• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان آوای دروغین ماه | شکوفه فدیعمی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع شکوفه فدیعمی.
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 104
  • بازدیدها بازدیدها 1,058
  • کاربران تگ شده هیچ

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
137
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
آوای دروغین ماه
نام نویسنده:
شکوفه فدیعمی
ژانر رمان:
عاشقانه
1000125145.webp
کد رمان: 5801
ناظر: @پاییز پنهان

خلاصه:
دلربا سوگندی خورده؛ سوگندی که به طرز فجیعی بوی خون می‌دهد.
اما وقتی نقشه‌اش از مسیر خارج می‌شود، همه‌چیز پیچیده‌تر از آن می‌شود که فکرش را می‌کرد و این حادثه، آغازگر بازی تاریک و فراتر از حد تصور است.
چون صاحب بازی او را به اسارت می‌کشاند و مجبور به ورود بازی خطرناکی خواهد کرد.
بازی که قوانینش روشن نیست، مرز دشمن و ناجی در آن محو است و هر قدم می‌تواند آخرین قدم او باشد.
آرتام چه می‌خواهد؟
انتقام… یا چیزی خطرناک‌تر؟
اکنون دلربا باید انتخاب کند:
بقای خود، یا فرو رفتن در بازی‌ای که روحش را برای همیشه می‌بلعد.
 
آخرین ویرایش

Mobina.Yahyazade

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
14/5/20
ارسالی‌ها
970
پسندها
5,906
امتیازها
22,973
مدال‌ها
16
سن
23
  • مدیر
  • #2

https___forum.1roman.ir_attachments_700798_.webp
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Mobina.Yahyazade

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
137
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
برای اون، اشک نشونه‌ی ضعف نبود؛ بیشتر شبیه جوهری بود برای انتقامی که تو دلِ تاریکی می‌نوشت. با تنهاییش عهد بسته بود که هیچ زخمی رو بی‌جواب نذاره. می‌خندید ولی خنده‌هاش یه پوشش بود رو خالی‌های دلش تا کسی نفهمه تهِ چشم‌های سیاهش چه خبره... .
صدای تنهاییش همیشه مثل یه زمزمه‌ی سرد تو گوشش می‌پیچید و بهش می‌گفت: «این‌بار باید تو ضربه بزنی.» اما غم، مثل یه مهِ غلیظ دورش پیچیده بود و دیگه راه برگشتی براش نمی‌ذاشت. اون خوب می‌دونست تهِ این مسیر، نه عدالتی هست و نه آرامشی؛ فقط یه حقیقت مونده که باید با خونِ دل نوشته بشه.


***

با غم و ناراحتی روی فرش کهنه‌ی خونه ولو شدم.
خونه به طرز عجیبی بوی خاک و سکوت گرفته بود.
سکوتی که فقط صدای نفس‌های نامنظمم رو توی خودش گم کرده بود و این فضا بیش از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
137
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #4
با بی‌حالی از جام بلند شدم و به سمت دسشویی رفتم.
بعد از شستن دست و صورتم به طرف اتاق خواب کوچیکم برگشتم. در همین لحظه چشمم به آینه‌ی ترک‌خورده‌ی اتاق‌خوابم افتاد. برای لحظه‌ای خودم رو در اون دیدم.
من دلربا، بیست و چهار سالمه و دیپلم علوم‌ انسانی دارم. به دلیل شرایط سخت زندگیم به دانشگاه نرفتم و مجبور شدم از سن کم شروع به کار کردن کنم.
دختری قدبلند بودم با موهای خرمایی بلند تا گ..*و.ی کمرم... .
پوست سفید مایل به گندمی و اندام توپری داشتم که همیشه مورد حسادت دوست‌هام قرار می‌گرفت.
چشم‌هام کپی برابر اصل با چشم‌های مادرم، عسلی بود. ابروهای کشیده‌ای داشتم که الان به‌ خاطر فوت برادرم کمی رشد کرده بودن. نظم ابروهام حسابی به‌هم ریخته بود. بینی‌ام کمی گوشتی بود و لب‌هام غنچه‌ای بودن. طوری که هرکس...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
137
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #5
صداش آروم بود اما بوی غم می‌داد. می‌دونستم از دست دادن داوود براش خیلی سنگین بود؛ چون رفاقتشون خیلی قشنگ بود. با این فکر نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم صدایی محکم و قاطعی از خودم داشته باشم. صدایی که نشون بده دیگه اون دختر ضعیف و گریون چند دقیقه پیش نیستم.
- یوسف... منم دلربا.
یوسف با شنیدن صدام، مکث کوتاهی کرد و با نگرانی گفت:
- دلربا تویی، اتفاقی افتاده؟!
با این حرف ناگهان یاد نگرانی‌های همیشگی داوودم افتادم. بی‌اراده چشم‌هام پر از اشک شد و با صدای لرزونی گفتم:
- می‌دونی داوودم رو چطور بی‌رحمانه از من گرفتن یوسف؟!
با این حرف سکوت سنگینی بینمون حکم‌فرما شد. می‌دونستم یوسف هم از رفتن داوود ضربه‌ی بدی خورده، اما حالا حرف من، تلخی واقعیت رو براش صدبرابر کرد. یوسف با صدای پر از غمی در جوابم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
137
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #6
با حرف یوسف آروم چشم‌هام رو باز و بسته کردم و گفتم:
- آره، مطمئنم.
صدام برعکس ظاهر محکمم، بی‌اراده لرز خفیفی گرفت.
یوسف با حرفم بی‌قرارانه روی مبل جا‌به‌جا شد. انگشت‌های درشتش رو توی هم قفل کرد. سرش رو پایین انداخت و سکوت کرد.
- یوسف؟
یوسف ناگهان با حرفم با لحنی عصبی بهم توپید و گفت:
- مگه ندیدی نتیجه‌ی زندگی داوود رو؟! به خودت بیا دختر.
با این حرف سرم رو پایین انداختم و لب پایینم رو گاز گرفتم. اسم داوود کافی بود تا کل جونم تیر بکشه.
- دیدم… برای همینه که دیگه نمی‌خوام مثل اون، بی‌صدا زیر فشار زور له بشم.
یوسف با کلافگی انگشت‌های دستش رو لای موهاش فرو کرد. نگاهش روی صورتم ثابت موند، چشم‌هاش خسته و گود رفته بود.
- ولی تو تنها نیستی دلربا. حداقل بذار من یه فکری، یه کمکی، یه کاری…
به تندی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
137
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #7
- دلربا، چون اصرار کردی باید حقیقت رو هم مثل تیغ نشونت بدم.
با این حرف چشم‌هاش رو از روی صورتم پایین آورد و لب‌هاش رو تر کرد و گفت:
- آرش ستوده… مردِ ستوده‌ای که هیچ‌وقت ستوده نمونده. همه میگن می‌فهمه، همه میگن کمک می‌کنه، حق رو می‌گیره. اما وقتی یکی وارد دنیای ستوده‌ها میشه… تازه می‌فهمه حق‌کشی یعنی چی؟!
با حرف‌های یوسف بی‌اراده گلوم خشک شد.
یوسف با دیدنم پوزخند کم‌رنگی زد. با نوک انگشت، حلقه‌‌ای روی میز رو کشید و گفت:
- مثل کسی که روی برگه‌ی حکم، امضا رو تمرین می‌کنه. یعنی آدم‌ها رو با لبخند، با دعوت و با جمله‌های شیرین میخره. بعد که دستت رو گرفت، خیلی خوب بهت یادآوری می‌کنه که اختیار از اول مالِ تو نبوده.
یوسف با این حرف کمی رو به من خم شد و در ادامه گفت:
- و نخواهد بود.
چشم توی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
137
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #8
با حرف یوسف با استرس دست‌هام رو بهم قفل کردم و گفتم:
- خیالت راحت باشه یوسف، حواسم هست. ولی خب این مراسم کِی برگزار میشه؟
یوسف با حرفم دندون‌هاش رو روی هم سایید و گفت:
- من هم دقیق نمی‌دونم؛ اما می‌دونم که آخر این ماهه.
با استرس سرم رو تکون دادم که یوسف در ادامه گفت:
- تا اخر ماه فکر کن دلربا، اگر نیای یعنی ترکِ بازی رو انتخاب کردی و من رو قطعا خوشحال می‌کنه؛ چون نمی‌خوام بهت آسیب وارد بشه.
سکوت دوباره برگشت. این‌بار سکوت سنگین‌تر بود؛ چون فهمیدم هر جمله‌ای که شنیدم، پشتش یه درِ بسته و پر از راز‌های عجیب و غریبی نشسته. نفسم رو با استرس بیرون دادم و برای این‌که یوسف با حرف‌هاش من رو از رفتن منصرف نکنه گفتم:
- یعنی من باید ماسک رو از اول آماده کنم، یا باید بدون ماسک برم؟!
یوسف با حرفم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
137
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #9
***
دوباره رژلب قرمز آتشین رو روی لب‌هام کشیدم، چون این رنگ به اندازه‌ی کافی به معنی اعلان جنگ بود.
اما نمی‌دونم چرا درونم یه استرس و ترس ریزی بود. اون‌قدری بود که رژلب رو روی میز آرایشی داغونم با لرزش گذاشتم.
نفس عمیقی کشیدم و به خودم توی آیینه نگاه کردم.
تقریبا آرایشم تکمیل شده بود؛ چون خط‌چشم دنباله‌دار و سایه‌ی دودی‌ام، عمیق‌تر از همیشه به‌ نظر می‌رسیدن. کمی عقب‌تر رفتم تا خودم رو توی آینه‌ی کوچیکم بهتر ببینم.
لباس مشکی که یوسف برام خریده بوده، حسابی روی تنم نشسته بود. لباس ساده‌ای بود اما خیلی جلب‌ توجه می‌کرد و منم همین رو می‌خواستم.
بالا تنه‌ی لباسم یقه هفت ظریفی داشت به همراه آستین‌های تنگ تا روی مچ دست و از پایین مدل ماهی چسبونی که از عقب کمی دنباله داشت.
لباس قشنگی بود. الحق که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
137
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #10
با دیدن پیام، گوشی رو قفل کردم و نفسی عمیق کشیدم. بعد ماسک و کیف کوچیک مشکی‌ام رو از روی میز آرایشم برداشتم و چراغ اتاق رو خاموش کردم و از اتاقم بیرون زدم. هنگام باز کردن در، یه لحظه دستگیره زیر انگشت‌هام لیز شد و بی‌اراده قلبم شروع به تند کوبیدن کرد.
- دلربا… برای امشب خواهش می‌کنم قوی باش، اون‌هم فقط به خاطر داوود بی‌گناهت.
با این فکر بی‌اراده حس قدرت درونم تزریق شد. با قدم‌های محکم از پله‌ها پایین اومدم، صدای کفش پاشنه‌بلندم روی سنگ‌ها می‌پیچید. هر قدم برام یادآوری می‌کرد که چقدر دارم از زندگی قبلیم فاصله می‌گیرم.
از خونه‌ که بیرون زدم با دیدن چراغ‌های ماشین یوسف که روبه‌روی خونه پارک بود و روشن شدند. جلوی لباسم رو کمی بالا گرفتم و به سمت ماشین رفتم.
در ماشین رو باز کردم و عقب نشستم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 5)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا