• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان آخرین مسافر | محمدمهدی منصوری کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Mohammadmahdimn
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 42
  • بازدیدها بازدیدها 604
  • کاربران تگ شده هیچ

Mohammadmahdimn

رفیق جدید انجمن
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
5/4/26
ارسالی‌ها
76
پسندها
382
امتیازها
1,748
مدال‌ها
6
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #41
مهدی قدمی به سمت او برداشت؛ قدمی سنگین که بوی تهدید می‌داد. انگشت اتهامش را به سمت رویا گرفت و با لحنی لبریز از کینه ادامه داد:
- آره، تو! تو با زبون ریختنت، با اون چشمای فتانت، منو خام کردی. بخاطر تو بود که رفتیم شمال، تو بودی که گفتی مادر حالش خوبه، تو باعث شدی که من از این خونه یک هفته برم بیرون تا این پیرزن اینجا تو تنهایی جون بده! تو می‌خواستی اون نباشه، هان؟ می‌خواستی جات رو تنگ نکنه؟ می‌خواستی راحت شی؟
رویا با ناباوری عقب رفت و پشتش به چارچوب در خورد.
- مهدی، این حرفا چیه؟ من عاشق مادرت بودم، تو خودت خواستی بریم، تو خودت...
- خفه شو!
مهدی این را چنان فریاد زد که شیشه‌های در و پنجره‌ها لرزیدند.
- من خودم خواستم؟ من اگه عقل داشتم که اصلا دنبال تو راه نمی‌افتادم. تو با اون همسایه‌های...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Mohammadmahdimn

Mohammadmahdimn

رفیق جدید انجمن
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
5/4/26
ارسالی‌ها
76
پسندها
382
امتیازها
1,748
مدال‌ها
6
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #42
باران بهاری ریزی که از نیمه‌شب آغاز شده بود، شیشه‌های ماشین رویا را چنگ می‌زد. او در میان هق‌هق‌های بی‌امان و چشمانی که از هجوم اشک تار شده بودند، خیابان‌های تاریک تهران را پشت سر گذاشت و به سمت کلبه‌ی کوچک و تنهای خودش در حومه‌ی شهر راند.
آن جاده‌ی تاریک، دیگر راهی به سوی آرامش نبود؛ گویی مسیری بود که او را به تبعیدگاهی ابدی می‌برد. وقتی به کلبه رسید، هیچ شومینه‌ای روشن نبود، هیچ آغوش گرمی انتظارش را نمی‌کشید و نور فانوس تنهایی، تنها سایه‌های کج‌ومعوج دیوار را بزرگ‌تر نشان می‌داد. او تمام شب را روی تخت نشسته بود و به وقایع رخ‌داده فکر می‌کرد، در آغوش تنهایی خویش مچاله شد و صدای برخورد قطرات باران به سقف کلبه، برایش شبیه به تیک‌تاک ساعتی بود که پایانِ همه‌چیز را اعلام می‌کرد. اما او...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Mohammadmahdimn

Mohammadmahdimn

رفیق جدید انجمن
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
5/4/26
ارسالی‌ها
76
پسندها
382
امتیازها
1,748
مدال‌ها
6
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #43
در همین میان، سایه‌ی زنی با پالتوی سیاه و شال تیره‌ای که به سر کرده بود روی زمین افتاد، از دور خیلی واضح نبود اما هم جثه‌ی رویا بود.
آری، خود رویا بود.
با چشمانی متورم و سرخ، و گام‌هایی که گویی رمقی برای برداشتنشان نداشت. او نیامده بود تا سهمی از این خاکسپاری طلب کند؛ او آمده بود تا با زنی خداحافظی کند که در همان مدت کوتاه، دوستش داشت و حالا به اتهام کشتنش، از درگاه عشق رانده شده بود. رویا به آرامی جلو آمد و در فاصله‌ی چند متری مهدی ایستاده شد. دلش پر می‌کشید تا قدمی جلوتر بگذارد، دست یخ‌زده‌ی مهدی را بگیرد، سرش را روی شانه‌ی او بگذارد و با هم برای غربت این مادر گریه کنند.
اما مهدی به محض احساس حضور او، بدون آنکه حتی سرش را به سمت او بچرخاند، عضلات صورتش منقبض شد. نگاهش را که به نقطه‌ای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Mohammadmahdimn

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 4)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا