- تاریخ ثبتنام
- 28/3/25
- ارسالیها
- 71
- پسندها
- 216
- امتیازها
- 1,048
- مدالها
- 3
- نویسنده موضوع
- #21
سکوتی که پیش از این، همچون پتکی بر ذهنمان کوبیده میشد، با رسیدن به میدان امام، رنگ باخت و جای خود را به وزوز مداوم جمعیت و همهمه بازار داد. صدای بوق ممتد ماشینها، فریاد دستفروشها، و قدمهای شتابان رهگذران، لایهای جدید بر این سکوت پر از حرف اضافه کرد. ماشین را کنار پیادهروی میدان پارک کردم. با باز شدن در، نه تنها هوای خوب و کوهستانی شهر، که بوی ادویههای تند، عطر تند سیر تازه، و شاید هم کمی بوی نان تازه، مشامم را نوازش داد. دلناز پیاده شد، نگاهش هنوز اندکی نگران بود، گویی منتظر تلنگری بود تا دوباره در خود فرو رود. ماشین را خاموش کردم و سپس به او ملحق شدم.
پس از وارد شدن به خیابان بوعلیسینا، قدم در مغازهی اول گذاشتیم. فضایی پر از رنگ و پارچه؛ مخملهای براق، حریرهایِ لطیف، و کتانهای...
پس از وارد شدن به خیابان بوعلیسینا، قدم در مغازهی اول گذاشتیم. فضایی پر از رنگ و پارچه؛ مخملهای براق، حریرهایِ لطیف، و کتانهای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.