- تاریخ ثبتنام
- 31/3/17
- ارسالیها
- 446
- پسندها
- 3,320
- امتیازها
- 16,953
- مدالها
- 15
- سن
- 27
- نویسنده موضوع
- #11
شب بود.
پدر یک پا روی آن پا نهاده و تکیه بهبالشت داده بود و با همان رکابی و شلوار محبوبش داشت جلوی مادر بیحوصلهام عرض اندام میکرد.
مادر آرام بهپایش زد و نامحسوس چشم غره رفت.
بعد کنارش باسینی چایی و تکه های کیکی فاطمه آورده بود نشست.
خود فاطمه طبقهی بالا با پسرها رفته بود تا ببیند چهکارش دارند. شوهر قاشق نشستهاش هم به دنبالش.
آرام زیر گوشم گفت:
- مامانی چرا عصبانیه؟
- امروز روز خوبی نداشته.
- چرا داری بزرگونه حرف میزنی؟
- چون تعریف کنم آبروم میره!
- من که از حرفای تو هیچی نمیفهمم.
- خوبه... .
آرام که ذاتاً به خالهاش نرفته و فضول نبود پی این مکالمه عجیب را نگرفت.
- هوشنگ گوش میدی چی میگم؟
- بله خانوم.
- خب چی گفتم؟
پدر گوش نداده بود؛ ولی میدانست چیزی جز کارهای ما مادر را حرصی...
پدر یک پا روی آن پا نهاده و تکیه بهبالشت داده بود و با همان رکابی و شلوار محبوبش داشت جلوی مادر بیحوصلهام عرض اندام میکرد.
مادر آرام بهپایش زد و نامحسوس چشم غره رفت.
بعد کنارش باسینی چایی و تکه های کیکی فاطمه آورده بود نشست.
خود فاطمه طبقهی بالا با پسرها رفته بود تا ببیند چهکارش دارند. شوهر قاشق نشستهاش هم به دنبالش.
آرام زیر گوشم گفت:
- مامانی چرا عصبانیه؟
- امروز روز خوبی نداشته.
- چرا داری بزرگونه حرف میزنی؟
- چون تعریف کنم آبروم میره!
- من که از حرفای تو هیچی نمیفهمم.
- خوبه... .
آرام که ذاتاً به خالهاش نرفته و فضول نبود پی این مکالمه عجیب را نگرفت.
- هوشنگ گوش میدی چی میگم؟
- بله خانوم.
- خب چی گفتم؟
پدر گوش نداده بود؛ ولی میدانست چیزی جز کارهای ما مادر را حرصی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش توسط مدیر