرد، دوستش با هیجان گفت:
دوست بابا: هه! ماهلین کوچولو چقدر بزرگ شده، آخرین بار وقتی دیدمت توی بغلم دستت توی دهنت بود!
این حرف باعث شد از خجالت سرم رو بندازم پایین.
رفتیم داخل خونه. احمد آقا مرد خیلی خوبی بود همسرش رو توی حادثه‌ای از دست داده بود و پسرش هم تقریباً چند سال بر اثر تصادف رفته بود توی کما و دوسال بعد تصادف فوت شد.
توی خونه تنهاست،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : سایه ی ماه

سایه ی ماه

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
21/11/25
ارسالی‌ها
95
پسندها
283
امتیازها
1,113
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #17
ظهر شده بود، منم خوب استراحت کرده بودم.
رفتم توی آشپزخونه تا یه چیزی برای ناهار درست کنم که دیدم عمو رحمت خودش همه چیز رو آماده کرده، بوی غذاش همه جا پیچیده بود که داشت آدم رو دیونه می‌کرد. کمی بهش نزدیک شدم.
ماهلین: عمو چرا شما زحمت کشیدید؟ من هستم که چرا صدام نکردید!
عمو رحمت درحالی که در کمد و باز کرده بود، داشت ظرف ازش خارج می‌کرد نیم نگاهی به من انداخت و لبخند زد.
رحمت: شما تازه اومدید، نمی‌خواستم همون روز اول خستتون کنم. تازه می‌بینی که من آشپزیم عالیه، قبلاً توی یک رستوران کار می‌کردم!
لبخند زدم.
ماهلین: منم شک ندارم غذایی که درست کردید خیلی عالی شده. از بوش مشخصه ولی خب الان منم هستم دیگه این‌جا، پس منم کمک می‌کنم!
به عمو کمک کردم و اونم هی شوخی می‌کرد در حالی که قیافه‌اش خیلی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : سایه ی ماه

سایه ی ماه

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
21/11/25
ارسالی‌ها
95
پسندها
283
امتیازها
1,113
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #18
با کنجکاوی تموم رفتم تا ببینم کیه؟ صدام رو آروم بلند کردم.
ماهلین: کیه؟
صدای آشنایی همون لحظه بلند شد.
دیار: سلام خانم بسته براتون آوردم؟
برای من؟ چرا صداش این‌قدر آشناست.
ماهلین: لطفاً بسته رو کنار در بذارید شما هم می‌تونید برید ممنونم!
صداش کلفت‌تر از قبل شد.
دیار: خانم باید برگه دریافت بسته رو امضا کنید!
صبر کن ببینم! این که خنده‌ایی توی گلو کردم. مثلاً صداش رو کلفت‌تر کرده که من نشناسمش، سعی کردم نخندم و باهمون لحن قبل گفتم.
ماهلین: روی برگه‌؟ روی دستت می‌خوام امضا بدم؟
صدای پر از تعجب و عصبی‌اش رو شنیدم.
دیار: چی گفتی؟
سریع در و باز کردم دقیقاً با اخم‌های درهم ایستاده بود روبه‌روی من و یک بسته کادو هم دستش بود.
ماهلین: فکر کردی نمی‌شناسمت؟ آخه با چه عقلی فکر کردی من صدات رو تشخیص...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : سایه ی ماه

سایه ی ماه

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
21/11/25
ارسالی‌ها
95
پسندها
283
امتیازها
1,113
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #19
با دقت و ذوق به جعبه نگاه کردم، جعبه کوچیک و مربعی شکل بود ترکیبی از سفید مرواریدی و طلایی گرم، سطحش با رزهای ظریف و برگ‌های پیچون حک شده بود.
دیار: باز کن!
ماهلین: داخلش چیه؟ گردنبند؟ دستبند؟ یا یه مامورلک؟
خندید و اشاره به جعبه کرد .
دیار: فقط باز کن!
آروم بازش کردم صدای کوک در سکوت سالن پیچید و بعد ملودی آرومی پخش شد، آهنگ بی‌کلام که انگار با پیانو نواخته می‌شد.
درون جعبه روی بستری از مخمل سفید دختر و پسری کوچیک در لباس های مجلسی ایستاده بودند و دست توی دست با شروع موسیقی آروم به چرخیدن افتادن، دامن دختر با هر گردش کمی بالا میومد و کت پسر در حرکت نرم می‌لرزید.
بالا سرشون توی اون شیشه ایی که دختر و پسر درونش بودن دانه‌های ریز طلایی و صورتی کمرنگ معلق بودن.
خیلی زیبا بود و هم آرامش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : سایه ی ماه

سایه ی ماه

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
21/11/25
ارسالی‌ها
95
پسندها
283
امتیازها
1,113
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #20
شب شده بود هنوز بابا اینا نیومده بودند منم از بس حوصله‌ام سررفته بود، رفتم توی حیاط و به گل های تویی باغچه کوچیکی که یه گوشه قرار داشت آب می‌دادم.
در همین لحظه در باز شد و اول بابا بعد عمو ظاهر شدند حالت صورتم کمی جدی بود.
ماهلین: چرا این‌قدر دیر کردید؟ بهتون خوش گذشت؟
بابا لبخند زد و گفت.
بابا: چند تا کار باید انجام می‌شد!
مکث کرد و نگاه به سر و پای من انداخت.
بابا: تو که آماده نیستی برو الان دیار میاد دنبالمون بهم زنگ زده !
ماهلین: عمو احمد با ما نمیاد؟
عمو: آقا دوماد لطف کرد منم دعوت کرد ولی بهش گفتم نمی‌تونم بیام دوستم بهم اصرار کرده برم پیشش!
سکوت کردم و بابا و عمو توی خونه رفتن و منم پشت سرشون رفتم توی اتاقم تا آماده بشم. وقتی دیار اومد، رفتیم سوار ماشین شدیم و به طرف خونشون حرکت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : سایه ی ماه

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 1)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا