• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان خنیاگر سرنوشت | زری کاربر انجمن یک رمان

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
551
پسندها
1,524
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
خنیاگر سرنوشت
نام نویسنده:
زری
ژانر رمان:
تراژدی، عاشقانه، جنایی
کد رمان: 5798
ناظر رمان: @•mahgol•

خلاصه: هرگز جنگ خونابه به پایان نرسید، نه با توطئه‌ها، نه با کشف حقایق. آن‌گاه که حقایق برملا می‌شود قاتل به محل قتلگاه باز می‌گردد. سکوتش نشانه‌ی فریاد و بغض همچو تیغی در گلویش است. آیسن همچو کوهی استوار در برابر ظلم‌ها مقاومت می‌کند تا جایی که دشمنانش را شکست می‌دهد و به زانو در می‌آورد.
 
آخرین ویرایش

M A H D I S

هنرمند انجمن
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
869
پسندها
13,241
امتیازها
31,973
مدال‌ها
40
سن
25
  • #2
Screenshot_۲۰۲۶۰۴۰۷_۱۱۳۸۰۰_Samsung Internet.webp
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : M A H D I S

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
551
پسندها
1,524
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #3

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
551
پسندها
1,524
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #4
لبخندی مریض‌گونه، آمیخته با شرارت ذاتی‌اش روی لبان گوشتی و کبودش نشست، نگاهش را با لذت روی جسم بی‌جان پسر جوانی که فکر می‌کرد طعمه‌اش باشد به چرخش در آورد و جام نوشیدنی کهربایی‌اش را به لبانش نزدیک کرد و جرعه‌ای از آن را نوشید، سپس سیگارش را میان لبانش گذاشت و کام سنگینی از آن گرفت. نگاهش فراتر از خشم یا پیروزی لحظه‌ای می‌مانست و انگار قصد داشت در کسری از ثانیه، مالکیت را به رخ همگان به خصوص طعمه‌اش بکشد. با ابهت چند مرتبه دورتادور طعمه‌اش قدم برداشت، سپس با تکان سر و بالا بردن ابروان شلاقی‌اش، اشاره‌ای به یکی از محافظانش کرد و گفت:
- مطمئنی این‌بار نتونسته قسر در بره؟
محافظ سری تکان داد و ماسک را از روی صورتش برداشت، با از دید گذراندن اجزای صورت پسر جوان، کمان ابروانش را درهم کشید و در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
551
پسندها
1,524
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #5
سندرا، دستش را زیر عینک آفتابی‌اش برد و چشمانش را فشرد و وجود آمین را به سخره گرفت، سپس لبخندی ساختگی روی لبانش طرح بست. آمین خطاب به سندرا گفت:
- حالا که شما هم عجله دارید، پس بهتره بدون مقدمه برم سر اصل مطلب و آخرش رو اول بگم!
مرد جوان که بر روی کاناپه‌ی تک نفره نشسته بود و پایش را روی پایش انداخته، با حسی کنجکاوانه، مردمک چشمان گرد شده‌اش را در اجزای صورت آمین به چرخش در آورد. آمین جرعه‌ای از نوشیدنی‌اش را خورد و قولنج انگشتانش را شکست و با تک سرفه‌ای به ادامه‌ی حرفش افزود:
- همون‌طور که اطلاع دارید، ما توی هلدینگ خریدار سهامیم، من شما دو نفر رو به این‌جا دعوت کردم که راجع به سهام‌هاتون به صحبت بپردازیم که اگر به توافق رسیدیم، باهم همکاری کنیم و هر کسی مسیرش رو طی کنه و اما اگر توافقی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
551
پسندها
1,524
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #6
عمارت بزرگ که با قصر تفاوت چندانی نداشت، زیر نور کم‌‌جان غروب که ساطع میشد، تاریک و وهم‌آلود به نظر می‌آمد. چمن‌های خیس و درختان کاج با شاخه‌های درهم تنیده‌اش و مجسمه‌ی سنگی بزرگ با نگاهی سرشار از غم، همگی انگار در انتظار یک خبر بودند. حیاط عمارت انگار زندانی را تداعی می‌کرد.
بدون لحظه‌ای درنگ در کسری از ثانیه، دستان لرزیده‌اش را روی لبه‌ی پنجره قرار داد و پاهایش را جمع کرد و با تمام شجاعت خود را به بیرون پرتاب کرد.
صدای برخورد نرم بدنش روی چمن‌های خیس حیاط پشتی عمارت، سکوت‌ حکم‌فرما را شکست. چند ثانیه بعد، پلک خسته‌اش را گشود، صدای باران و نفس نفس زدنش در گوشش نجوا شد. به سرعت از جای برخاست و کیفش را میان انگشتانش گرفت و به کیف و لباس گل‌آلودش توجه‌ای نکرد، زیرا باید از این‌جا فرار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
551
پسندها
1,524
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #7
سندرا پشت دیوار پنهان شد و دستش را روی دهانش قرار داد؛ ولی پسر جوان متوجه‌ی حضور او شده بود، چند قدم استوار برداشت و با صدای رسایی، گفت:
- کی اون‌جاست؟ بیا بیرون دیدمت!
بادیگارد از حیاط وارد عمارت شد و ماشه را کشید و شلیک کرد؛ پسر جوان روی پاشنه‌ی پایش چرخید؛ سگ شروع به پارس کرد و به‌قدری تکان می‌خورد که پسر جوان توان آرام کردن آن را نداشت؛ اما او را صدا زد.
- وُلف! وُلف آروم باش پسرم!
محافظ سندرا، پا و دستش سیخ و کشیده اسلحه‌اش را رأس و مماس سر پسر جوان گرفت و از لای دندان‌های قفل شده‌اش غرید:
- اگر حرکت کنی، می‌کشمت!
طنین سنگین پوتین‌های پسر جوان در گوشش پیچید، صدایی که انگار با او نجوا می‌کرد؛ وجود او را به سخره گرفت و با شلیک کردن به قلب محافظ سندرا، بی‌پروا خندید. سندرا با لجاجتی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا