- تاریخ ثبتنام
- 18/2/26
- ارسالیها
- 77
- پسندها
- 381
- امتیازها
- 1,748
- مدالها
- 4
- نویسنده موضوع
- #61
حسین خواست حرفش را تکرار کند که گفتم:
- بهش بگین یا ازش شکایت میکنم یا حق مارو بده من هیچ جور این صدقههاش و قبول نمیکنم.
به سمت اتاق رفتم.
اشکهایم از گونه سرازیر شد. غرورم له شده بود. از همه بدتر که این حرفهارو جلوی ماهلین زدند.
به حامد نگاه کردم زیر لب گفتم:
- عید امسال اینطور میگذره ولی قول میدم نمیذارم حقمون و کسی بخوره.
ماهلین آرام روی تخت نشسته بود.
از جایم بلند شدم. لباس ماهلین را به تن کردم.
مانتویم را پوشیدم و بیخداخافظی از خانه بیرون رفتیم.
باید دنبال کار میگشتم. هر آگهی که میدیدم یا ذکر شده بود مجرد یا سن و سالم به آن شغل نمیخورد.
ماهلین هم خسته شده بود و چیزی به تاریکی هوا نمانده بود. یک جا که نیاز به منشی داشت، رفتم؛ اما نگاه ناپاک آن مرد باعث شد قیدش را بزنم...
- بهش بگین یا ازش شکایت میکنم یا حق مارو بده من هیچ جور این صدقههاش و قبول نمیکنم.
به سمت اتاق رفتم.
اشکهایم از گونه سرازیر شد. غرورم له شده بود. از همه بدتر که این حرفهارو جلوی ماهلین زدند.
به حامد نگاه کردم زیر لب گفتم:
- عید امسال اینطور میگذره ولی قول میدم نمیذارم حقمون و کسی بخوره.
ماهلین آرام روی تخت نشسته بود.
از جایم بلند شدم. لباس ماهلین را به تن کردم.
مانتویم را پوشیدم و بیخداخافظی از خانه بیرون رفتیم.
باید دنبال کار میگشتم. هر آگهی که میدیدم یا ذکر شده بود مجرد یا سن و سالم به آن شغل نمیخورد.
ماهلین هم خسته شده بود و چیزی به تاریکی هوا نمانده بود. یک جا که نیاز به منشی داشت، رفتم؛ اما نگاه ناپاک آن مرد باعث شد قیدش را بزنم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش