• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه خانه‌‌ی حبابی | آیدا مقدم کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع الف_مقدم
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 65
  • بازدیدها بازدیدها 1,185
  • کاربران تگ شده هیچ

الف_مقدم

گوینده آزمایشی
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
18/2/26
ارسالی‌ها
85
پسندها
539
امتیازها
2,678
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #61
حسین خواست حرفش را تکرار کند که گفتم:
- بهش بگین یا ازش شکایت می‌کنم یا حق مارو بده من هیچ جور این صدقه‌هاش و قبول نمی‌کنم.
به سمت اتاق رفتم.
اشک‌هایم از گونه سرازیر شد. غرورم له شده بود. از همه بدتر که این حرف‌ها را جلوی ماهلین زدند.
به حامد نگاه کردم، زیر لب گفتم:
- عید امسال این‌طور می‌گذره ولی قول میدم نذارم حق‌مون و کسی بخوره.
ماهلین آرام روی تخت نشسته بود.
از جایم بلند شدم. لباس ماهلین را به تن کردم.
مانتویم را پوشیدم و بی‌خداخافظی از خانه بیرون رفتیم.
باید دنبال کار می‌گشتم. هر آگهی که می‌دیدم یا ذکر شده بود مجرد یا سن و سالم به آن شغل نمی‌خورد.
ماهلین هم خسته شده بود و چیزی به تاریکی هوا نمانده بود. یک جا که نیاز به منشی داشت، رفتم؛ اما نگاه ناپاک آن مرد باعث شد قیدش را بزنم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : الف_مقدم

الف_مقدم

گوینده آزمایشی
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
18/2/26
ارسالی‌ها
85
پسندها
539
امتیازها
2,678
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #62
تمام مسیر ماهلین غر زد. گرسنه‌اش بود و من هم نمی‌توانستم خرید کنم. پول‌هایمان ته کشیده بود و هر از گاهی از امیر پول قرض می‌کردم.
به خانه رسیدیم و کلید را که در قفل چرخاندم، فهمیدم مهمان آمده.
ماهلین بینی‌اش را بالا کشید و گفت:
- بوی کباب میاد.
وارد پذیرایی که شدیم فامیل‌های هاجر را دیدم. نگاه همه‌شان پر از تحقیر بود. سلام گرمی کردم و به سمت اتاق پا تند کردم.
حامد لبه تخت نشسته بود. با دیدن ما با لکنت گفت:
- خیلی... دیر کردی!
کنارش نشستم و کمی پاهایم را کش دادم و گفتم:
- دارم دنبال کار می‌گردم. فردا از صبح خودم تنها میرم و یه کار پیدا می‌کنم.
حامد فکش را منقبض کرد. دستش را مشت کرد و گفت:
- من... من باید کار کنم... نه تو!
دستم را روی دستش گذاشتم و گفتم:
- من برای خانواده‌ام همه کار می‌کنم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : الف_مقدم

الف_مقدم

گوینده آزمایشی
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
18/2/26
ارسالی‌ها
85
پسندها
539
امتیازها
2,678
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #63
هاجر که داشت برنج را توی دیس می‌کشید، گفت:
- نخیر خانم، نون خالی داریم!
فکر نمی‌کردم هاجر تا این حد پیش برود. ماهلین همچنان نگاهش به سینی پر از کباب مانده بود.
کمی به هاجر نزدیک شدم و گفتم:
- دنیا که یک جور نمی‌مونه، این بچه گناه داره.
هاجر کفگیر را تو دیس پرتاب کرد، دانه‌های ریز برنج به هر طرف پخش شدند و گفت:
- من گناه ندارم؟ شوهر من کار کنه که بچه تو روز به روز چاق‌تر بشه؟
خواستم جوابی بدهم که هاجر دو قدم به سمتم آمد و گفت:
- تا الان لطف زیادی کردم از حالا به بعد یه فکری بکن... پول و از اون برادر شوهرت بگیر و حداقل یه سقفی برای خودتون درست کن.
آب دهانم را قورت دادم و گفتم:
- هاجر مبادا فکر کنی من صدقه حمید و قبول می‌کنم.
هاجر کبابی از تو سینی برداشت، به دندان گرفت و گفت:
- پس به بچه‌ات...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : الف_مقدم

الف_مقدم

گوینده آزمایشی
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
18/2/26
ارسالی‌ها
85
پسندها
539
امتیازها
2,678
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #64
حامد جز این که نگاهم کند کاری نمی‌کرد.
روی زمین نشستم و دیگر از غم زیاد، اشکی از چشمانم جاری نمی‌شد.
ماهلین گوشه‌ی تخت کز کرده بود.
صدایم از عصبانیت می‌لرزید، گفتم:
- چند سال پیش همین برادرت برای عمل هاجر پول خواست و ما دو دستی تقدیم کردیم.
دستم را روی زمین فشار می‌دادم. ادامه دادم و گفتم:
- پول قرض دادیم اما دیگه پس ندادن ماهم حرفی نزدیم، گفتیم راه دور نمیره که... چقدر بهت گفتم نذار حقی که از این خونه داری پایمال بشه، نذار به هوای بزرگی پول بیشتری بگیره اما تو چی گفتی؟
حامد فقط نگاهم می‌کرد.
- گفتی داداشمِ، به خاطر پول ارتباط خونیمون قطع نشه؛ حالا چی؟ هیچ‌کدوم از خوبی‌های تو یادشون هست؟
به تخته سینه زدم و ادامه دادم:
- به همین خدا قسم که هیچ‌کدوم یادشون نیست. اون حسین که از ترس زنش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : الف_مقدم
  • Kiss
واکنش‌ها[ی پسندها] Till

الف_مقدم

گوینده آزمایشی
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
18/2/26
ارسالی‌ها
85
پسندها
539
امتیازها
2,678
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #65
آرام به او گفتم:
- من دارم میرم بیرون تا وقتی برنگشتم از پیش بابات تکون نخور.
لباس ساده‌ای به تن کردم و شالم را روی سر انداختم.
همین که از پله‌ها پایین رفتم با هاجر رو به رو شدم.
نگاه تحقیر آمیزش را به سمتم نشانه گرفت و گفت:
- فکر کنم هنوز سر عقل نیومدی.
جوابی ندادم و از کنارش رد شدم.
از خانه بیرون زدم. کوچه پس کوچه‌ها را گذراندم و به خیابان اصلی رسیدم. هر آگهی که می‌دیدم نظرم را جلب می‌کرد. هوا نسبتا گرم شده بود؛ با اینکه هنوز سر ظهر نبود اما آفتابش سوزاننده بود. تشنه‌ام بود و گلویم از خشکی جمع شده بود.
همان‌طور که در پیاده رو قدم برمی‌داشتم از دکّه شارژ خریدم. در نزدیکی آنجا یک پارک بود.
وارد پارک شدم و روی اولین صندلی چوبی، زیر درخت تنومندی نشستم. با شماره تماس‌هایی که از آگهی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : الف_مقدم

الف_مقدم

گوینده آزمایشی
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
18/2/26
ارسالی‌ها
85
پسندها
539
امتیازها
2,678
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #66
از خدا گلایه می‌کردم که چطور دستم را بی‌مهابا وسط آن‌ همه مشکل رها کرد.
همان‌طور که به سمت خانه می‌رفتم و ناامید بودم از پیدا کردن کار، چشمم به یک رستوران خورد.
در یکی از خیابان‌های فرعی بود اما جمعیت زیادی داخلش بود. کاغذی به شیشه چسبانده شده بود، برای خواندنش نزدیک‌تر رفتم.
« به یک کارگر خانم نیازمندیم»
کلمه کارگر مثل تیغی در چشمم فرو رفت.
وارد رستوران شدم. بوی غذاهای خانگی در فضا پیچیده بود.
پشت پیش‌خوان پیرمردی نشسته بود. عینک نزدیک بینش به چشمش بود و با ماشین حساب سرگرم بود.
مقابل پیش‌خوان رفتم و پیرمرد بی‌آنکه سر بلند کند، گفت:
- فعلا میز خالی نداریم، چند نفر هستین؟
گفتم:
- برای کار اومدم؛ کاغذ چسبوندین پشت شیشه که نیرو می‌خواین.
پیرمرد از بالای عینک مستطیل شکلش، نگاهم کرد.
ابروهای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : الف_مقدم
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Till

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا