- تاریخ ثبتنام
- 18/2/26
- ارسالیها
- 85
- پسندها
- 539
- امتیازها
- 2,678
- مدالها
- 5
- نویسنده موضوع
- #21
نگاهم را از حامد گرفتم.
گفتم:
- آقا امیر الان شما شاهد، حمید زندگیم و ازم گرفت اما اگر یه تار مو از شوهرم یا ماهلین کم بشه، اونوقت...!
بغضام ترکید.
شبیه به شیشهای که روی زمین به هزار تکه تبدیل شد.
گفتم:
- این خونه و ماشین و فروختیم. طلاهای منو فروختیم.
دست چپم را رو به امیر بالا گرفتم.
گفتم:
- حتی حلقه دستم و فروختیم! اما چرا؟
چون آقا حمید، قول داده بود با پولمون سه تا واحد تو برج بالا شهر میده.
حامد سرش را پایین انداخت.
امیر گفت:
- شما رو که تو این وضع ول نمیکنه، حتما برای حامدهم که شده یه پولی میفرسته.
خواستم جوابی بدهم،که زنگ در زده شد.
در را باز کردم.
ماهلین گفت:
- بچهها رفتن خونشون.
حالا که ماهلین برگشت، دیگر حرفی نمیتوانستم بزنم.
امیرهم از جایش بلند شد.
گفت...
گفتم:
- آقا امیر الان شما شاهد، حمید زندگیم و ازم گرفت اما اگر یه تار مو از شوهرم یا ماهلین کم بشه، اونوقت...!
بغضام ترکید.
شبیه به شیشهای که روی زمین به هزار تکه تبدیل شد.
گفتم:
- این خونه و ماشین و فروختیم. طلاهای منو فروختیم.
دست چپم را رو به امیر بالا گرفتم.
گفتم:
- حتی حلقه دستم و فروختیم! اما چرا؟
چون آقا حمید، قول داده بود با پولمون سه تا واحد تو برج بالا شهر میده.
حامد سرش را پایین انداخت.
امیر گفت:
- شما رو که تو این وضع ول نمیکنه، حتما برای حامدهم که شده یه پولی میفرسته.
خواستم جوابی بدهم،که زنگ در زده شد.
در را باز کردم.
ماهلین گفت:
- بچهها رفتن خونشون.
حالا که ماهلین برگشت، دیگر حرفی نمیتوانستم بزنم.
امیرهم از جایش بلند شد.
گفت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش توسط مدیر