- تاریخ ثبتنام
- 5/4/26
- ارسالیها
- 76
- پسندها
- 382
- امتیازها
- 1,748
- مدالها
- 6
- سن
- 20
- نویسنده موضوع
- #41
مهدی قدمی به سمت او برداشت؛ قدمی سنگین که بوی تهدید میداد. انگشت اتهامش را به سمت رویا گرفت و با لحنی لبریز از کینه ادامه داد:
- آره، تو! تو با زبون ریختنت، با اون چشمای فتانت، منو خام کردی. بخاطر تو بود که رفتیم شمال، تو بودی که گفتی مادر حالش خوبه، تو باعث شدی که من از این خونه یک هفته برم بیرون تا این پیرزن اینجا تو تنهایی جون بده! تو میخواستی اون نباشه، هان؟ میخواستی جات رو تنگ نکنه؟ میخواستی راحت شی؟
رویا با ناباوری عقب رفت و پشتش به چارچوب در خورد.
- مهدی، این حرفا چیه؟ من عاشق مادرت بودم، تو خودت خواستی بریم، تو خودت...
- خفه شو!
مهدی این را چنان فریاد زد که شیشههای در و پنجرهها لرزیدند.
- من خودم خواستم؟ من اگه عقل داشتم که اصلا دنبال تو راه نمیافتادم. تو با اون همسایههای...
- آره، تو! تو با زبون ریختنت، با اون چشمای فتانت، منو خام کردی. بخاطر تو بود که رفتیم شمال، تو بودی که گفتی مادر حالش خوبه، تو باعث شدی که من از این خونه یک هفته برم بیرون تا این پیرزن اینجا تو تنهایی جون بده! تو میخواستی اون نباشه، هان؟ میخواستی جات رو تنگ نکنه؟ میخواستی راحت شی؟
رویا با ناباوری عقب رفت و پشتش به چارچوب در خورد.
- مهدی، این حرفا چیه؟ من عاشق مادرت بودم، تو خودت خواستی بریم، تو خودت...
- خفه شو!
مهدی این را چنان فریاد زد که شیشههای در و پنجرهها لرزیدند.
- من خودم خواستم؟ من اگه عقل داشتم که اصلا دنبال تو راه نمیافتادم. تو با اون همسایههای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش توسط مدیر