• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رتبه اول BDY مجموعه دلنوشته‌های مردن به ترتیب حروف الفبا | صابر کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Le Saber
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 19
  • بازدیدها بازدیدها 457
  • کاربران تگ شده هیچ

Le Saber

رفیق جدید انجمن
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
7/4/26
ارسالی‌ها
73
پسندها
777
امتیازها
3,648
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام اثر: مردن به ترتیب حروف الفبا
نویسنده: صابر فاتح پور

تگ: رتبه اول BDY
مقدمه:
اینجا ساختمان‌ها کوتاهند.
کسی با پریدن نمی‌میرد.
و ما، رهگذر خیابان‌های مکرر
هر روز بیهودگی را با خود به خانه و محل کار می‌بریم.
و سبدهای خالی را روی پیشخوان می‌گذاریم و با بشقاب‌های خالی ناهار می‌خوریم.
حتی سیگارهای خاموش می‌کشیم.
و وقتی آخرین باقی مانده‌های آفتاب استخوانمان را می‌برید؛ وقتی جسدهایمان چون تکه‌های قند، بیهوده در چای حل می‌شدند؛ چون موجودی که غریزه بقا را فراموش کرده، به مردن ادامه ‌می‌دادیم.
اینجا با حرف پ نمی‌توان مرد،
ساختمان‌ها کوتاهند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Your Pluto

نو ورود
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
26/1/21
ارسالی‌ها
3,347
پسندها
17,758
امتیازها
46,873
مدال‌ها
33
  • #2
•| بسم رب القلم |•
آنچه از دل برآید، لاجرم بر دل نشیند...
IMG_1050.webp
نویسنده‌ی عزیز، بی‌نهایت خرسندیم که دلنوشته‌های زیبایتان را در انجمن «یک رمان» به اشتراک می‌گذارید.
خواهشمندیم پیش از پست‌گذاری و شروع دلنوشته‌، قوانین بخش «دلنوشته‌های کاربران» را به خوبی مطالعه بفرمایید.
***

قوانین بخش دلنوشته‌ی کاربران"
پس از گذشت حداقل 20 پست از دل‌نوشته، می‌توانید در تاپیک زیر درخواست نقد دل‌نوشته بدهید. توجه داشته باشید که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Your Pluto

Le Saber

رفیق جدید انجمن
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
7/4/26
ارسالی‌ها
73
پسندها
777
امتیازها
3,648
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #3
اینجا طناب‌ها در روز اعدام، نرم می‌شوند.
و پیش از گره خوردن دور گردنتان به شما خوش آمد می‌گویند.
طناب‌های عزیز، طناب‌های محترم، هرگز گردن شما را زمان تاب خوردن از دار، نمی‌شکنند.
آنها نام مرگ را هر روز می‌شویند و روی بند خشک می‌کنند.
و نخاع‌تان در صبح اعدام از حس زندگی تیر خواهد کشید؛ چنان که لحظه‌های بیهوده‌ی آخرین را مانند مقدس‌ترین هجا دانه دانه می‌شمارید.
و دقایقی بعد آسوده از طناب پیاده می‌شوید.
بدون اینکه گردنتان خرد شده باشد.
در مغازه‌ها هر قدر هم روی قیمت طناب تخفیف بگذارند کسی نمی‌خرد.
چون اینجا با حرف د نمی‌توان مرد.
 
آخرین ویرایش

Le Saber

رفیق جدید انجمن
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
7/4/26
ارسالی‌ها
73
پسندها
777
امتیازها
3,648
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #4
اینجا کسی از خونریزی نمی‌میرد.
این مایع سرخ جانی همیشه راه برگشت به خانه را بلد است.
و هنگامی که تیغ تا بن در نرمی رگ‌هایتان فرو رفته و جریان این آبی‌های جاری سرگردان را قطع می‌کند، شما هنوز زنده هستید، هنوز رنج می‌کشید و بیهودگی را با خود به تخت خواب می‌برید. در حالی که صبح زنگ ساعت بیدارتان می‌کند بیهودگی کنارتان دراز کشیده و آن را خاموش می‌کند.
شما همواره که از شکاف مچ خونریزی می‌کنید بلند می‌شوید و قهوه می‌خورید.
چنانچه صبح امروز آفتاب، بی‌اعتنا در روشنای سرخ خون شما می‌تابد.
اینجا با حرف خ نمی‌توان مرد.
 
آخرین ویرایش

Le Saber

رفیق جدید انجمن
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
7/4/26
ارسالی‌ها
73
پسندها
777
امتیازها
3,648
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #5
گاهی آدم حتی از نشستن مگس روی پوست خود رنج می‌کشد. حتی از جواب سلام دادن به رهگذران غریبه رنج می‌کشد.
ما شهروندان شهر بیهودگی هر روز جدول الفبا را ورق می‌زنیم؛ به دنبال حرفی که بشود با آن مرد.
و بچه‌ها مشتاقانه الفبا را حفظ می‌کنند به دنبال حرفی که ما را از زندگی نجات بدهد.

زندگی، که در نام خود چنین مقدس بود، امروز دیگر نامش، گرد و غبار را هم نمی‌شوید.
ولی ما هر روز دستان خود را می‌شوییم، تا از زندگی پاک شود.
بیهودگی با قدم‌های سنگین کنارمان راه می‌رود و هر چه پا تند کنی، به سایه‌ات چسبیده.
آیا شما دوست عزیز، نمی‌دانید با کدام حرف می‌توان مرد؟
 

Le Saber

رفیق جدید انجمن
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
7/4/26
ارسالی‌ها
73
پسندها
777
امتیازها
3,648
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #6
اینجا همه برای رد شدن از خیابان عجله می‌کنند و قدم‌های بی ملاحظه‌ای دارند.
به این امید که شاید ماشینی از روی استخوان‌هایشان رد شود. و چنان که صدای ترمز و خرد شدن در هم آمیخته می‌شود، همه عبور بی‌اعتنایی دارند.
عابران متلاشی بی‌ملاحظه، در حالی که دراز به دراز روی آسفالت افتاده و خون ازشان بیرون می‌زند، همواره زنده‌اند. و مرگ تنها یک خواب است که از شانه‌هایشان افتاده و به آهستگی دور می‌شود.
از جا بلند شوید. با جسدهای ایستاده استخوان‌هایتان را سر جایشان گیر کنید. همواره که خاک و خون را از پیرهنتان می‌تکانید به دنبال حرفی تازه در الفبا بگردید.
چون اینجا با حرف ت نمی‌توان مرد.
 

Le Saber

رفیق جدید انجمن
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
7/4/26
ارسالی‌ها
73
پسندها
777
امتیازها
3,648
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #7
من با جسد خود ایستاده‌ام.
و استخوان‌هایم را می‌شمارم تا ببینم چند استخوان برای خرد شدن دارم.
چطور میشود آدم همواره که مهره‌های نازک پشتش از حس مرگ تیر می‌کشد، به این فکر کند که فردا ناهار چه بخورد؟
نه، اینجا هرگز به فردا نیندیشید و هر روز با اطمینان اینکه امروز روز آخر است از جا بلند شوید.
و به جای آوازهای ممنوع عشق و زندگی، تنها بخوانید الف، ب، پ.
این بار صدای بیهودگی‌ست که می‌خواند.
و آهسته از جایش بلند میشود تا یک لیوان آب بریزد، همچنان که می‌خواند ت، ث، جیم... .
 
آخرین ویرایش

Le Saber

رفیق جدید انجمن
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
7/4/26
ارسالی‌ها
73
پسندها
777
امتیازها
3,648
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #8
ما پیادگان زمین، چرا امروز رد پاهایمان روی آسمان جا مانده؟
و بوی ابرها از پیراهنمان نمی‌رود.
جسدهای ساده‌ی مفاهیم پیچیده،
جسدهای مسدود مسیرهای متروکه،
امروز به جای قبرستان، روی شاخه‌ی درختان جریان دارند.
و آنان که بین راه روی نیمکت‌ها نشسته‌اند، چه چیز را انتظار می‌کشند؟
همیشه برای صبح شدن، طلوع خورشید کافی نیست‌.
همیشه برای خواب دیدن، پلک روی هم گذاشتن کافی نیست.
ما سال‌هاست آرزو می‌کنیم که خواب برویم، اما هر شب روی تخت دراز می‌کشیم و به بیداری می‌رویم.
و به جای گوسفندان، حروف الفبا را می‌شماریم.
 

Le Saber

رفیق جدید انجمن
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
7/4/26
ارسالی‌ها
73
پسندها
777
امتیازها
3,648
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #9
اینجا امواج دریا چنان بی‌طغیان و معصومند که هیچ جنازه‌ای را در خود غرق نمی‌کنند. پیش از آنکه حجم آب ریه‌هایتان را پر کند، پیکر ناامید و خسته‌تان را به زمین پس می‌دهند.
و ماهی‌ها خلاف غریزه، به سمت زمین شنا می‌کنند. نکند بیهودگی زیر آب هم رفته باشد و حروف الفبا را به ماهی‌ها هم یاد داده باشد؟
شهروندان شهر بیهودگی می‌خواستند ریه‌هایشان از آب منفجر شود ولی حالا بادبادک‌ها می‌توانند در هوای ریه‌هایشان پرواز کنند.
و دریا، این حیوان جونده، دیگر گوشت‌خوار نیست.
ماهی‌های خسته، ماهی‌های بی‌معنا، آزادی خود را پس می‌زنند و در ویترین فروشگاه‌ها با حسرت تنگ‌ها را تماشا می‌کنند.
دیگر هیچکس به سمت دریا نمی‌رود، چون اینجا با حرف غ نمی‌توان مرد.
 
آخرین ویرایش

Le Saber

رفیق جدید انجمن
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
7/4/26
ارسالی‌ها
73
پسندها
777
امتیازها
3,648
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #10
گورهای خالی از هم باز می‌شوند و بی‌صبرانه جسدی تازه را انتظار می‌کشند. اما شهر بیهودگی نیازی به گورستان ندارد. اینجا همه زنده‌اند.
و این یعنی خون در رگمان می‌چرخد، استخوان‌هایمان صاف و یکدست است؛ با گوشت‌هایی که هنوز جنون چاقو بهشان فرو نرفته.
گورها بی‌قرار به آدمک‌ها خیره‌اند و سینه‌ی خالیشان لحظه‌های پایانی زندگی را می‌شمارد.
و آرزو می‌کنند کاش آن مردی که با شتاب از خیابان عبور می‌کرد، جمجمه‌اش زیر چرخ‌های جهان له میشد.
کلاغ‌ها انگار که مرثیه‌خوان صبح خاکسپاری ‌پیکری جوان باشند، شکوه این صحنه را قار قار می‌کنند.
و دیگر چه کسی می‌تواند صبورانه حروف الفبا را بشمارد؟
 
عقب
بالا