• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه خانه‌‌ی حبابی | آیدا مقدم کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع الف_مقدم
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 64
  • بازدیدها بازدیدها 1,063
  • کاربران تگ شده هیچ

الف_مقدم

رفیق جدید انجمن
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
18/2/26
ارسالی‌ها
83
پسندها
495
امتیازها
2,678
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #1
عنوان: خانه‌ی حبابی
ژانر: اجتماعی، عاشقانه
نویسنده: آیدا مقدم




کد داستان کوتاه: 629
ناظر: @Till


«به نامِ خالقِ زَن»
708006.webp
خلاصه:
خانه‌ی حبابی؛ روایتِ اعتمادهای شکسته.
همیشه فکر می‌کنیم فاجعه برای دیگران است، تا زمانی که صبح از خواب بیدار می‌شویم و می‌بینیم تمامِ داشته‌هایمان، در یک قدمیِ نابودی است.
من، ماهرخ شمس؛ زنی که با یک تصمیم اجباری، تمام دنیا زیرِ پاهایم به لرزه در آمد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : الف_مقدم

Wiseguy

کاربر برتر
سطح
35
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
2,273
پسندها
30,851
امتیازها
64,873
مدال‌ها
33
  • #2
698459

والقلم و مایسطرون"
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن داستان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ داستان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین **♡ تاپیک جامع مسائل مربوط به داستان‌کوتاه ♡**

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با داستان به لینک زیر مراجعه فرمایید!
♧♡ تاپیک جامع برای مسائل رمان نویسی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Wiseguy

الف_مقدم

رفیق جدید انجمن
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
18/2/26
ارسالی‌ها
83
پسندها
495
امتیازها
2,678
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
این داستان برگفته از حقیقتی‌ست که در گوشه‌های جهان پنهان مانده است.
ماهرخ شمس؛ تنها روایت یک زن نیست، بلکه داستان هزاران زنی‌ست که عشق را در ماندن و از نو ساختن تعبیر کردند.


این‌بار، قلم روی کاغذ می‌رقصد؛ نه برای نوشتن از عشق‌های آتشین، که برای نشان دادن عشق‌هایی از جنس زندگی و واقیعت.
 
امضا : الف_مقدم

الف_مقدم

رفیق جدید انجمن
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
18/2/26
ارسالی‌ها
83
پسندها
495
امتیازها
2,678
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #4
- ماهلین چند بار بگم وقتی نقاشیت تموم شد وسایلت و جمع کن؟
روی زمین نشستم تا مدادهایی که هرکدام یک‌طرف افتاده بودند را جمع کنم.
دست‌هایم می‌لرزید. سرم، مثل سنگ شده بود.
ماهلین رو‌به‌رویم نشسته بود. سرم را بالا آوردم تا جامدادی بنفشی که روی زمین افتاد بود را بردارم. نگاهم به ماهلین افتاد. لب‌هایش جمع شده بود. چشم‌های عسلی رنگش با هاله‌ای از اشک پوشیده شده بود. قلبم مچاله شد. او هنوز در دنیای کودکانه‌اش سیر می کرد و من انتظار داشتم مثل یک دختر بالغ رفتار کند.
سرم را بین دو دستم گرفتم. شروع کردم به گریه. دست‌های کوچکی، موهای لخت سیاهم را نوازش کردند. ماهلین زیرِ لب گفت:
- مامان، قول میدم دختر خوبی بشم تو گریه نکن.
بی‌آنکه سر بلند کنم، دست‌های کوچک ماهلین که مثل برف، سفید و یخ بود را در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : الف_مقدم

الف_مقدم

رفیق جدید انجمن
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
18/2/26
ارسالی‌ها
83
پسندها
495
امتیازها
2,678
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #5
دفتر نقاشی‌اش را به دستم داد.
خودمان سه نفر را در یک قاب کشیده بود. من، خودش و حامد.
نگاهی به ماهلین انداختم که از جا بلند شد.
نقاشی که کشیده بود، از دفترش جدا کرد و گفت:
- این و بچسبون کنار بقیه نقاشی‌هام.
نقاشی‌اش را گرفتم. با لبخند از کنارم رد شد و سمت اتاقش رفت.
دستم را روی زمین گذاشتم. از جا بلند شدم.
یک دستم را رو سرم گذاشتم. چند قدمی به سمت پنجره برداشتم. چشم‌هایم را بستم. نقطه‌های قرمز و مشکی جلوی چشمانم می‌رقصیدند. چند هفته‌ای بود که سردرد کلافه‌ام کرده بود.
چشم‌هایم را باز کردم. پرده حریر را کنار زدم.به خیابان خیره شدم. اواسط اسفند ماه بود. بوی عید لابه‌لای کوچه‌ها پرسه می‌زد. از پنجره‌ی پذیرایی، خیابان اصلی دیده می‌شد. دست فروش‌ها کناره پیاده‌رو نشسته بودند. زنان در تکاپو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : الف_مقدم

الف_مقدم

رفیق جدید انجمن
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
18/2/26
ارسالی‌ها
83
پسندها
495
امتیازها
2,678
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #6
زیرِ لب به حمید لعنتی فرستادم. هرچند که سادگی‌ام حد و اندازه‌ای داشت!
من و حامد چوبی ساده دلی‌امان را خورده بودیم؛ اما هنوز دلم روشن بود، که شاید حمید گوشی‌اش را روشن کند و ما را از این باتلاق نجات دهد.
پرده را رها کردم. ماهلین هنوز تو اتاقش بود. صدایش زدم:
- ماهلین چسب بیار، نقاشی تو بچسبونیم به دیوار.
به سمت راهرو رفتم. در کنار عکس ماهلین، نقاشی‌هایش را چسبانده بودم.
از ماهلین چسب نواری را گرفتم. پرسیدم:
- کجا بچسبونم؟
روی پنجه‌هایش ایستاد تا قدش بلندتر شود. دستش را بالا برد و گفت:
- کنارِ این نقاشی بچسبون که خونمون و کشیده بودم.
خواسته‌ی ماهلین را انجام دادم.
ماهلین لبخندی زد. لپ‌های سفیدش را بین انگشتانم گرفتم و کمی فشار دادم. خنده‌اش بلندتر شد.
زنگ در باعث شد از ماهلین دور بشم. به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : الف_مقدم

الف_مقدم

رفیق جدید انجمن
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
18/2/26
ارسالی‌ها
83
پسندها
495
امتیازها
2,678
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #7
از در فاصله گرفتم .از روی جالباسی مانتویی برداشتم و شال مشکی‌ام را روی سر انداختم.
زنگ بعدی را مداوم‌تر زد.
ماهلین آروم پرسید:
- بازم همون همسایه اومده؟
سری تکان دادم و گفتم:
- تو برو تلوزیون ببین تا نگفتم جلوی در نیا.
دست‌های کوچکش را مشت کرد. می‌دانستم دلش می‌خواهد کنارم باشد.
شالم را روی سر مرتب کردم و درِ خانه را باز کردم.
- به‌به بالاخره خانوم تشریف آوردن.یه ربعِ پشت درِ خونه‌ی خودم علاف شما موندم.
نگاهی به سر تا پایش انداختم.
روسری سبزش را با گره‌ی محکمی که زده بود،روی سرش نگه داشته بود. چند تار از موهای حنا گذاشته‌اش از آن بیرون زده بود. زیره ناخن هایش به تیرگی می‌زد و تو این فاصله‌ی کم بوی پیاز داغی که روی لباسش مانده بود، زیره دلم را می‌زد. ابروهایش را بهم نزدیک کرده بود تا از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : الف_مقدم

الف_مقدم

رفیق جدید انجمن
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
18/2/26
ارسالی‌ها
83
پسندها
495
امتیازها
2,678
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #8
یک دستش را به کمرش زد و رو به مردی که کنارش بود گفت:
- می‌بینی پسرم بعضی مستاجرها زبون آدمیزاد و نمی‌فهمن .
خون در رگ‌هایم داغ شده بود. پایم را روی زمین فشار دادم تا مبادا عصبانیت‌ام را سر این زن تازه به دوران رسیده خالی کنم.
خواستم سکوت کنم که صاحب‌خانه اهل کوتاه آمدن نبود، گفت:
ببین خانوم محترم، به اون شوهرت بگو دو ماه اجاره خونه‌ی منو دیر و زود دادی به کنار، الان باید جمع کنید برید.
درِ خانه باز بود. کمی جلوتر آمد. سرش را جلو کشید تا داخل خانه را ببیند و گفت:
- بفرما! یه کارتُنم تو این خونه نیست که بگم لوازم جمع کرده‌. من دیگه مهلت نمیدم.
از صحبت‌های ما، واحد بغلی درِ خونه‌اش را باز کرد. نگاهی به من کرد. نگاهش پر از ترحم بود. انگار نه انگار که چند ماه قبل خودم، صاحب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : الف_مقدم

الف_مقدم

رفیق جدید انجمن
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
18/2/26
ارسالی‌ها
83
پسندها
495
امتیازها
2,678
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #9
صدایم ناخواسته همراه با بغض آمخیته شده بود.
گفتم:
خانوم تقوی،یکم مهلت خواستیم...نمیشه که این‌طوری آبروی مارو جلوی در و همسایه ببرید.
لبش را کج کرد. پوزخندی زد و با حالت تمسخر گفت:
- انگار تا سه چهار روز دیگه قراره معجزه بشه!
همسایه‌ی دیوار به دیوارمان که زن سن و سال داری بود و چادر گل‌دارش را با انگشتانش روی سر حفظ کرده بود، گفت:
- دخالت نمی‌کنم، اما این یه دختر جوونه چیزی از بزرگی شما کم نمیشه یه مهلت بهشون بدین.
خانوم تقوی ابرویی بالا داد.
زهرا خانم ادامه داد و گفت:
- دو سال اینجا هستن جز خوبی از این زن و‌ شوهر ندیدم .
حال خوبی نداشتم. دلم می‌خواست هرچه که در معده‌ام سنگینی می‌کرد را بالا بیاورم. شاید‌هم دلم می‌خواست از غصه‌هایی که حالا مثل غم‌باد گلویم را فشار می‌دادند،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : الف_مقدم

الف_مقدم

رفیق جدید انجمن
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
18/2/26
ارسالی‌ها
83
پسندها
495
امتیازها
2,678
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #10
مرد تا به آن لحظه ساکت بود. با سرفه‌ی ریزی گلویش را صاف کرد و گفت:
- خانم تقوی حرف‌هارو زد. من نهایت تا شنبه فرصت میدم.
مرد قد بلند و لاغر اندامی بود. عینک مستطیلی شکلش، او را جدی‌تر نشان می‌داد.
گفتم:
- من نمی‌دونستم که خانم تقوی خونه‌رو فروختن وگرنه...
مرد میان حرفم پرید و گفت:
- اون روز همسرتون خونه بودن.
سرما به وجودم رخنه کرد. حامد به من حرفی نزده بود!
خانوم تقوی از چهره‌ام فهمید که من بی‌خبر بودم و با آن زبانش که از نیش مار تیز‌تر بود، گفت:
- این زن و شوهر بین خودشون مشکل دارن، حالا مشکلاشون یقه‌ی ما‌ رو‌ هم گرفته.
خانم تقوی به سمت آسانسور رفت. مرد برای تاکید، دوباره گفت:
- به همسرتون بگین در اسرع وقت با من تماس بگیره.
منتظر جوابی از من نماند. هردو سوار آسانسور شدند.
زهرا خانم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : الف_مقدم

موضوعات مشابه

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 3)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا