• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه خانه‌‌ی حبابی | آیدا مقدم کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع الف_مقدم
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 65
  • بازدیدها بازدیدها 1,186
  • کاربران تگ شده هیچ

الف_مقدم

گوینده آزمایشی
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
18/2/26
ارسالی‌ها
85
پسندها
539
امتیازها
2,678
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #11
زهرا خانم گفت:
- اگر کمکی خواستی بگو، فرض کن مادرتم.
نفسم که در سینه حبس بود، با کشیدن آهی از دهان خارج شد. مادرم... مادرم اگر بود حالا این‌طور بی پناه نبودم.
می‌دانستم اگر گریه‌ام بلند شود، ماهلین باز دچار ترس می‌شود.
اشکی آرام گوشه‌ی چشمم را تر کرد. به زهرا خانم گفتم:
- خدا از بزرگی کمتون نکنه. مجبور شدین با صاحب‌خونه‌ی منم بحث کنین.
زهرا خانم، دستش را دراز کرد و رو شانه‌ام زد و گفت:
- این روزها برای خیلی‌ها پیش اومده، خدا هرکی و یه جور امتحان می‌کنه.
به زور لبخندی رو لب‌هایم نشاندم. زهرا خانم خداحافظی کرد و در را بستم.
شال و مانتو را به جالباسی زدم.
ماهلین مشغول دیدن کارتون بود. گوشی‌ام را از روی اُپن برداشتم.
به حامد زنگ زدم. جوابی نداد. امروز قرار بود هر طور شده، راهی پیدا کند تا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : الف_مقدم

الف_مقدم

گوینده آزمایشی
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
18/2/26
ارسالی‌ها
85
پسندها
539
امتیازها
2,678
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #12
همان‌طور که پیاز را رنده می‌کردم در ذهنم گذشته را مرور می‌کردم؛ که چطور حمید به برادرِ خودش رحم نکرد.
با صدای ماهلین افکارم از هم گسیخت.
گفت:
- مامان، کناره کتلت یادت نره سیب زمینی بزاری.
چشم آرومی گفتم.
یک ساعتی را در آشپزخانه گذراندم.
تا آمدن حامد، به حمام رفتم تا کمی حالم جا بیاید.
آن روز از صبح بی‌رمق بودم و حرف‌های تقوی بدترم کرد.
نزدیک هشت شب بود و خبری از حامد نداشتم. انگار در دلم هزاران موریانه ریخته بودند. آرام و قرار نداشتم.
برای باره چندم با حامد تماس گرفتم، که باز هم مشترک مورد نظر پاسخگو نبود.
ماهلین گرسنه بود و بی‌قراری من از چشمش دور نبود.
من که مشغول چیدن میز بودم، ماهلین روی صندلی نشست و گفت:
- منتظر بابا نمیمونیم؟
من دیگر در مقابل ماهلین دروغگوی ماهری شده بودم، گفتم:
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : الف_مقدم

الف_مقدم

گوینده آزمایشی
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
18/2/26
ارسالی‌ها
85
پسندها
539
امتیازها
2,678
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #13
تکه‌ای نان برداشتم اما بیشتر از دو لقمه غذا، از گلویم پایین نرفت.
به هوای ماهلین سرِ میز نشسته بودم، تا بالاخره با صدای چرخش کلید توی در، به خودم آمدم.
قبل از آنکه از سر میز بلند شوم، ماهلین به سمت در دوید.
من‌هم پشت سرش راه افتادم.
ماهلین، بغل حامد پرید و از دیر برگشتنش به خانه گلایه می‌کرد.
حامد، ماهلین را روی زمین گذاشت و کیسه‌ی کوچکی که پر از خوراکی بود، به دستش داد.
ماهلین، دیر برگشتن حامد را فراموش کرد و با ذوق گفت:
- مامان میشه الان خوراکی‌هام و بخورم؟
خندیدم و گفتم:
- یکم برای فردا نگه‌دار.
ماهلین سمت اتاقش رفت.
فرصت مناسبی بود برای آنکه با حامد حرف بزنم؛ اما از طرفی دلگیر بودم.
سلام سردی کردم و مشغول جمع کردن بشقاب‌ها شدم.
حامد گفت:
- رنگ به رو نداری، چیزی شده؟
بشقاب را داخلِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : الف_مقدم

الف_مقدم

گوینده آزمایشی
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
18/2/26
ارسالی‌ها
85
پسندها
539
امتیازها
2,678
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #14
گفتم:
- از من می‌پرسی چیزی شده؟ امروز تقوی با یه مرد اومد و باهام اتمام حجّت کرد.
حامد سعی کرد وانمود کند از همه جا بی‌خبر است، اما من بی‌صبر‌تر از آن بودم که بخواهم با حامد وارد بازی شوم.
ادامه دادم و گفتم:
- علاوه بر این‌ که اجاره‌ی خونه ندادی الان‌هم باید از اینجا بلند شیم بریم، اما کجا؟ قبرستون!
دستم را به لبه‌ی میز گرفتم.
حامد بهم نزدیک‌تر شد و گفت:
- ماهرخ، انگار حمید شده یه قطره آب و تو دریا گم شده.
حامد تیر خلاص را زد.
دستم را گرفت و گفت:
- چند روز پیش صحبت کردم باهاش، قرار بود پول بده اما... خبری نیست!
دست‌هایش گرم بود.
آنقدر گرم که انگار دست‌هایم را بین دو گوی آتش گذاشته‌ام.
زیر لب زمزمه کردم:
- چقدر گرمی!
حامد بوسه‌ای بر پیشانی‌ام کاشت و گفت:
- یکم امروز فشارم بالا و پایین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : الف_مقدم

الف_مقدم

گوینده آزمایشی
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
18/2/26
ارسالی‌ها
85
پسندها
539
امتیازها
2,678
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #15
موهایم را از جلوی صورتم کنار زد و پشت گوشم انداخت.
گفت:
- وقتی تو رو پریشون می‌بینم، بدتر میشم.
گفتم:
- تو این شرایط حواست به خودت باشه. امروز و فردا باید از این‌جا بلند شیم!
حامد دستم را رها کرد.
کاپشنش را در آورد.
گفت:
- پول پیشِ خونه، خیلی کمه؛ تقوی اجاره خونه‌رو از پول پیش برمی‌داره و پرداخت قسط هست و... .
روی مبل نشستم.
اگر ماهلین در خانه نبود، مثل یک آتش فشان فوران می‌کردم.
به حامد گفتم:
- طلایی‌ دیگه برای فروش باقی نمونده! همه‌رو به پول تبدیل کردی و دو دستی تقدیمِ برادرت کردی.
حامد بی‌آنکه نگاهم کند، گفت:
- من اگر کاری کردم برای بهتر شدن اوضاع بود.
ناخواسته پوزخندی زدم.
دستم را بلند کردم و در هوا چرخاندم، گفتم:
- بهتر شدنِ وضع و می‌بینم! الان نشسته‌ام تو یکی از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : الف_مقدم

الف_مقدم

گوینده آزمایشی
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
18/2/26
ارسالی‌ها
85
پسندها
539
امتیازها
2,678
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #16
به خانه‌مان نگاه کردم.
یک خانه‌ی نقلی هفتاد متری، با پنجره‌های قدّی، که دلبازش می‌کرد.
من و حامد بعد از چند سال توانسته بودیم خانه‌ای بخریم.
تازه دو سال شد که صاحب خانه شدیم.
با یک اعتماد، تمام چیزی که جمع کرده بودیم، از دست‌مان رفت.
گوشی‌ام را از کنارم برداشتم.
اشک چشمم روی صفحه گوشی لغزید.
در بین مخاطبین به دنبال اسم حمید گشتم.
پیدایش کردم، اما زنگ می‌زدم حامد بیدار میشد.
او اصرار داشت این‌کار را خودش حل کند و من با برادرش حرفی نزنم.
گوشی را خاموش کردم و کنارم گذاشتم.
نمی‌خواستم حامد فکر کند بهش اعتماد ندارم؛ اما باید کاری می‌کردیم.
حامد پولی نداشت. پول پیش‌هم چشم‌گیر نبود.
دیگر طلایی برای من باقی نمانده بود.
حتی حلقه‌ی دستم بدل بود.
می‌ماند گردنبند ماهلین... نه!
نمی‌شد آن را بفروشیم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : الف_مقدم

الف_مقدم

گوینده آزمایشی
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
18/2/26
ارسالی‌ها
85
پسندها
539
امتیازها
2,678
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #17
با صدای آرام گفتم:
- دارم میرم بخوابم، خواب بد دیدی؟
ماهلین صورتش را بهم نزدیک‌تر کرد. چشم‌هایش را ریز کرد و سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت:
- انقدر خوراکی خوردم که تو خواب، تو خونه‌ی شکلاتی بودم.
با دیدن خنده‌ی ماهلین چند لحظه‌ای غصه را فراموش کردم.
بلند شدم و به ماهلین لیوان آبی دادم.
به سمت اتاقش رفت و منم به اتاق‌مان رفتم.
حامد خوابش برده بود.
به آرامی پتو را روی خودم کشیدم و خیلی زود چشم‌هایم گرم خواب شد.
صبح با صدای ماهلین از خواب بیدار شدم.
- مامان... مامانی بلند شو، مهمون داریم.
مثل فنر از جایم بلند شدم.
حتی از ماهلین نپرسیدم کیه این مهمان ناخوانده.
لباس‌هایم را عوض کردم. شومیز سرمه‌ای رنگی پوشیدم و شال مشکی را دور گردنم انداختم.
از اتاق بیرون رفتم.
چند بار پذیرایی را با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : الف_مقدم

الف_مقدم

گوینده آزمایشی
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
18/2/26
ارسالی‌ها
85
پسندها
539
امتیازها
2,678
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #18
کم بود، اما بهتر از هیچی بود.
مدام به ساعت نگاه می‌کردم.
عقربه‌ها کند می‌گذشتند. صدای هر تیک تاک، ضربان قلبم را بالا می‌برد.
حدود یازده صبح حامد زنگ در را زد.
خواستم در را باز کنم، که ماهلین به طرف در رفت.
سلام بلندی کرد. صدای امیر به گوشم خورد.
تیرم به خطا رفت.
شالم را روی سر مرتّب کردم.
امیر سلامی کرد و گفت:
- مزاحم شدم ماهرخ خانم، گفتم بیام حال و هواتون عوض شه.
نگاهی به حامد کردم.
رنگ و رویش پریده بود. نگرانش بودم.
لبخندی زدم و گفتم:
- امیر آقا این چه حرفیه، خوشحال شدم.
با دست به سمت مبل سه نفره اشاره کردم و گفتم:
- بفرمایید، تا منم چایی بریزم.
سه استکان از آب‌چکان برداشتم.
حامد کنارم آمد و گفت:
- امیر اومده باهات صحبت کنه.
حتی سر بلند نکردم که نگاهش کنم. چایی را ریختم و حامد سینی را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : الف_مقدم

الف_مقدم

گوینده آزمایشی
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
18/2/26
ارسالی‌ها
85
پسندها
539
امتیازها
2,678
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #19
پوزخندی زدم و گفتم:
- تا بوده همین بوده... تاوان اعتماد بیجا کردن همینه!
امیر با سرفه‌ای گلویش را صاف کرد و گفت:
- حامد که نیت بدی نداشت، کی بدش میاد از پیشرفت و... .
میان حرفش پریدم و گفتم:
- چند بار پیش شما گفتم؟ گفتم حامد تازه این خونه‌رو گرفتیم، ما رو چه به برج نشینی!
حامد سرش را پایین انداخت بود. یک کلمه‌هم صحبت نمی‌کرد.
امیر چایی را برداشت.
هورتی کشید و استکان را در درستش نگه داشت.
گفت:
- ماهرخ خانم، شما مثل خواهرمی؛ باور کنین وقتی می‌بینم زندگی رفیقم به اینجا رسیده، منم از حمید شاکی می‌شم.
ماهلین در آغوش امیر جا خوش کرده بود.
حضورش باعث میشد بعضی حرف‌هارو با آب دهانم قورت بدم.
گفتم:
- آقا امیر، الان ما هیچی دیگه نداریم. زندگیم با یه تصمیم اجباری به صفر رسید.
بند‌بند انگشتانم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : الف_مقدم

الف_مقدم

گوینده آزمایشی
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
18/2/26
ارسالی‌ها
85
پسندها
539
امتیازها
2,678
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #20
به ماهلین گفتم:
- برو تو کوچه با نازنین و بچه‌ها بازی کن.
ماهلین خواست اعتراضی کند، که با نگاهم بهش فهماندم چاره‌ای ندارد.
اخمی کرد و به سمت جالباسی رفت. سویشرتش را پوشید و در را به‌ هم کوبید.
امیر چایی‌اش را سر کشید و استکان را روی میز گذاشت.
حامد گفت:
- حمید چند روزِ حتی جواب تماس‌هام و نمیده. آخرین بار گفت پول میده...!
کلافه دستش را بین موهایش برد. سرش را پایین انداخت.
گفتم:
- می‌بینید؟ اوضاع ما همین شده. باید مثل گداها دنبال پول خودمون باشیم.
امیر سری تکان داد و گفت:
- اومدنِ من برای این نبود، که دردِ شمارو یادتون بیارم.خواستم بگم، می‌تونین رو من حساب کنین؛ مبلغ ناچیزه ولی...!
کلافه بودم. دلسوزی کردن، کلافه‌ام می‌کرد.
گفتم:
- حرفِ ما یه قرون، دو قرون نیست! ما کم مونده سقف‌مون بشه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : الف_مقدم

موضوعات مشابه

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا