• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه دخترم شایسته | فائزه کاکاحاجی کاربر انجمن یک رمان

faezeh_ka_

کاربر انجمن
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
31/3/17
ارسالی‌ها
439
پسندها
3,315
امتیازها
16,953
مدال‌ها
15
سن
27
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد داستان کوتاه: 635
ناظر داستان کوتاه: @vida1

نام داستان کوتاه : دخترم شایسته
ژانر : طنز ، اجتماعی ، عاشقانه
نویسنده : فائزه کاکاحاجی

به نام خالق لبخند کنار غم:)

خلاصه: دخترم شایسته ، مجموعه داستان های کوتاه از اتفاق های بامزه ای که توی بازده زمانی چند ساله برای شایسته و خانواده اش اتفاق میوفته. شایسته در تلاشه که بتونه از نصایح و تفکرات مادربزرگش در بره .
باهم ببینیم کدوم شون موفق ترن توی این مورد؟ مادر بزرگ زری یا شایسته؟!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : faezeh_ka_

M A H D I S

هنرمند انجمن
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
850
پسندها
12,967
امتیازها
31,973
مدال‌ها
40
سن
25
  • #2

Screenshot_۲۰۲۶۰۴۲۲_۱۳۳۵۲۸_Samsung Internet.webp
"والقلم و مایسطرون"
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن داستان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین **♡ تاپیک جامع مسائل مربوط به داستان‌کوتاه ♡**


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با داستان به لینک زیر مراجعه فرمایید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : M A H D I S

faezeh_ka_

کاربر انجمن
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
31/3/17
ارسالی‌ها
439
پسندها
3,315
امتیازها
16,953
مدال‌ها
15
سن
27
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
بر فراز این زندگی، تنها لبخند است؛ که می تواند لنگرگاه دل بی قراری هایتان باشد.
پس، هیچ گاه از خنده فرار نکنید.
بلکه به دنبالش باشید؛ به وجودش بیاورید و ترکش نکنید.

«چهار سالگی»
شاید تعجب کنید؛ که بچه چهار ساله مگر می تواند؛
چنین دقیق اتفاقات را به یاد داشته باشد؟!
اما این اولین رویارویی مستقیم و جدی من و مادر پدرم بود.
آن روز پدر از سرکار آمده بود و برایم بستنی نخریده بود.
من با لب هایی جلو داده و قیافه ای اخمو در حالی که نیلو را زیر بغل زده بودم، به سمت پله های ورودی خانه از حیاط می رفتم؛ تا با نشستن در آفتاب مراتب نارضیاتی خود را به اهل خانه اعلام کنم!
بماند که کسی برایم تره ای خرد نکرده بود؛ حتی پدر و مادر گرام داشتن بدون سر خر دل و قلوه رد و بدل می کردن.
با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : faezeh_ka_

faezeh_ka_

کاربر انجمن
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
31/3/17
ارسالی‌ها
439
پسندها
3,315
امتیازها
16,953
مدال‌ها
15
سن
27
  • نویسنده موضوع
  • #4
در ادامه ی آن روز وقتی من به اتاق خود رفته بودم، گویا پدر مجوز ساخت چند طبقه ی خانه را گرفته بود و خبرش را به مادر و ننه زری داده بود و قرار بر این شد که ما به خانه ی ننه جان برویم تا کار ساخت تمام شود.
البته که این تعداد فرزند نیاز به فضای بیشتری نیز داشت!
و پسر خان و بازاری بودن؛ در این مخارج به درد آدم می خورد.
فردای آن روز همه در حال جمع و جور کردن وسایل بودند، من را هم برای اینکه در دست و پایشان نباشم به
خانه ی خواهر بزرگم فاطمه می فرستادند.
صبح زود مثل کسی که به اردو می رود؛
قبل از همه بیدار شده و در پوست خود نمی گنجیدم.
کیف کیتی خود را آورده و چند دست لباس گذاشتم؛ بعد رفتم به زیر تخت تا از داخل کارتون خوراکی های مخفی ام
مقداری با خود ببرم.
- شایسته گیر کردی؟
آه از نهادم برخواست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : faezeh_ka_

faezeh_ka_

کاربر انجمن
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
31/3/17
ارسالی‌ها
439
پسندها
3,315
امتیازها
16,953
مدال‌ها
15
سن
27
  • نویسنده موضوع
  • #5
بالاخره من را به خانه ی خواهرم رساندند.
روی مبل نشسته و منتظر بیدار شدن بچه ها بودم.
فاطی از قوز دماغش ناراضی بود و پدر و مادر هم مخالفش بودند.
روزی در مطب دکتر زیبایی برای تحقیقات کار پزشک رفته بود؛ تا اگر روزی خانواده رضایت داد. محلت پشیمانی ندهد و تا تنور داغ است نانش را بچسباند؛ با میلادی که عمل کرده آشنا می شود.
خواهرم از اول ورود تا زمانی که میلاد رفته خیره ی دماغش شده و داماد خودشفته ی ما هم خیال کرده یک نه صد دل عاشقش است.« هنوز بعد از پنج سال اطلاعی دال بر عاشق بودنش در دسترس کسی نیست»
البته طبق مشاهدات میدانی من «در خیابان» معمولا انسان هایی که صورت شان را دست کاری کرده اند؛ مغرورانه راه می روند و خود را« اند» زیبایی بشری می دانند.
خب میلاد خوشفته در ادامه ی پروسه ی مردم داری...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : faezeh_ka_

faezeh_ka_

کاربر انجمن
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
31/3/17
ارسالی‌ها
439
پسندها
3,315
امتیازها
16,953
مدال‌ها
15
سن
27
  • نویسنده موضوع
  • #6
آن روز تا شب پیش فاطمه بودم و با بچه ها کلی دلی از عزای بازی در آوردیم.
البته که امیر کوچک نقش نخودی را بازی می کرد.
شب، مادر همراه پدر آمد و مرا به خانه بازگرداند.
مادربه این اعتقاد داشت؛ بچه ات را باید شب ها پیش خودت نگه داری.
البته در مورد روز ها هم سخت گیر بود.
بعد ها فهمیدم چقدر مادر کار درستی کرده؛ چون هرچقدر آدم ها را مطالعه کنی هم سخت است لایه های عمیق و زخم های قدیمی آنها را تشخیص بدهی.
با اینکه مادر زود و در سن کم ازدواج کرده بود؛ اما تحصیل خود را در رشته ی علوم تربیتی ادامه داده بود.
با پدر با عشق ازدواج کرده و رویایش خانه ای بزرگ و کلی فرزند بود.
چون در زمانی که همه کلی خواهر و برادر داشته اند. مادر فقط یک خواهر دوقلو داشته که در دانشگاه با استاد جوانش ازدواج کرده و مهاجرت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : faezeh_ka_

faezeh_ka_

کاربر انجمن
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
31/3/17
ارسالی‌ها
439
پسندها
3,315
امتیازها
16,953
مدال‌ها
15
سن
27
  • نویسنده موضوع
  • #7
«هشت سالگی»
توی دفتر مدرسه نشسته بودم.
مدیر مادرم را خواسته بود؛ چون من به همکلاسی لوسم گفته بودم:
نمی تواند دست به وسایلم بزند.
او به حرفم گوش نداده بود و از وسایلم استفاده کرده بود و منم بر روی دستش زده بودم.
دخترک زر زرو فوری گریه کرده و شکایت مرا به معلم کرده بود.
معلم هم گفته بود:
باید معذرت بخواهی.
منم گفته بودم:
به او هشدار داده ام؛ می خواست دست به وسایل دیگران نزند.
این وسط کسی به آن بچه نمی گفت که چرا بی ادبی کرده و دست به وسایل من زده!
فقط اینکه من بر روی دستش زده بودم برایشان گناه بزرگی بود.
وقتی ماجرا را به معاون و مدیر گفتند. ناظم مدرسه که از من شناخت داشت سعی بر پنهان کردن لبخندش داشت که من پرو نشوم؛ اما مدیر مستبدمان فوری از آن ها خواست به مادرم اطلاع دهند.
دست به سینه و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : faezeh_ka_

faezeh_ka_

کاربر انجمن
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
31/3/17
ارسالی‌ها
439
پسندها
3,315
امتیازها
16,953
مدال‌ها
15
سن
27
  • نویسنده موضوع
  • #8
مادر مرا به‌خانه رساند و خودش رفت تا به خرید هایش برسد.
در حالت معمول مرا هم با خودش می‌برد؛ اما ظاهراً تنبیهم در خانه ماندن بود.
از در حیاط وارد شدم به سمت نیمکت کنار باغچه رفتم. درخت هایی که تازه کاشته بودیم جای درخت‌های قدیمی‌ای که در ساختمان‌سازی فدا شده بودند را گرفته بودند.
کیفم را برروی نیمکت انداخته و خودم هم مشغول بالا رفتن از آن شدم.
بین همه‌ی خانواده که قد های نسبتاً خوبی داشتند من کوتاه بودم.
گویی به مامان زری رفته ام. البته مادر می گوید:
- وقتی انسان ها سن شان بالا می رود شروع به کوتاه شدن می کنند.
احتمالا اگر من تا بیست سالگی قد نکشم رکورد مامان زری را در پیری خواهم زد... .
به لانه‌ی تازه ساخته شده بالای درخت لیمو خیره شدم.
باید جای نشستنم را در مدرسه عوض می کردم.
از اول هم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : faezeh_ka_
  • sparkle
واکنش‌ها[ی پسندها] vida1

faezeh_ka_

کاربر انجمن
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
31/3/17
ارسالی‌ها
439
پسندها
3,315
امتیازها
16,953
مدال‌ها
15
سن
27
  • نویسنده موضوع
  • #9
وقتی بعد از نوشتن تکالیفم سراغ چرت ظهرم رفته بودم؛ مادر به خانه برگشته بود.
در خواب و بیداری دیدم به اتاق آمده و روی همیشه ننداخته ام را بر تنم کشیده بود.
صدا پسر ها می آمد؛ دیگر نمی شد خوابید.
برخواستم و چشم مالان به سمت روشویی و دستشویی داخل خانه رفتم.
شلوارم تا خورده و از یه لنگ بالا مانده بود موهایم هم در فضا به سر می برد.
فعلا کسی مرا ندیده بود؛ ولی سوژه برادرانم از حالا جور شده بود.
پدر برایم یک صندلی کوچک گذاشته بود تا بتوانم در آیینه خود را ببینم.
زیرا خواهر زیبایم شراره تاکید داشت باید دختر به خودش برسد و بداند همیشه چه شکلیست تا اعتماد به نفس بیشتری داشته باشد.
به هر حال زندگی با این تعداد برادر از شما آدم محتاط تری می سازد.
آبی به صورت زده و دستی به موهایم کشیدم.
کش شل شده را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : faezeh_ka_

موضوعات مشابه

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 12)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا