• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه خانه‌‌ی حبابی | آیدا مقدم کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع الف_مقدم
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 61
  • بازدیدها بازدیدها 622
  • کاربران تگ شده هیچ

الف_مقدم

رفیق جدید انجمن
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
18/2/26
ارسالی‌ها
77
پسندها
381
امتیازها
1,748
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #61
حسین خواست حرفش را تکرار کند که گفتم:
- بهش بگین یا ازش شکایت می‌کنم یا حق مارو بده من هیچ جور این صدقه‌هاش و قبول نمی‌کنم.
به سمت اتاق رفتم.
اشک‌هایم از گونه سرازیر شد. غرورم له شده بود. از همه بدتر که این حرف‌هارو جلوی ماهلین زدند.
به حامد نگاه کردم زیر لب گفتم:
- عید امسال این‌طور می‌گذره ولی قول میدم نمی‌ذارم حق‌مون و کسی بخوره.
ماهلین آرام روی تخت نشسته بود.
از جایم بلند شدم. لباس ماهلین را به تن کردم.
مانتویم را پوشیدم و بی‌خداخافظی از خانه بیرون رفتیم.
باید دنبال کار می‌گشتم. هر آگهی که می‌دیدم یا ذکر شده بود مجرد یا سن و سالم به آن شغل نمی‌خورد.
ماهلین هم خسته شده بود و چیزی به تاریکی هوا نمانده بود. یک جا که نیاز به منشی داشت، رفتم؛ اما نگاه ناپاک آن مرد باعث شد قیدش را بزنم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : الف_مقدم
  • sparkle
واکنش‌ها[ی پسندها] Ala.Rigi

الف_مقدم

رفیق جدید انجمن
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
18/2/26
ارسالی‌ها
77
پسندها
381
امتیازها
1,748
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #62
تمام مسیر ماهلین غر زد. گرسنه‌اش بود و من هم نمی‌توانستم خرید کنم. پول هایمان همین‌طور ته کشیده بود و هرازگاهی از امیر پول قرض می‌کردم.
به خانه رسیدیم و کلید را که در قفل چرخاندم فهمیدم مهمان آمده.
ماهلین بینی‌اش را بالا کشید و گفت:
- بوی کباب میاد.
وارد پذیرایی که شدیم فامیل‌های هاجر را دیدم. نگاه همه‌شان پر از تحقیر بود. سلام گرمی کردم و به سمت اتاق پا تند کردم.
حامد لبه تخت نشسته بود. با دیدن ما با لکنت گفت:
- خیلی... دیر کردی!
کنارش نشستم و کمی پاهایم را کش دادم و گفتم:
دارم دنبال کار می‌گردم. فردا از صبح خودم تنها میرم و یه کار پیدا می‌کنم.
حامد فکش را منقبض کرد. دستش را مشت کرد و گفت:
- من... من باید کار کنم... نه تو!
دستم را روی دستش گذاشتم و گفتم:
- من برای خانواده‌ام همه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : الف_مقدم
  • Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] Ala.Rigi

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا