• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه خانه‌‌ی حبابی | آیدا مقدم کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع الف_مقدم
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 61
  • بازدیدها بازدیدها 627
  • کاربران تگ شده هیچ

الف_مقدم

رفیق جدید انجمن
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
18/2/26
ارسالی‌ها
77
پسندها
382
امتیازها
1,748
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #21
نگاهم را از حامد گرفتم.
گفتم:
- آقا امیر الان شما شاهد، حمید زندگیم و ازم گرفت اما اگر یه تار مو از شوهرم یا ماهلین کم بشه، اون‌وقت ...! بغض‌ام ترکید.
شبیه به شیشه‌ای که روی زمین به هزار تکه تبدیل شد.
گفتم:
- این خونه و ماشین و فروختیم. طلاهای منو فروختیم.
دست چپم را رو به امیر بالا گرفتم.
گفتم:
- حتی حلقه دستم و فروختیم! اما چرا؟
چون اقا حمید، قول داده بود با پول‌مون سه تا واحد تو برج بالا شهر میده.
حامد سرش را پایین انداخت.
امیر گفت:
- شما رو که تو این وضع ول نمیکنه، حتما برای حامد‌هم که شده یه پولی می‌فرسته.
خواستم جوابی بدم،که زنگ در زده شد.
در و باز کردم.
ماهلین گفت:
- بچه‌ها رفتن خونشون.
حالا که ماهلین برگشت، دیگه حرفی نمی‌تونستم بزنم.
امیرهم از جایش بلند شد.
گفت:
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : الف_مقدم

الف_مقدم

رفیق جدید انجمن
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
18/2/26
ارسالی‌ها
77
پسندها
382
امتیازها
1,748
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #22
بعد از رفتن امیر، حامد گفت:
- از صبح سردردی دارم که چشمم‌ و کور کرده، میرم یکم بخوابم.
باشه‌ای گفتم و مشغول جمع کردن استکان‌ها شدم. بعد از شستن آن‌ها، نگاهی به کابینت‌ها کردم. ظرف و ظروف‌ها زیاد بود.باید تعداد زیادی کارتن می‌آوردم.
رفتم تو اتاق ماهلین و گفتم:
- من میخوام برم بیرون، با مامان میای؟
ماهلین سری تکان داد و گفت:
- موهام و خرگوشی ببند، بعد بریم.
شانه را از روی میز برداشتم.
موهای طلایی ماهلین را در دست گرفتم و آرامی شانه زدم. با کِش‌های سُرخابی موهایش را به دو طرف بستم.
به آرامی وارد اتاق شدم. از داخلِ کمد، شلوار و مانتویی برداشتم. حامد غرق خواب بود. صدایش نزدم.
لباسم را پوشیدم. روسری مشکی‌ام را سر کردم.
این روزها انگار عزادار بودم و جز رنگ مشکی، رنگی به این...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : الف_مقدم

الف_مقدم

رفیق جدید انجمن
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
18/2/26
ارسالی‌ها
77
پسندها
382
امتیازها
1,748
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #23
ماهلین مشغول بازی بود و من غرق در افکارم شدم.
برگشتم به روزی که...
***
حامد با یک جعبه شیرینی همراه حمید به خانه آمد.
حامد، ذوق زده شیرینی را روی میز گذاشت و گفت:
- ماهرخ قراره از حالا زندگی شاهانه داشته باشیم.
حمید برای تایید حرفش بلند خندید و گفت:
- زن داداش و اذیت نکن؛ ولی ماهرخ قراره از این محله‌ها بریم یه‌جای بالا.
متعجب به هردویشان نگاه می‌کردم. گفتم:
- ما که بعید می‌دونم جا به جا شیم. بعد از این همه سال مستاجری تازه خونه خریدیم.
نگاهم را به لب‌های حامد دوخته بودم. منتظرِ تائید حرفم بودم.
حامد گفت:
- ماهرخ قراره پول این خونه‌رو به حمید بدیم.
با شنیدن این جمله، کم مانده بود چشم‌هایم کفِ پارکت بیوفتند.
حمید گفت:
- البته شما یه مبلغی می‌دین اما در قبالش بهتون چند واحد تو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : الف_مقدم

الف_مقدم

رفیق جدید انجمن
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
18/2/26
ارسالی‌ها
77
پسندها
382
امتیازها
1,748
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #24
هول کرده، گفتم:
- نه ولی ...!
حامد میان حرفم پرید و گفت:
- ماهرخ، این شیرینی رو بخور، که شیرینی پولدار شدن.
از آن روز که این حرف‌ها شد، من و حامد مدام بحث داشتیم.
مقداری از طلا‌هایم و ماشین را فروخت. قرار بود خانه را نفروشیم؛ اما حمید مدام زیرِ گوشش زمزمه کرد؛ تا اینکه حامد، بی‌خبر از من، خانه را برای فروش گذاشت.
روزی که تقوی خانه را خرید، آن‌‌قدر گریه کردم، که گویا عزیزی را به خاک سپرده‌ام. آن‌قدر حامد از آن برج تعریف کرد و عکس خانه‌های آن منطقه را نشان داد که من‌هم به آینده دلم را خوش کردم.
همان آینده‌ای، که خانه‌‌ی حبابی را نصیبم کرد.
با ضربه‌ای که به بازویم خورد از فکر بیرون آمدم.
خانوم جوانی بود که با نگرانی گفت:
- اون دختر شماست؟ برید پیشش... خورده زمین.
نگاهم را به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : الف_مقدم

الف_مقدم

رفیق جدید انجمن
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
18/2/26
ارسالی‌ها
77
پسندها
382
امتیازها
1,748
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #25
انگشت اشاره‌اش را به سمت سنگی بزرگ نشانه گرفت.
کف دستش کمی خراش برداشته بود. بلندش کردم و باهم به سمت آب‌خوری رفتیم.
همان‌طور که دستش را می‌شستم چشم‌هایش را بسته بود و روی هم فشار می‌داد.
شیر آب را بستم و از ماهلین پرسیدم:
- میسوزه؟
به دست‌هایش نگاهی کرد و گفت:
- حالا که با آب خنک شستی، خوب شد.
دستش را گرفتم. از پارک دور شدیم.
میوه فروشی آن طرف خیابان بود.
قدم‌هایم تند بود و ماهلین کمی عقب افتاده بود.
نگاهی به کارتن‌هایی که جلوی میوه فروشی بود، انداختم. بیشتر از سه کارتن،جابه جا کردنش برایم سخت بود. حتما باید حامد همراهم می‌آمد.
ماهلین گفت:
- مامان، برام چند تا پرتقال برمی‌داری.
نگاهم سمت پرتقال‌ها چرخید. پول زیادی همراهم نبود؛ اما دلم نمی‌آمد به ماهلین نه بگویم.
از جلوی در چند تایی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : الف_مقدم

الف_مقدم

رفیق جدید انجمن
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
18/2/26
ارسالی‌ها
77
پسندها
382
امتیازها
1,748
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #26
سری به معنای‌ِ تایید تکان دادم. گفت:
- قابل نداره، همین‌جا خودتون کارت بکشین.
مبلغ را کارت کشیدم و از آقا حسن خداحافظی کردم.
ماهلین کیسه‌ی پرتقال را به دست گرفت.
هرقدمی که برمی‌داشت کیسه کمی روی آسفالت کشیده می‌شد.
از خیابان رد شدیم.
بعد از رد شدن از چند کوچه به خانه رسیدیم.
کلید را توی در ورودی چرخاندم.
ماهلین وارد پارکینگ شد.
به نفس‌نفس افتاده بود. کیسه‌ی پرتقال را در بغلش گرفت و گفت:
- چقدر سنگینِ، مامان چطور این کارتن‌هارو تنها آوردی!
در را به آرامی بستم.
به سمت راه پله رفتیم.
ماهلین، پله‌ها را دو تا یکی بالا می‌رفت. لپ‌هایش به سرخی می‌زد.
به طبقه سوم رسیدیم.
کارتن‌ها را جلوی در گذاشتم. ماهلین کفش‌هایش را به هر طرف پرت کرد و وارد خانه شد.
کفش‌های ماهلین و خودم را برداشتم و داخل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : الف_مقدم

الف_مقدم

رفیق جدید انجمن
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
18/2/26
ارسالی‌ها
77
پسندها
382
امتیازها
1,748
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #27
به ماهلین گفتم:
- یه پارچه روی رخت آویزِ، از توی بالکن بیار.
ماهلین با صدایی که همراه با ناله بود گفت:
- مامان، من دیگه نمی‌تونم بلند شم.
نگاهش کردم. روی مبل دراز کشیده بود.
خنده‌ای کردم و گفتم:
-به‌خاطر کیسه‌ی پرتقال‌ها به این روز افتادی؟
ماهلین زیر لب غر می‌زد و من پارچه را از توی بالکن آوردم.
پهن کردم جلوی آشپزخانه.
دست تنها نمی‌توانستم این همه ظرف و ظروف را جمع کنم. باید حامد را بیدار می‌کردم.
اول کارتن‌ها را از جلوی در آوردم و روی پارچه گذاشتم. بعد به سمت اتاق خواب‌مان رفتم.
در اتاق بسته بود. به آرامی در را باز کردم.
حامد لبه‌ی تخت نشسته بود و سرش پایین بود.
گفتم:
- فکر می‌کردم هنوز خوابی، پس چرا بیرون نمیای؟
دو قدم به داخل اتاق برداشتم که جورابم خیس شد. کف زمین آب ریخته...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : الف_مقدم

الف_مقدم

رفیق جدید انجمن
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
18/2/26
ارسالی‌ها
77
پسندها
382
امتیازها
1,748
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #28
حامد سرش را بالا آورد.
گفت:
- از خواب که بیدار شدم، حس می‌کردم بدنم بی‌حس شده.
زبانش در دهان نمی‌چرخید؛ شل و نامنظم حرف میزد.
کمی نفس گرفت و ادامه داد:
- بلند شدم... تا لیوان آبی که کنارم بود... بردارم اما انگار انگشت‌هام برای خودم نبود. دور لیوان جمع نشد... از دستم افتاد.
یک دستم را به لبه‌ی تخت گذاشتم و دست دیگرم را روی زانو کوبیدم، گفتم:
- حامد حتما فشارت بالا پایین شده، پاشو بریم دکتر!
ماهلین که حرف‌هایمان را شنیده بود، وارد اتاق شد و گفت:
- بابا حالت بده؟
گفتم:
- جلوی در بمون؛ این‌جا خرده شیشه است!
حامد که دیگر به زور می‌توانست صحبت کند، گفت:
- دکتر نمیام. نمی‌تونم بلند بشم.
از جایم بلند شدم. چشم‌هایم را روی هم فشردم.
گفتم:
- حامد تو اگر از پا بیوفتی، کی می‌خواد من و ماهلین‌رو جمع کنه؟
 
آخرین ویرایش
امضا : الف_مقدم

الف_مقدم

رفیق جدید انجمن
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
18/2/26
ارسالی‌ها
77
پسندها
382
امتیازها
1,748
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #29
ماهلین بغض‌اش ترکید؛ شروع به گریه کرد. تن صدایم بالا بود.
گریه ماهلین نقاط حساس مغزم را لمس می‌کرد.
گفتم:
- گریه نداره که، تا هرچی میشه مثل بچه‌ها گریه می‌کنی.
او بچه بود؛ هنوز برای درک اتفاقات، بچه بود. من‌هم تنها بودم. حامد را که در آن وضع می‌دیدم، خیال می کردم تنها در مقابل یک لشکر ایستاده‌ام.
حامد روی تخت دراز کشیده بود. از پیشانی‌اش عرق لیز می‌خورد. یک چشمش انگار مروارید قرمز بود.
خم شدم. سه تا از دکمه‌های پیراهنش را باز کردم.
از روی پاتختی دستمالی برداشتم؛ خُرده‌ شیشه‌ها را جمع کردم.
به ماهلین گفتم:
- بمون کنارِ بابا تا من برگردم.
ماهلین جوابی نداد. رویش را برگرداند.
ازم دل‌گیر بود و من هم رمقی برای دل‌جویی نداشتم.
از اتاق بیرون رفتم.
دستمال را در کیسه زباله انداختم.
کیفم را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : الف_مقدم

الف_مقدم

رفیق جدید انجمن
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
18/2/26
ارسالی‌ها
77
پسندها
382
امتیازها
1,748
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #30
قرص را درون کیفم انداختم و پول نقد را روی پیش‌خوان گذاشتم.
جلوی داروخانه یک دست فروش، سبزه و ماهی می‌فروخت. نزدیک شدم. بوی ماهی در بینی‌ام پُر شد.
ماهلین اگر بود، بی‌شک یک ماهی قرمز کوچک انتخاب می‌کرد.
دلم می‌خواست من‌هم مثل بقیه سبزه‌ی تازه برای سفره‌‌ی هفت‌سین بخرم؛ اما امسال معلوم نبود عید را در کجا باشم. در خانه یا خیابان!
قدم‌هایم را تند کردم و از آنجا دور شدم.
جلوی در رسیدم. کلید انداختم؛ وارد پارکینگ که شدم، زهرا خانم را دیدم.
جلو آمد و گفت:
- سلام دختر... این چه سر و وضعیه؟
جلوتر رفتم و گفتم:
- والا زهرا خانم، امروز می‌خواستم یکم اساس جمع کنم که نشد!
زهرا خانم دستم‌رو گرفت و گفت:
- ماهرخ مدیونی کمک بخوای و نگی.
دستش را فشردم و گفتم:
-‌‌ حامد حال خوبی نداره، دعا کنین.
دستم را از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : الف_مقدم

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا