• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه سایه‌های شیشه‌ای | ریحانا۲۰ کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع ریحانا۲۰
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 41
  • بازدیدها بازدیدها 95
  • کاربران تگ شده هیچ

ریحانا۲۰

ناظر رمان
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
274
پسندها
793
امتیازها
4,113
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #41
تمام خاطرات، تمام داده‌ها، تمام شیشه‌های شیطانی در آن آتش جهنمی می‌سوختند. لیان روی زمین نشست و به شعله‌ها خیره شد. اشک‌هایش بی‌اختیار جاری شدند. اشک برای بهروز، برای نیلوفر، برای سامان، برای فرهمند، و حتی برای مرادن. صدای آژیر آمبولانس و ماشین‌های آتش‌نشانی از دور به گوش رسید. او باید از آن‌جا دور می‌شد. قبل از اینکه سؤالات بی‌پایان آغاز شود. با زحمت بلند شد و به سمت جاده لنگان لنگان رفت. در فاصله‌ای دور از هیاهو، در پناه درختان ایستاد و یک بار دیگر به آتش نگاه کرد. آیا ظهور نیز در آن آتش سوخت؟ یا موفق به فرار شد؟ نمی‌دانست. اما یک چیز را می‌دانست: این تازه پایان آغاز بود.

***

«سه ماه بعد»

باد پاییزی برگ‌های خشک را در پیاده‌رو مقابل کتاب‌فروشی ورق‌های فراموش شده می‌چرخاند. لیان پشت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ریحانا۲۰

ریحانا۲۰

ناظر رمان
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
274
پسندها
793
امتیازها
4,113
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #42
نامه را از کیفش درآورد و روی پیشخوان گذاشت. لیان با دستانی لرزان نامه را گرفت. روی پاکت نوشته بود: برای الیا فقط در صورت عدم بازگشت من.
خواهر نیلوفر ادامه داد:
-‌ همچنین، یک هدیه از طرف یک آقای مسن که گفت سامان معرفی کرده. گفت می‌داند کتاب‌فروشی داری.
یک جعبه‌ی کوچک و ساده چوبی روی پیشخوان گذاشت. سپس با یک تشکر آرام و نگاهی به پسرش، آن‌ها کتاب‌فروشی را ترک کردند. لیان اول نامه را باز کرد. خط نیلوفر بود:
-‌ الیا عزیز، اگر این را می‌خوانی، من رفته‌ام. می‌دانم نمی‌توانم همه چیز را جبران کنم. اما می‌خواهم بدانی که آن شب در گالری، آنچه در آیینه دیدم، دروغ بود. من تصویر مرگ خودم را دیدم، اما دست‌کاری شده بود تا بترسم و تسلیم شوم. ظهور می‌دانست چگونه از ترس‌هایم علیه خودم استفاده کند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ریحانا۲۰

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 10)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا