- تاریخ ثبتنام
- 18/2/26
- ارسالیها
- 85
- پسندها
- 539
- امتیازها
- 2,678
- مدالها
- 5
- نویسنده موضوع
- #11
زهرا خانم گفت:
- اگر کمکی خواستی بگو، فرض کن مادرتم.
نفسم که در سینه حبس بود، با کشیدن آهی از دهان خارج شد. مادرم... مادرم اگر بود حالا اینطور بی پناه نبودم.
میدانستم اگر گریهام بلند شود، ماهلین باز دچار ترس میشود.
اشکی آرام گوشهی چشمم را تر کرد. به زهرا خانم گفتم:
- خدا از بزرگی کمتون نکنه. مجبور شدین با صاحبخونهی منم بحث کنین.
زهرا خانم، دستش را دراز کرد و رو شانهام زد و گفت:
- این روزها برای خیلیها پیش اومده، خدا هرکی و یه جور امتحان میکنه.
به زور لبخندی رو لبهایم نشاندم. زهرا خانم خداحافظی کرد و در را بستم.
شال و مانتو را به جالباسی زدم.
ماهلین مشغول دیدن کارتون بود. گوشیام را از روی اُپن برداشتم.
به حامد زنگ زدم. جوابی نداد. امروز قرار بود هر طور شده، راهی پیدا کند تا...
- اگر کمکی خواستی بگو، فرض کن مادرتم.
نفسم که در سینه حبس بود، با کشیدن آهی از دهان خارج شد. مادرم... مادرم اگر بود حالا اینطور بی پناه نبودم.
میدانستم اگر گریهام بلند شود، ماهلین باز دچار ترس میشود.
اشکی آرام گوشهی چشمم را تر کرد. به زهرا خانم گفتم:
- خدا از بزرگی کمتون نکنه. مجبور شدین با صاحبخونهی منم بحث کنین.
زهرا خانم، دستش را دراز کرد و رو شانهام زد و گفت:
- این روزها برای خیلیها پیش اومده، خدا هرکی و یه جور امتحان میکنه.
به زور لبخندی رو لبهایم نشاندم. زهرا خانم خداحافظی کرد و در را بستم.
شال و مانتو را به جالباسی زدم.
ماهلین مشغول دیدن کارتون بود. گوشیام را از روی اُپن برداشتم.
به حامد زنگ زدم. جوابی نداد. امروز قرار بود هر طور شده، راهی پیدا کند تا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش