- تاریخ ثبتنام
- 2/7/25
- ارسالیها
- 274
- پسندها
- 793
- امتیازها
- 4,113
- مدالها
- 7
- نویسنده موضوع
- #41
تمام خاطرات، تمام دادهها، تمام شیشههای شیطانی در آن آتش جهنمی میسوختند. لیان روی زمین نشست و به شعلهها خیره شد. اشکهایش بیاختیار جاری شدند. اشک برای بهروز، برای نیلوفر، برای سامان، برای فرهمند، و حتی برای مرادن. صدای آژیر آمبولانس و ماشینهای آتشنشانی از دور به گوش رسید. او باید از آنجا دور میشد. قبل از اینکه سؤالات بیپایان آغاز شود. با زحمت بلند شد و به سمت جاده لنگان لنگان رفت. در فاصلهای دور از هیاهو، در پناه درختان ایستاد و یک بار دیگر به آتش نگاه کرد. آیا ظهور نیز در آن آتش سوخت؟ یا موفق به فرار شد؟ نمیدانست. اما یک چیز را میدانست: این تازه پایان آغاز بود.
***
«سه ماه بعد»
باد پاییزی برگهای خشک را در پیادهرو مقابل کتابفروشی ورقهای فراموش شده میچرخاند. لیان پشت...
***
«سه ماه بعد»
باد پاییزی برگهای خشک را در پیادهرو مقابل کتابفروشی ورقهای فراموش شده میچرخاند. لیان پشت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.