- تاریخ ثبتنام
- 18/2/26
- ارسالیها
- 77
- پسندها
- 378
- امتیازها
- 1,748
- مدالها
- 4
- نویسنده موضوع
- #51
نگاهی به حسین کرد. پشت چشمی نازک کرد و گفت:
- بره اتاق و ببینه... ببینه این همه لوازم جا میشه!
نزدیک هاجر رفتم و گفتم:
- اگر آرومم بگی میشنوم! بعدم هرچی لوازم جا نشه میذارم گوشهی حیاط.
هاجر انتظار چنین جوابی نداشت. منم از جوابم جا خورده بودم؛ اما راضی بودم.
هاجر چشمهایش را ریز کرد و گفت:
- ماهرخ خانم شما تو برج نیومدی، اومدی که یه اتاق از ما تحویل بگیری؛ این و فراموش نکن!
کارگرها لوازم را بر دوش گذاشته و وارد خانه شدند.
هاجر به دنبالشان رفت. گفت:
- لوازم برقیها رو بزار تو آشپزخونه.
حامد پایش را روی زمین میکشید. یک دستش عصا و دست دیگرش دور گردن حسین بود. داخل حیاط رفتند. من و ماهلین هم پشتشان رفتیم. کارگرها هر کار که هاجر میگفت، اجرا میکردند. تخت را بالا بردند...
- بره اتاق و ببینه... ببینه این همه لوازم جا میشه!
نزدیک هاجر رفتم و گفتم:
- اگر آرومم بگی میشنوم! بعدم هرچی لوازم جا نشه میذارم گوشهی حیاط.
هاجر انتظار چنین جوابی نداشت. منم از جوابم جا خورده بودم؛ اما راضی بودم.
هاجر چشمهایش را ریز کرد و گفت:
- ماهرخ خانم شما تو برج نیومدی، اومدی که یه اتاق از ما تحویل بگیری؛ این و فراموش نکن!
کارگرها لوازم را بر دوش گذاشته و وارد خانه شدند.
هاجر به دنبالشان رفت. گفت:
- لوازم برقیها رو بزار تو آشپزخونه.
حامد پایش را روی زمین میکشید. یک دستش عصا و دست دیگرش دور گردن حسین بود. داخل حیاط رفتند. من و ماهلین هم پشتشان رفتیم. کارگرها هر کار که هاجر میگفت، اجرا میکردند. تخت را بالا بردند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش