• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان کدِ قتل | مهتا راد کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع mahta138
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 26
  • بازدیدها بازدیدها 264
  • کاربران تگ شده هیچ

mahta138

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
13/12/24
ارسالی‌ها
26
پسندها
54
امتیازها
90
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #11
وقتی وارد بیمارستان شدم، بوی تند الکل و مواد ضدعفونی‌کننده مستقیم خورد تو صورتم. فضای اورژانس همیشه یه جور خاصی سنگینه؛ انگار هر قدمی که برمی‌داری پر از اضطراب آدم‌هاییه که اونجا منتظر خبرن. چند نفر روی صندلی‌های فلزی نشسته بودن، بعضیا زیر لب دعا می‌خوندن، بعضیا فقط به نقطه‌ای خیره شده بودن.
من اما حتی فرصت نگاه کردن به اطرافم رو هم نداشتم. مستقیم رفتم سمت پذیرش.
گفتم:
- ببخشید… سهیل سهرابی کدوم بخشه؟ حالش چطوره؟
پرستاری که پشت میز نشسته بود، سرشو بلند کرد و چند ثانیه با دقت نگاهم کرد؛ انگار داشت سعی می‌کرد اضطراب صورتم رو بخونه. بعد گفت:
- یه لحظه صبر کنید عزیزم، الان نگاه می‌کنم.
شروع کرد توی سیستم جست‌وجو کردن. صدای تق‌تق کیبورد تو اون سکوت سنگین، عجیب بلند به نظر می‌رسید. هر ثانیه‌ای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

mahta138

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
13/12/24
ارسالی‌ها
26
پسندها
54
امتیازها
90
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #12
بعد از نماز یه قرآن برداشتم. چند آیه که خوندم، حس کردم نفس‌هام منظم‌تر شده. اما هنوز یه سؤال مثل میخ تو مغزم فرو رفته بود:
سهیل گفته بود رفته اسپانیا… پس چرا تو بیابون‌های پرند زخمی پیدا شده؟
همون‌جا یاد حرف پرستار افتادم.
فلش‌بک – نیم ساعت قبل
پرستار گفته بود:
- والا عزیزم، پلیسایی که پیداش کرده بودن میگفتن هیچی همراهش نبود. فقط شماره خواهرش.
پرسیده بودم:
- وضع جسمیش چطور بود؟
پرستار آه کشیده بود.
- خیلی بد بود. راستش نزدیک بود از دست بره. پلیسا هم هنوز اینجا هستن، منتظرن ببینن حالش چی میشه.
از نمازخونه بیرون اومدم و دوباره رفتم سمت اتاق عمل.
همه‌چیز همون‌طور بود.
مامان آروم نشسته بود و ذکر می‌گفت. ساغر از شدت گریه خوابش برده بود. زیر چشم‌هاش کبود شده بود و مژه‌هاش از اشک خیس به هم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

mahta138

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
13/12/24
ارسالی‌ها
26
پسندها
54
امتیازها
90
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #13
ابروهاش بالا رفت. واضح بود انتظار این جواب رو نداشت.
بعد گفت:
- خانم ملک‌زاده، آیا مورد مشکوکی از آقای سهرابی دیدید؟
دلشوره بدی افتاد تو دلم.
گفتم:
- نه… مگه چی شده؟
چند ثانیه سکوت کرد. بعد گفت:
- متأسفانه شرکتی که ایشون توش کار می‌کردن… در واقع پوششی برای قاچاق بین‌المللی بوده.
انگار یکی یه سطل آب یخ ریخت روم.
گفتم:
- چی؟!
سرگرد ادامه داد:
- به همین دلیل، تا وقتی ایشون به هوش بیان باید تحت نظر ما باشن. فعلاً هم جزو مظنونین پرونده محسوب میشن.
بعد کوتاه گفت:
- با اجازه.
رفت.
من اما همون‌جا خشکم زده بود.
سهیل… قاچاقچی؟
نه… این غیرممکن بود.
با ذهنی آشفته برگشتم داخل ساختمان. قدم‌هام سنگین شده بود.
وقتی رسیدم جلوی در اتاق عمل، درست همون لحظه در باز شد.
چند پرستار تختی رو هل می‌دادن بیرون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

mahta138

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
13/12/24
ارسالی‌ها
26
پسندها
54
امتیازها
90
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #14
خودم داشتم گیج می‌شدم.
کاش زودتر به هوش بیاد… .
کاش یه کلمه فقط یه کلمه بهم بگه چه بلایی سرش اومده.
یه نگاه به ساعت کردم. نزدیک یک ظهر بود. گرمای هوا انقدر زیاد بود که اصلاً نمی‌شد باور کرد دیشب چقدر سرد بود. عرق از پشت کمرم داشت می‌اومد پایین.
چون فعلاً خیالم از سهیل کمی راحت شده بود، با خودم گفتم برم غذا بگیرم و بعد برم دنبال مامان و ساغر. البته می‌دونستم بیمارستان نمی‌ذاره هر دوشون شب بمونن… ولی ساغر که شیفتش از عصر شروع می‌شد، پس اون می‌موند پیش سهیل.
از بیمارستان بیرون زدم. نور آفتاب تو چشم‌هام فرو رفت، انگار چاقو می‌زد بهم. رفتم سمت ماشین… .
تا رسیدم، خشکم زد.
کنار پارک ممنوع پارک کرده بودم.
از دیشب تا الان.
احتمالاً چهل تا جریمه شده بودم.
زیر لب گفتم: «خاک تو سرم… فقط همین مونده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

mahta138

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
13/12/24
ارسالی‌ها
26
پسندها
54
امتیازها
90
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #15
به مامان دو تا چلو جوجه و یک کباب ترک دادم.
گفتم:
- کباب ترک برای سهیله. عاشقشه. بذارین یخچال… اگه به هوش اومد و اجازه دادن بخوره. این دوتام برای تو و ساغر. از صبح هیچی نخوردین.
مامان گفت:
- قربون دختر با درکم برم… مامان جان کاری نداری با من؟
لبخند زدم.
- خدا نکنه. برو مامان جان. قربونت.
مامان رفت. من هم گازشو گرفتم و مستقیم رفتم سمت دربند.
تا الآنم کلی دیر کرده بودم.
دو تا کار دیگه هم بود که استاد گفته بود فردا باید تحویل بدم.
با اینکه قبلاً زنگ زده بودم و خبر داده بودم سهیل درگیر شده، بازم ناراحت شده بود. چون استاد کم‌وبیش سهیل رو می‌شناسه.
خوشبختانه نگفت باید درباره سهیل هم تحقیق کنم.
چون واقعاً دیگه نمی‌کشم.
دو تا پرونده بسه… .
همین‌که بتونم کمک کنم سهیل اگه مظنونه نره بازداشتگاه،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

mahta138

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
13/12/24
ارسالی‌ها
26
پسندها
54
امتیازها
90
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #16
بوی خاک نم‌خورده و علف‌های کوهی تو هوا پیچیده بود… اما زیر اون بو، یه حس سنگین و ناخوشایند هم بود. همون حس آشنایی که همیشه تو صحنه‌های قتل وجود داشت؛ یه جور سنگینی که مستقیم می‌نشست روی قفسه سینه.
نگاهم ناخودآگاه روی نقطه‌ای افتاد که چراغ‌ها بیشتر اونجا متمرکز شده بودن. همون‌جایی که چند ساعت پیش با دست‌های خودم خاکو کنار زده بودم… .
تصویر اون لحظه دوباره تو ذهنم زنده شد.
چوبی که باهاش خاک رو کنار می‌زدم… .
دست‌هایی که کم‌کم سرد می‌شدن… .
و بعد… .
اون صورت.
ناخودآگاه یه نفس عمیق کشیدم تا ذهنمو جمع کنم.
یکی از مأمورها منو شناخت و سریع نزدیک شد.
- خانم بازپرس، استاد هم الان رسیدن. دارن اون سمت بررسی می‌کنن.
با اشاره سر تشکر کردم و نگاهمو دوباره به اطراف انداختم.
نور چراغ‌ها روی خاک‌های...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

mahta138

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
13/12/24
ارسالی‌ها
26
پسندها
54
امتیازها
90
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #17
ضربه...
مرگ جنین...
خَفه‌کردن...
جنگیدن دختر…
و موهای قاتل تو مشت‌هاش.
حلما بعد از گفتن این حرف‌ها، مکث کرد. نگاهش رو دوخت به من. انگار منتظر بود ببینه چی می‌گم، چی تو صورتم می‌خونه.
من چند ثانیه هیچ نگفتم.
فقط داشتم پردازش می‌کردم.
بعد خیلی جدی (سردتر از همیشه) گفتم:
- خیلی خوب. گزارش کاملشو بدین. بعدش به یکی از همکارا می‌گم برسوننتون.
حلما ابروهاشو انداخت بالا و با بی‌تفاوتی خاص خودش گفت:
- لازم نیست. من با همسرم اومدم. خودش جزو مأمورای پرونده‌ست.
و با سر اشاره کرد به چند متر اون‌طرف‌تر.
ناخودآگاه نگاه کردم.
امین اون‌جا بود.
شوهر حلما.
با اخم غلیظ ایستاده بود، دست‌هاش رو زده بود به کمر، داشت با یه مأمور دیگه خیلی جدی حرف می‌زد. هر چند ثانیه، با حرص سرشو تکون می‌داد. از اون نگاه‌ها که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

mahta138

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
13/12/24
ارسالی‌ها
26
پسندها
54
امتیازها
90
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #18
این یعنی جوابشو می‌دونه، ولی برای گفتنش هنوز سه ثانیه مکث لازم داشت.
- منظورتون اینه که فکر می‌کنین به دختره دست‌درازی شده؟
سریع گفتم:
- دقیقاً همون. از دیشب این فکر ولم نمی‌کنه. شده یا نه؟
چند لحظه ساکت نگاه‌هام کرد. بعد با لحن جدی، بی‌احساس، همون لحن همیشگی پزشکی قانونی که باید حقیقت رو بدون قند بگه، گفت:
- خیر. هیچ نشونه‌ای از آسیب تازه نبود.
اما… .
اینجا مکث کرد.
اون «اما» همه‌ی خون بدنم رو منجمد کرد.
- اما روی بدنش چندتا زخم قدیمی بود. نه خیلی قدیمی… نه خیلی تازه. یه حد وسط. و این خیلی محتمله که دختره مورد آزار جسمی مداوم بوده. شاید از طرف همسرش.
نگاهش ثابت موند تو صورتم.
- این معمولاً نشونه‌ی اختلال روانی فرد آزاردهنده‌ست.
احساس کردم زمین یه لحظه از زیر پام خالی شد.
چرا هیچ‌چیز این...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] W-XixI

mahta138

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
13/12/24
ارسالی‌ها
26
پسندها
54
امتیازها
90
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #19
برای یک لحظه لبخند کوچیکی نشست روی لبم—از دیدن یه آدم آشنا وسط این حجم از استرس—ولی سریع کنترلش کردم و با لحنی رسمی گفتم:
- بله، سروان خاکپور؟ مشکلی پیش اومده؟
امین کمی جلو اومد و گفت:
- نه، مشکلی نیست… فقط انگار یه خانمی این‌جاست که یه چیزایی برای گفتن داره.
- باشه، الان میام.
امین که برگشت، من ناخودآگاه یه نگاه دیگه سمت اون مرد انداختم… .
اما... .
نبود.
هیچ‌جا نبود.
انگار تو همین یک دقیقه دود شد و رفت هوا.
حس بدی از این غیب‌شدن ناگهانی تو دلم پیچید.
راه افتادم پشت امین.
چند قدم جلوتر، کنار یه تخته‌سنگ، زنی ایستاده بود با هیکلی نحیف، لباس‌های کهنه و قدیمی که انگار از تنش آویزون بود.
وقتی امین صداش کرد و زن برگشت، من یخ زدم.
همون زن بود.
زنِ خاک‌ریز.
همونی که اون شب دیدم داشت چیزی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] W-XixI

mahta138

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
13/12/24
ارسالی‌ها
26
پسندها
54
امتیازها
90
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #20
صدای زن شروع کرد به لرزیدن:
- عباس هر روز منو و بچه‌ها رو می‌زد… .
تا اینکه پول موادش تموم شد.
یه روز گفت یه پسره هست… مرد خوبیه… از دخترم خوشش اومده.
گفت اگه دخترمو بهش بدم… اون مرد همیشه براش مواد می‌فرسته.
اینجا چشم‌هاشو بست و اشک ریخت.
من دیگه داشتم می‌لرزیدم.
اما زن ادامه داد.
- هرچی التماس کردم… فایده نداشت.
عباس با زور دخترمو… سپیده‌مو… ازم گرفت.
به عقد اون مرد درآورد.
ولی می‌دونستم اون مرد روانیه… خودش چند بار گفته بود تازه از یه جایی فرار کرده… یه جایی مثل تیمارستان.
چند لحظه ساکت موند.
صداش به ناله شبیه شده بود.
- چند وقت بعد، سپیده گفت مرد خوبیه… .
اما من خوبی‌هاشو تو زخم‌هایی می‌دیدم که رو تن بچه‌م بود… .
نفسم بند اومد.
زن ادامه داد:
- تا اینکه… سه شب قبل… سپیده رو…...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] W-XixI

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 4)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا