- تاریخ ثبتنام
- 28/3/25
- ارسالیها
- 71
- پسندها
- 216
- امتیازها
- 1,048
- مدالها
- 3
- نویسنده موضوع
- #11
هانا نگاهی چپچپ به پریسا انداخت و با لحن نازکتری از همیشه گفت:
- خب، حالا هی منو مسخره کنین! ببینم شما چه گُلی به سرتون میزنید!
درست در همان لحظه، گوشی هانا زنگ خورد. با ذوقی که چشمانش را درخشان کرده بود، از روی صندلیاش بلند شد و در حال خروج از آشپزخانه گفت:
- نیماست! میرم حاضر بشم!
بعد از اینکه لقمهی نون و پنیری را که در دهانم داشتم قورت دادم، رو به پریسا گفتم:
- راستی، منم امروز میخوام برم همدان. فردا هم که تعطیله، میخوام تا فردا اونجا بمونم.
پریسا بعد از نوشیدن قلپی از قهوه، سری به نشانهی تایید تکان داد و در حالی که لبخندش را پنهان نمیکرد، گفت:
- باشه، سلام منو به مامانت و دلناز برسون!
لبخندی زدم و سرم را تکان دادم و با اشاره به صبحانه گفتم:
- دستت درد نکنه.
سپس به سمت اتاقم...
- خب، حالا هی منو مسخره کنین! ببینم شما چه گُلی به سرتون میزنید!
درست در همان لحظه، گوشی هانا زنگ خورد. با ذوقی که چشمانش را درخشان کرده بود، از روی صندلیاش بلند شد و در حال خروج از آشپزخانه گفت:
- نیماست! میرم حاضر بشم!
بعد از اینکه لقمهی نون و پنیری را که در دهانم داشتم قورت دادم، رو به پریسا گفتم:
- راستی، منم امروز میخوام برم همدان. فردا هم که تعطیله، میخوام تا فردا اونجا بمونم.
پریسا بعد از نوشیدن قلپی از قهوه، سری به نشانهی تایید تکان داد و در حالی که لبخندش را پنهان نمیکرد، گفت:
- باشه، سلام منو به مامانت و دلناز برسون!
لبخندی زدم و سرم را تکان دادم و با اشاره به صبحانه گفتم:
- دستت درد نکنه.
سپس به سمت اتاقم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش