• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رتبه اول BDY مجموعه دلنوشته‌های مردن به ترتیب حروف الفبا | صابر کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Le Saber
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 19
  • بازدیدها بازدیدها 457
  • کاربران تگ شده هیچ

Le Saber

رفیق جدید انجمن
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
7/4/26
ارسالی‌ها
73
پسندها
777
امتیازها
3,648
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #11
آتش که این همه گرم و گریزان بود، حالا جز خود هیچ چیز را نمی‌سوزاند.
و امروز ما، آدمک‌های سرخورده، بی‌آتش می‌سوزیم. حتی بی‌آب غرق می‌شویم.
و جای جراحت به جای پوست، روی استخوانمان ترک می‌خورد، روی دیوارهای شهر ترک می‌خورد. انگار که ما خود، ترک‌های یک زخم قدیمی‌ باشیم.
اینجا کسی آتش روشن نمی‌کند. می‌گذاریم تا بن استخوان سردمان شود.
چنان سرد که حتی عشق، آدم را گرم نمی‌کند.
آیا اینجا با حرف آ می‌توان مرد؟
 
آخرین ویرایش

Le Saber

رفیق جدید انجمن
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
7/4/26
ارسالی‌ها
73
پسندها
777
امتیازها
3,648
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #12
ما پیادگان شهرهای بی‌خیابان، امروز کلمات را در جدول ضرب جستجو می‌کنیم.
و اعداد را در تقویم ضرب و جمع می‌کنیم.
ما یادمان رفته به کدام زبان سخن می‌گفتیم.
و حالا فقط کلمات آتش و دار و مرگ را می‌توانیم چشم بسته بنویسیم.
از شدت سکوت، ساکت‌تر شدم.
و پرنده‌ها از شدت آسمان، آبی‌تر شدند.
من حالا زندگی را به نام کوچک صدا می‌زنم و ستاره‌ای در خطوط کف دستم متولد می‌شود.
ستاره‌ای که نامش از ابرها روشن‌تر است و مثل قلبی کوچک می‌تپد.
دیگر کسی الفبا نمی‌خواند. دیگر کسی صفحه حوادث روزنامه را ورق نمی‌زند. و حتی وقتی باران می‌زند کسی با خودش چتر نمی‌برد.
 
آخرین ویرایش

Le Saber

رفیق جدید انجمن
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
7/4/26
ارسالی‌ها
73
پسندها
777
امتیازها
3,648
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #13
امروز قایق‌ها روی جریان خونم شناورند و استخوانم گذرگاه عبور کلاغان است.
صدای دریا را حالا می‌توانید از حنجره‌ی یک پرنده بشنوید. صدای من اما از زیر پوست یک کرگدن حرف می‌زند و به گوش هیچکس نمی‌رسد.
ما دیگر به مرگ فکر نکردیم. به زندگی هم فکر نکردیم. حالا میان دو مرز ایستاده‌ایم و گل‌ها از حلقمان ریشه می‌کنند.
چند ستاره مانده تا پایان آسمان؟ چند واژه مانده تا پایان این صدا؟
عنکبوت این بار تارهایش را از گوشه‌ی سقف به گوشه‌ی لحظه آورده و دیگر چه کسی می‌تواند از ثانیه‌ها عبور کند.
اینجا حتی با مرگ هم نمی‌توان مرد.
 

Le Saber

رفیق جدید انجمن
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
7/4/26
ارسالی‌ها
73
پسندها
777
امتیازها
3,648
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #14
پرسیدی آدم چقدر می‌تواند درد بکشد.
و هیچ کداممان پاسخی ندادیم.
گذاشتیم قلاب علامت سوال از هوا آویزان بماند؛ مثل اعدامی‌ای از طنابش.
ما از مرگ‌های هزار باره برگشته بودیم و دریا هر روز صبح جنازه‌مان را به ساحل تحویل می‌داد.
من دیگر هیچ وسعتی در جهان نمی‌بینم. حالا جهان این قدر کوچک است که در یک بطری گم می‌شود.
و من سال‌هاست دارم گم می‌شوم.
هر روز آگهی‌‌ مفقودی‌ام را به دیوارهای شهر می‌چسبانم.
اما حالا هر چه جستجو می‌کنم خودم را پیدا نمی‌کنم. انگار با پرنده‌ای مهاجر به آسمانی دیگر رفته‌ام. آسمانی که زمین زیرش جور دیگری می‌چرخد. و آدم‌هایش جز زندگی به هیچ چیز فکر نمی‌کنند.
 

Le Saber

رفیق جدید انجمن
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
7/4/26
ارسالی‌ها
73
پسندها
777
امتیازها
3,648
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #15
من نمردم. اما زنده هم نماندم.
فقط عبور کردم. از قطارهای شهر، از ایستگاه‌های اتوبوس، از خطوط ابرها، حتی از زندگی عبور کردم.
دیگر حتی مرگ هم کارگر نبود.
و بیهودگی وقتی در شهر راه می‌رفت، سایه‌اش روی هیچ زمینی نمیفتاد.
سایه‌ی من اما ایستاده و هر چه می‌جنبم همراهی‌ام نمی‌کند.
گل‌ها دیگر به آب فکر نمی‌کنند. و ریشه‌های تشنه‌‌شان خون پرنده‌ای را می‌مکند که با سنگ یک بچه مرد.
آسمان، آن قدر پاک بود که آیه‌ها از آن پایین میفتادند؛ حالا به خون کبوتر ناپاک شده.
و همه آیه‌های تقدس، امروز مردم را به شرارت دعوت می‌کنند.
آیا همه این‌ها تاوان مرگ کبوتر بود؟
 

Le Saber

رفیق جدید انجمن
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
7/4/26
ارسالی‌ها
73
پسندها
777
امتیازها
3,648
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #16
ما همه شهروندان شهر بیهودگی امروز با چمدان‌های خالی شهر را ترک می‌کنیم. و با چشم‌هایی خالی که با هیچ قرنیه و مردمکی پر نشده‌اند به هم نگاه می‌کنیم.
ما هیچ کدام ندانستیم که به تاوان کدام گناه روی صلیب آسمان مصلوب خواهیم شد.
اما همه می‌دانستیم گناهکاران معصوم، کلاغان را از گوشت تنشان سیراب خواهند کرد.
ما سال‌ها، آشفته حروف الفبا را جستجو کردیم.
اما هیچ‌کس جز آن مردی که عاشق زندگی بود ندانست که اینجا تنها با گناه می‌توان مرد.
حالا او با نگاهی گرسنه لحظه‌های جاری زندگی را تماشا می‌کند. و گلوی تشنه‌اش باران را مثل تیر احساس می‌کند. صبح فردا تن نازکش، چو پرچم کشوری شکست خورده، از چوبه‌ی دار تاب می‌خورد.
بله، اینجا تنها با حرف گ می‌توان مرد.
 

Le Saber

رفیق جدید انجمن
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
7/4/26
ارسالی‌ها
73
پسندها
777
امتیازها
3,648
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #17
حرف‌های من همه مثل زبان یک قورباغه نامفهوم و بی قلمرو است. و وقتی چیزی می‌گویم صدا جز به خودم و موج‌های دریا به جایی نمی‌خورد.
استخوان‌هایم از یک زلزله باستانی ترک برداشته‌اند.
زلزله‌ای که قرن‌ها پیش از تولدم، اجدادم را زنده به گور کرد.
و حالا اجسادم را به زندگی واداشته.
با من بگو چگونه راه بروم
وقتی پاهایم به جای درختان، تبر خورده‌اند؟
یا چگونه چیزی بگویم
وقتی گلویم جای سربازان تیر خورده است؟
من نام پیامبران را نمی‌دانم. اما نام میلیون‌ها ستاره از حافظه‌ام پاک نمی‌شود.
 
آخرین ویرایش

Le Saber

رفیق جدید انجمن
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
7/4/26
ارسالی‌ها
73
پسندها
777
امتیازها
3,648
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #18
می‌دانم که دیروز مرده بودم.
فردا هم خواهم مرد. مثل هفته پیش که مرده بودم.
اما هر بار صدای ترافیک از مرگ بیدارم می‌کند.
صدای پرنده‌‌ها که هر روز زندگی، این معجزه‌ی ناخواسته را، جشن می‌گیرند؛ مرا از مرگ می‌پراند.
من می‌خواهم پلک‌هایم را تا آخرین خط تاریخ روی هم بگذارم. آن قدر که وقتی بیدار شدم آدم‌ها دوباره به غارها بازگشته باشند.
روی تخت که می‌نشینم زندگی تازه روی کولم وزن پیدا می‌کند. اما من انگار راه که می‌روم قدم‌هایم در هیچ زمانی ثبت نمی‌شوند.
دیروز دستم را بریدم تا مطمئن بشوم وجود دارم.
امروز شاید سرم را ببرم.
 
آخرین ویرایش

Le Saber

رفیق جدید انجمن
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
7/4/26
ارسالی‌ها
73
پسندها
777
امتیازها
3,648
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #19
من توی سایه‌ام گیر کرده‌ام.
کسی می‌تواند بیرونم بکشد؟
صدایی می‌گفت تو هرگز زنده نبودی. تو فقط مثل قوطی خالی با جریان باد این سو و آن سو پرت می‌شدی.
تو هرگز زنده نبودی.
تو فقط نقش یک زنده را بازی کردی تا از صحنه بیرونت نندازند.
حالا من در این صحنه، در این فیلم و در این ساعت گیر افتاده‌ام و ترسیده‌ام. چند دیالوگ به پایان نقش مانده؟
تماشاچی‌ها، مثل خدا نگاهی ناامید دارند.
و من مثل باد مدام از جا کنده می‌شوم.
 

Le Saber

رفیق جدید انجمن
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
7/4/26
ارسالی‌ها
73
پسندها
777
امتیازها
3,648
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #20
خدا بندگانش را رها می‌کند تا گلوی هم را بدرند.
کودک عروسک‌هایش را رها می‌کند تا بپوسند.
و من که هم بنده بودم و هم عروسک، دو بار رها شدم.
آدم می‌تواند بگوید کاش خالقی دیگر داشتم؟
خالقی که این بار دستانش را زمین بگذارد و از تصمیم آفرینش منصرف شود.
من در همه آتش‌ها سوخته‌ام و هر بار گناهم در عبور از آتش ثابت شد.
من در تمام آب‌ها غرق شده‌ام و بی گناهی‌ام نیز با من غرق شد.
حالا دیگر هیچ چوبه اعدامی مرا نخواهد بخشید و گردنم از فشار همه طناب‌ها خرد خواهد شد.
تو مرا زمین گذاشتی تا به رنج هستی آلوده شوم.
 
عقب
بالا