• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه سایه‌های شیشه‌ای | ریحانا۲۰ کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع ریحانا۲۰
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 41
  • بازدیدها بازدیدها 95
  • کاربران تگ شده هیچ

ریحانا۲۰

ناظر رمان
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
274
پسندها
793
امتیازها
4,113
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #31
-‌ پس چرا خودت جلوش را نگرفتی؟ چرا من؟
سامان آهی کشید.
-‌ چون من نیز آلوده بودم. در ابتدای کار، برای آزمایش فناوری، از چشمان من استفاده کردند. یک آیینه‌ی خاص در دفترم نصب کردند. من نمی‌دانستم که هر چه می‌بینم و فکر می‌کنم، در حال نمونه‌برداری است. آن‌ها افکار و خاطرات من را از جمله اطلاعات محرمانه‌ی پرونده‌ها دزدیدند. وقتی فهمیدم، دیگر دیر بود. ظهور مرا به همدستی تهدید می‌کرد. اما من یک راه پشتی در کدهای سیستم سرور ساختم. یک کانال مخفی. من تماشاچی شدم تا از درون، آن را نابود کنم. اما برای این کار به یک عامل خارجی نیاز داشتم که ظهور به او شک نبرد. یک شکارچی سابق که خودش شکار شده بود: تو.
صدای پاهایی از بیرون در به گوش رسید. لیان به در نگاه کرد.
-‌ آن‌ها می‌دانند من اینجا هستم.
سامان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ریحانا۲۰

ریحانا۲۰

ناظر رمان
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
274
پسندها
793
امتیازها
4,113
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #32
او کلیدی را از جیبش درآورد که شبیه کلیدی بود که نیلوفر داده بود.
- این کلید اصلی است. آن یکی که نیلوفر داد، تقلبی است و تو را مستقیم به دام می‌انداخت. باید بروی و آن ماده را بیاوری. من اینجا می‌مانم و سیستم‌های امنیتی راهروها را تا می‌توانم مختل می‌کنم.
لیان کلید را گرفت.
-‌ و ظهور؟
سامان صورتش در نور آبی نمایشگرها سخت شد.
-‌ او احتمالاً در راه است. اما اول باید مطمئن شود که تو در تله‌اش گیر افتاده‌ای. ما از این مزیت استفاده می‌کنیم.
سپس نگاهی عمیق به لیان کرد.
-‌ الیا، وقتی ماده را ریختی، فقط ده دقیقه فرصت داری تا از کارخانه خارج شوی. واکنش غیرقابل مهار است و همه‌ی سازه را دربرمی‌گیرد. قول بده که بدون معطلی فرار کنی.
لیان سر تکان داد.
-‌ و تو؟
سامان لبخند کوچکی زد.
-‌ من...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ریحانا۲۰

ریحانا۲۰

ناظر رمان
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
274
پسندها
793
امتیازها
4,113
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #33
نقشه‌ی کارخانه در ذهنش زنده بود. آزمایشگاه مرادن باید در نزدیکی بخش تحقیق و توسعه می‌بود. از پله‌های فرعی استفاده کرد و وارد یک راهروی باریک شد که دیوارهای آن پر از نمودارهای فیزیکی قدیمی و فرمول‌های شیمیایی بود. در انتهای راهرو، دری با پلاک آزمایشگاه محرمانه دکتر پ. مرادن وجود داشت. کلید سامان را داخل قفل کرد و چرخاند. در به آرامی باز شد. داخل، یک آزمایشگاه نسبتاً مدرن بود، برخلاف بقیه کارخانه. میزهای آزمایش، رایانه‌ها، و دستگاه‌های پیچیده. در یک طرف، قفسه‌ای از مواد شیمیایی در بطری‌های شیشه‌ای تیره قرار داشت. لیان باید کاتالیزور شکننده را پیدا می‌کرد. روی قفسه‌ها جستجو کرد. نام‌ها برایش بیگانه بودند: سیلیکات اصلاح‌شده، پلیمر حافظه‌دار... ناگهان چشمش به یک محفظه‌ی کوچک فولادی خنثی افتاد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ریحانا۲۰

ریحانا۲۰

ناظر رمان
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
274
پسندها
793
امتیازها
4,113
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #34
لیان دلش برای او سوخت. صدایی از راهرو شنید. کسی داشت آهسته و با اطمینان نزدیک می‌شد. صدای کفش‌های مردانه... و یک صدای خاص: تق تق چوبدستی روی زمین. قاضی ظهور.
لیان به سرعت چراغ آزمایشگاه را خاموش کرد و پشت یک کمد بلند پناه گرفت.در آرام باز شد. نور چراغ قوه‌ی قدرتمندی فضای اتاق را جارو کرد.
-‌ کارآگاه وارطانیان، می‌دانم که اینجا هستی. بوی ناامیدی و عرق ترس در هوا معلوم است.
صدای ظهور آرام بود. او به آرامی در آزمایشگاه قدم می‌زد.
-‌ سامان فکر می‌کند می‌تواند قهرمان باشد. اما او فقط یک پیرمرد ناتوان است که در کدهای کامپیوتری غرق شده. قدرت واقعی در اراده است. اراده برای دیدن حقیقت هر چقدر هم که کثیف باشد و شکل دادن به آن به هر شکلی که لازم است.
لیان نفسش را حبس کرد. ظهور درست در چند قدمی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ریحانا۲۰

ریحانا۲۰

ناظر رمان
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
274
پسندها
793
امتیازها
4,113
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #35
سپس در را بست و قفلش کرد! لیان به سمت در دوید. از داخل قفل شده بود. او در دام افتاده بود. به اطراف نگاه کرد. یک پنجره کوچک تهویه در دیوار بالا بود. اما برای رسیدن به آن نیاز به صعود داشت. ناگهان، صدای هیسی ملایمی از بلندگوی داخلی آزمایشگاه شنیده شد. صدای سامان بود:
-‌ الیا، اگر این را می‌شناسی، زیر میز مرادن، یک پنل اضطراری برای تخلیه مواد شیمیایی وجود دارد. آن را باز کن. سریع!
لیان به زیر میز مرادن خزید. یک صفحه‌ی فلزی مربعی کوچک با یک قفل ساده دید. آن را با چاقوی جیبی‌اش باز کرد. داخل، یک اهرم قرمز و یک دکمه‌ی زرد بود. روی یک برچسب نوشته بود: تخلیه اضطراری به مخزن زیرزمین فقط در صورت خطر نشت گسترده. سامان دوباره از بلندگو گفت:
-‌ اهرام را بکش. این کار کف آزمایشگاه را باز می‌کند و تو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ریحانا۲۰

ریحانا۲۰

ناظر رمان
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
274
پسندها
793
امتیازها
4,113
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #36
چراغ قوه‌اش را روشن کرد. در یک مخزن بتنی بزرگ بود. در یک طرف، یک کانال باریک به قطر حدود یک متر وجود داشت که آب کثیف به آرامی در آن جریان داشت. باید از آن عبور می‌کرد. نفس عمیقی کشید (با وجود هشدار سامان) و به داخل کانال خزید. آب تا کمرش بود و سرد. پس از چند دقیقه، نور ماه از انتهای کانال دیده شد. خود را به بیرون کشید. در کنار رودخانه خشک، درست پشت کارخانه بود. نفس راحتی کشید. اما وقت تنفس نبود. ده دقیقه از زمانش می‌گذشت. باید به اتاق کنترل و سرورها برمی‌گشت. از مسیر تونل فاضلاب دوباره وارد شد. این بار مستقیماً به سمت اتاق کنترل حرکت کرد. وقتی نزدیک شد، صحنه‌ی نگران کننده‌ای دید: در اتاق کنترل باز بود و داخل، سامان روی صندلی افتاده بود، در حالی که دو نگهبان با اسلحه به او نشانه رفته...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ریحانا۲۰

ریحانا۲۰

ناظر رمان
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
274
پسندها
793
امتیازها
4,113
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #37
-‌ داده‌ها را برگردان. کدهای پشتیبان را بده. شاید بتوانم تضمین کنم زنده بمانی.
سامان خنده‌ای کوتاه و خشک کرد.
-‌ تو هیچ وقت قول نمی‌دهی، ظهور. فقط فریب می‌دهی. مانند فریبی که به مرادن دادی، یا به آن پلیس بیچاره، نیلوفر.
لیان فهمید سامان در حال وقت‌کشی است. باید کاری می‌کرد. کوله‌پشتی را از پشتش باز کرد و بطری کاتالیزور را در دست گرفت. دستورالعمل: با شیشه‌های فعال‌شده تماس مستقیم ایجاد کند. سرورها در طبقه زیرین بودند. اما چطور به آن‌ها برسد؟ ناگهان، چشم‌اش به یک دریچه‌ی تهویه در سقف راهرو افتاد که احتمالاً به سیستم‌های زیرین متصل می‌شد. اگر بتواند خود را به آن برساند... ظهور که از سکوت سامان بی‌تاب شده بود، به یکی از نگهبان‌ها اشاره کرد.
-‌ پایش را بشکن.
نگهبان اسلحه را برداشت. سامان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ریحانا۲۰

ریحانا۲۰

ناظر رمان
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
274
پسندها
793
امتیازها
4,113
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #38
قاضی برگشت و در چشمان لیان، خشم محض دید.
-‌ کله‌شق تا آخر.
لیان بطری را بالا گرفت.
-‌ این کاتالیزور است. تمام انبار زیرین را نابود می‌کند.
ظهور رنگ پرید، اما به سرعت خود را بازیافت.
-‌ پس بیا و این کار را بکن. تو نیز در شعله‌ها خواهی سوخت.
سامان از روی زمین ضعیف گفت:
-‌ کف اتاق... دریچه‌ی دسترسی به سرور... زیر میز کنترل... .
لیان به سمت میز دوید. ظهور سریع حرکت کرد و چوبدستی‌اش را به سمت دست لیان پرتاب کرد. چوبدستی به مچ لیان برخورد کرد و درد شدیدی ایجاد کرد. بطری از دستش رها شد و به سمت دیوار غلتید. لیان با دندان روی درد فائق آمد و خود را به بطری رساند. ظهور حالا داشت به سمت او می‌دوید. سامان با تلاش ناامیدانه‌ای پایش را در مسیر ظهور قرار داد. قاضی تعادلش را از دست داد و به زمین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ریحانا۲۰

ریحانا۲۰

ناظر رمان
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
274
پسندها
793
امتیازها
4,113
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #39
لیان به چشمانش نگاه کرد و گفت:
-‌ آینده‌ای که تو می‌خواهی، جهنم است.
و بطری را به داخل دریچه خالی کرد. برای یک لحظه، هیچ چیز. سپس، صدایی شبیه حباب‌های غول‌آسا از پایین به گوش رسید و نور آبی رعدوبرق‌مانندی از دریچه زبانه کشید.
گرمای شدیدی از دریچه به بالا هجوم آورد. نمایشگرهای اتاق کنترل یکی پس از دیگری منفجر شدند و جرقه زدند. سیستم روشنایی قطع شد و تنها نور، نور چشمک‌زن آتش و هشدار قرمز اضطراری بود. آژیرهای کارخانه به صدا درآمدند. ظهور با وحشت به دریچه نگاه کرد، گویی دارایی بزرگش را می‌دید که ذوب می‌شود.
-‌ نه... همه چیز... .
سپس نگاهش به لیان افتاد، با چشمانی پر از نفرت خالص.
-‌ تو... تو همه چیز را خراب کردی!
او با حرکتی دیوانه‌وار به سمت لیان حمله‌ور شد. لیان خسته و مجروح بود. به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ریحانا۲۰

ریحانا۲۰

ناظر رمان
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/25
ارسالی‌ها
274
پسندها
793
امتیازها
4,113
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #40
آن را محکم گرفت و با آخرین نیرو، آن را از پهلو به سر ظهور کوبید. قاضی ناله‌ای کرد و فشارش کم شد. لیان خود را رها کرد و به سمت در دوید. سامان از روی زمین به او اشاره کرد که برود.
-‌ برو! الان!
لیان گفت:
-‌ با من بیا!
سامان سرش را تکان داد و با لبخندی آرام گفت:
-‌ کارم تمام شد. برو و زندگی کن. فراموش‌مان نکن.
سپس به سمت کنسول خزید، جایی که یک لپ‌تاپ کوچک بود. احتمالاً مشغول حذف نهایی آخرین فایل‌های پشتیبان بود. لیان تردید نکرد. از اتاق کنترل بیرون دوید و به سمت تونل فاضلاب که حالا تنها راه خروج مطمئن بود، حرکت کرد. پشت سرش، صدای انفجارهای کوچک و ریزش آوار می‌آمد.
لیان در تونل می‌دوید. پاهایش مانند سرب بودند. هوای تونل حالا داغ و آکنده از دود بود. انفجارها نزدیک‌تر می‌شدند. نور آتش از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ریحانا۲۰

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 10)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا