• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان دلباخته تاریکی | مایار کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Mayar
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 25
  • بازدیدها بازدیدها 231
  • کاربران تگ شده هیچ

Mayar

کاربر فعال بخش
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
28/3/25
ارسالی‌ها
71
پسندها
216
امتیازها
1,048
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #11
هانا نگاهی چپ‌چپ به پریسا انداخت و با لحن نازک‌تری از همیشه گفت:
- خب، حالا هی منو مسخره کنین! ببینم شما چه گُلی به سرتون می‌زنید!
درست در همان لحظه، گوشی هانا زنگ خورد. با ذوقی که چشمانش را درخشان کرده بود، از روی صندلی‌اش بلند شد و در حال خروج از آشپزخانه گفت:
- نیماست! میرم حاضر بشم!
بعد از اینکه لقمه‌ی نون و پنیری را که در دهانم داشتم قورت دادم، رو به پریسا گفتم:
- راستی، منم امروز می‌خوام برم همدان. فردا هم که تعطیله، می‌خوام تا فردا اون‌جا بمونم.
پریسا بعد از نوشیدن قلپی از قهوه، سری به نشانه‌ی تایید تکان داد و در حالی که لبخندش را پنهان نمی‌کرد، گفت:
- باشه، سلام منو به مامانت و دلناز برسون!
لبخندی زدم و سرم را تکان دادم و با اشاره به صبحانه گفتم:
- دستت درد نکنه.
سپس به سمت اتاقم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Mayar

Mayar

کاربر فعال بخش
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
28/3/25
ارسالی‌ها
71
پسندها
216
امتیازها
1,048
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #12
بعد از تماس با دلناز، کوله‌پشتی خاکستری‌ام را از کنار تخت برداشتم. فضای اتاق هنوز بوی شب گذشته را می‌داد؛ مخلوطی از ادکلن محو و اشک‌هایی که نیمه‌شب جاری شده بودند. لباس‌ها را یکی‌یکی چیدم روی تخت، مانتوی سفیدم، شلوار لیِ مشکی، و روسری‌ مشکی که همیشه به من حس جدی بودن می‌داد. آرایش مختصری کردم، کمی برق لب، و خط چشمی کوتاه و نازک که فقط اندکی از خستگی چشمانم را بپوشاند. در آینه نگاهم را با خودم گره زدم، احساس پیری و شکستگی می‌کردم. سری تکان دادم تا افکار داخل ذهنم پراکنده شوند.
کوله را روی شانه‌ام انداختم و از اتاق بیرون رفتم. صدای خنده‌ی هانا از سمت در می‌آمد. پریسا کنارش ایستاده بود، در را نیمه‌باز نگه داشته بود تا بدرقه‌اش کند. وقتی از کنارشان رد شدم، پریسا نگاهی نگران به من انداخت و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Mayar

Mayar

کاربر فعال بخش
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
28/3/25
ارسالی‌ها
71
پسندها
216
امتیازها
1,048
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #13
نگاه نیما برای لحظه‌ای در هوا معلق ماند. دستی که میان ما بی‌پاسخ مانده بود، در نیمه‌ی راه خشکش زد. برق سازنده‌ی لبخندش خاموش شد و تنها اخمی ریز، زوایای صورتش را سخت‌تر کرد. زیرچشمی متوجه شدم چطور انگشتانش را آهسته مشت کرد و دستش را عقب کشید.
هانا که رنگ از چهره‌اش پریده بود، با لحن دلجویانه‌ای لبخند زورکی زد و گفت:
– نیما جان، دلارام خیلی به مسائل دینی و این چیزا اعتقاد داره… بخاطر همین دست نداد، ناراحت نشو.
لبخند مصنوعی هانا برای لحظه‌ای میان ما پل زد، اما هوای بین‌مان هنوز سنگین مانده بود. من نخواستم ادامه دهم. در چشمان نیما چیزی بود… سرد، آهسته، و خطرناک.
رو به هانا گفتم:
– من دیگه برم عزیزم، خوش بگذره… خداحافظ.
عقب گرد کردم و سمت ماشین رفتم و سوار شدم.‌ از آیینه جلو ماشین نگاهم را به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Mayar

Mayar

کاربر فعال بخش
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
28/3/25
ارسالی‌ها
71
پسندها
216
امتیازها
1,048
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #14
نگاهم را از صورت مامان گرفتم و به نقطه‌ای نامعلوم در انتهای پذیرایی خیره شدم. سنگینی دلخوری، مثل پتویی خیس، تنم را پوشاند. تا کی باید تلاش می‌کردم تا ذره‌ای همدردی در نگاهش ببینم؟ انگار سختی‌هایی که می‌کشیدم، برایش نامرئی بودند؛ فقط فاصله‌ی من از او، از همدان و از خانه، قابل دیدن بود.
با صدایی که سعی کردم آرام و بدون بغض باشد، گفتم:
– ببخشید مامان جون. می‌دونی که سرم یه خورده شلوغه… از این به بعد وقت خالی پیدا کنم حتماً میام همدان بهتون سر می‌زنم.
چشم‌هایش را برای لحظه‌ای تنگ کرد، انگار که داشت صحت حرفم را می‌سنجید. بعد، بدون اینکه حرفی بزند، سری تکان داد:
– خیلی خب. برو لباس‌هات رو عوض کن بیا بشین پذیرایی.
– چشم.
به سمت اتاق مشترکم با دلناز رفتم. همین که دستم به دستگیره‌ی در خورد، هجوم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Mayar

Mayar

کاربر فعال بخش
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
28/3/25
ارسالی‌ها
71
پسندها
216
امتیازها
1,048
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #15
بهراد لبخند کمرنگی زد، لبخندی که انگار نه از روی خوشحالی، که از روی رضایت از بازی‌اش بود. نگاهش، این بار بدون هیچ پرده‌ای، روی صورتم چرخید. حس می‌کردم انگار پوست صورتم را لایه به لایه وارسی می‌کند، انگار تمام تغییرات چند ماه اخیر را در من می‌خواند.
- حس می‌کنم از وقتی رفتی تهران، خوشگل‌تر شدی.
رنگ گونه‌هایم، مثل شکوفه‌ی آلو، دوید. احساس کردم تمام صورتم داغ شده، هم از خجالت و هم از خشم. سرم را به سرعت پایین انداختم و با انگشتانم، که حالا بی‌قرار شده بودند، بازی کردم. حضورش کنارم، نه تنها آرامش‌بخش نبود، بلکه حسی از دست‌پاچگی و ناراحتی به من می‌داد. انگار در تله افتاده بودم. برای فرار از این نگاه سنگین و این تعریف ناخواسته، موضوع را عوض کردم:
- دایی چطوره؟ حالش خوبه؟
گمانم موفق شدم. لبخندش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Mayar

Mayar

کاربر فعال بخش
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
28/3/25
ارسالی‌ها
71
پسندها
216
امتیازها
1,048
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #16
آخرین قاشق خوراک جیگر را که خوردم، احساس سیری فیزیکی و نارضایتی درونی داشتم. صدای خنده‌های مامان و بهراد هر ثانیه در گوشم می‌پیچید. شام تمام شده بود و حالا وقت رفتن او بود.
بهراد کتش را پوشید. کت مشکی، که روی شانه های پهنش خوش نشسته بود، بیشتر از همیشه او را موجه و کمی مرموز نشان می‌داد. مامان تا دم در همراهی‌اش کرد، اما با سردی هوا، قرار شد من تا حیاط بدرقه‌اش کنم. قدم‌هایم را با حرص برداشتم. انگار تمام ناراحتی‌هایم از بی‌توجهی مامان، حالا روی سر بهراد آوار می‌شد. همانطور که می‌خواست از چارچوب در سفید حیاط خارج شود، برگشت. نگاهش، این بار مستقیم و بدون تردید، به چشمانم افتاد. صورتش در نور کم حیاط، سایه روشن عجیبی داشت.
- دلارام، راستش من می‌خواستم امشب راجع به یه چیزی باهات حرف بزنم، ولی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Mayar

Mayar

کاربر فعال بخش
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
28/3/25
ارسالی‌ها
71
پسندها
216
امتیازها
1,048
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #17
تخت‌خواب کوچک مشترک‌مان، دیگر جایی برای خوابیدن دو نفر نبود. ترجیح دادم روی زمین بخوابم. تشک، بالش و پتو را از کمد دیواری بیرون کشیدم و با بی‌حوصلگی روی زمین انداختم. نور کم اتاق، سایه‌هایی کشیده و وهم‌آلود روی دیوارها می‌انداخت. چشمانم را تنگ کردم و با لحنی که سعی در جدی بودنش داشتم، گفتم:
- منظورت چیه دلناز؟ چی می‌خواست بگه؟ خداحافظی کرد رفت دیگه.
کش موی مشکی رنگم را باز کردم و خودم را روی تشک انداختم که دلناز، مثل همیشه کنجکاو و سرزنده، کنارم نشست. نور ضعیف چراغ مطالعه‌ی کوچکش، هاله‌ای بر اطراف صورتش انداخته بود.
- دلی، راستشو بگو دیگه! یه ساعت نگهت داشته بود جلو در، فقط برای خداحافظی؟!
چشم‌هایم را در حدقه چرخاندم. صدای آهی به دلیل خستگی از سینه بیرون دادم. انگار تمام حرف‌هایم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Mayar

Mayar

کاربر فعال بخش
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
28/3/25
ارسالی‌ها
71
پسندها
216
امتیازها
1,048
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #18
اولین پرتوهای نور طلایی صبحگاهی، از شکافِ پرده‌ی حریرِ اتاق، به نرمی صورتم را نوازش داد و مرا از خوابی عمیق و سنگین، به دنیایِ بیداری فرا خواند. نوای آشنای زنگ گوشی‌ام، همچون نجواگر صبوری در سکوت مطلق اتاق پیچید. با تلاشی که در آن، خستگی مطبوع خواب شبانه موج می‌زد، کش و قوسی به اندامم دادم و با سرعتی که مبادا خواب ناز دلناز را آشفته کند، زنگ مزاحم را خاموش کردم. انگشتانم، تارهای مواج و تیره موهایم را در دست گرفتند و با یک کش مشکی ساده، آن را به شکلِ دم‌اسبی شُل و رها، بستند. سپس، چتری‌های پرده‌مانند موهایم را با حرکتی ظریف، پشت گوش‌هایم جا دادم.
گام‌هایم، مرا به سمت دستشویی هدایت کردند. سرمای لطیف آب، چونان سیلی دلچسب، بر گونه‌هایم فرود آمد و غبار خواب را، بی‌هیچ رحمی، از چشمانم زدود. پس...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Mayar

Mayar

کاربر فعال بخش
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
28/3/25
ارسالی‌ها
71
پسندها
216
امتیازها
1,048
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #19
نسیم خنکی که از پنجره‌ی باز پذیرایی می‌آمد، عطر دل‌انگیز چای تازه دم و مربای آلبالوی خانگی را در فضا پراکنده کرده بود. صدای دلناز، که انگار با تردید و با شیطنت کودکی، مامان را از خواب بیدار می‌کرد، سکوت دلچسب صبحگاهی را شکست. هر دو، با وقاری نسبی در ظاهر، اما با بار ناگفته‌هایی در چشم‌ها، به سمت سفره آمدند. مامان، با خطوط ظریف‌تری که دور چشمانش نقش بسته بود و موهای کوتاهی که حالا ترکیبی از سفیدی تجربه و قهوه‌ای تلاش‌های گذشته بود، کنار دلناز نشست. دلناز، اما، با همان بی‌خیالی جوانی، موهای خرماییِ بلند و لَختش را درهم و برهم، مثل گره‌ای کور، به شکل گوجه‌ای نامرتب بسته بود، تار موهایی سرکش، از لابه‌لای آن بیرون زده و صورتش را نوازش می‌داد.
پس از چند لقمه اول که بیشتر حالتی از اجبار برای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Mayar

Mayar

کاربر فعال بخش
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
28/3/25
ارسالی‌ها
71
پسندها
216
امتیازها
1,048
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #20
با لبخندی که بیشتر رنگ اجبار داشت تا شادی، سری به نشانه‌ی تایید تکان دادم. گویی تلاش می‌کردم تا پوسته شکننده آرامش را حفظ کنم.
- چشم مامان‌جون، میرم حاضر بشم. صدایی که از گلویم خارج شد، اندکی لرزش داشت، اما سعی کردم آن را در لحن مطیع دخترانه پنهان کنم. از جایم برخاستم، حرکتی که انگار بار سنگینی را از دوشم برمی‌داشت، و به سمت اتاق مشترکمان قدم برداشتم. مانتوی مشکیِ ساده، که تلألؤ پارچه‌اش در نور کم‌جان اتاق، اندوهی پنهان را بازتاب می‌داد، شلوار لیِ راسته، و روسریِ کرم‌رنگ‌ام را پوشیدم و آرایشی کمرنگ روی صورتم نشاندم. همین که خواستم آینه‌ی قدی را چک کنم، دلناز وارد شد.
نگاه پر از نگرانی‌اش، مستقیماً به من دوخته شده بود؛ نگاهی که انگار می‌خواست تمام حرف‌های ناگفته‌ام را بخواند. با لحنی که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Mayar

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا