• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان آوای دروغین ماه | شکوفه فدیعمی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع شکوفه فدیعمی.
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 104
  • بازدیدها بازدیدها 1,058
  • کاربران تگ شده هیچ

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
137
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #11
یوسف ماشین رو دقیقا مقابل پله‌های ورودی متوقف کرد.
با شنیدن صدای موسیقی، قلبم بی‌اراده فشرده شد. چقدر آدم‌ها بی‌رحم شدن. کشتن یه آدم براشون مثل یه سر بریدن مرغ شده بود. همین‌قدر معمولی، بی‌صدا، بدون احساس.
با این فکر لباسم رو از فشار بغض گلوم توی دستم مچاله کردم و توی دلم گفتم:
- آخ، داوود بیچاره‌ی من.
با این فکر می‌خواستم از ماشین پیاده بشم که یوسف گفت:
- من نمی‌دونم قراره چی‌کار بکنی. فقط می‌تونم بگم مواظب خودت باش.
با حرف یوسف نفس عمیقی کشیدم و از ماشین پیاده شدم. با ناز جلوی لباسم رو گرفتم و به سمت در ورودی رفتم.
خوب می‌دونستم تو این جمع هرکی بهم لبخند می‌زنه اصلا دوستم نیست و هرکی نگاه عمیق بهم بندازه، قصدش عشق و عاشقی و ازدواج نیست.
من دلربا‌ی فتحی‌ام، قرار نیست شکار بشم؛ چون من...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
137
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #12
من که از دنیاشون نبودم پس با خیال راحت لبخند کوچیکی زدم و خواستم به سمت گوشه‌‌ی سالن برم که ناگهان صدای زنی از کنارم بلند شد.
- تازه واردی... نه؟!
با این حرف با تعجب به سمت صدا برگشتم. زنی با ماسک نقره‌ای رو دیدم. لبخند کج پرعشوه و لباس بلند براق به رنگ قرمز که روی زمین کشیده می‌شد، کنارم ایستاده بود. با دیدنش ابرو بالا پروندم و نگاهی به لیوان کریستالیش که توی دستش بود، انداختم و گفتم:
- نه همیشه میام.
زنه با حرفم خنده‌ی بلندی سر داد و با لحنی که حرف من رو باور نکرده بود گفت:
- جوجه کوچولو، مراقب خودت باش عزیزم.
بعد بازوم رو گرفت و به مهمون‌ها اشاره کرد و گفت:
- این‌جا همه‌شون نقاب روی صورتشونه.
بعد در ادامه‌ی حرفش، سرش رو نزدیک گوشم کرد و گفت:
- اما بترس از کسایی که پشت نقابشون هم نقاب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
137
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #13
چند ثانیه فقط ایستادم و به جمع نگاه کردم.
سالن شلوغ بود و همه ماسک‌های عجیب و غریبی به صورتشون زده بودن. پیدا کردن آرش سخت‌تر از چیزی بود که فکر می‌کردم.
یه مرد با پیرهن سفید که کل دکمه‌های پیرهنش باز بود به همراه ماسک سفید شیکی به صورتش زده بود.
حس کردم خیلی بی‌هدف راه می‌ره اما بد نیست کنار گوشش رو چک کنم شاید خود آرش ستوده در بیاد.
چون یوسف گفته بود اون مرد خیلی هوس‌باز و بی‌خیالیه.‌‌..
پس با دقت از خوردن انگور دست کشیدم و به کنار گوش اون مرد نگاه کرد که با ناامیدی بزرگی مواجه شدم؛ هیچ تتو نبود.
زیر لب آهی کشیدم که ناگهان صدای آهنگ زیاد شد و من‌ هم از همین فرصت استفاده کردم.
آروم‌تر از قبل قدم برداشتم و سعی کردم از لابه‌لای جمع رقاص رد بشم و کنار یک ستون بزرگی ایستادم. دوباره شروع...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
137
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #14
با دیدنشون از روی حرص دندون‌هام رو روی هم فشار دادم و نگاهی به اطراف کردم.
با دیدن چاقوی تیز میوه‌خوری، پوزخندی زدم و به سمت میز رفتم.
نامحسوس چاقو رو برداشتم و توی آستین لباسم قایم کرد که ناگهان یکی از پشت صدام زد. من از ترس به خودم لرزیدم و با چشم‌های گرد به سمت صدا برگشتم:
- افتخار رقص رو به من می‌دید، خانم زیبا؟!
با دیدن یه پسر کم سن با تیپ جلف حال بهم زنش، چپ‌چپ نگاهش کردم، گفتم:
- نه افتخار نمی‌دم.
پسر جلف با اون ماسک ترسناکش گردنش رو کج کرد و گفت:
- اوی‌اوی، می‌تونم بپرسم چرا؟!
با حرص نگاهش کردم و گفتم:
- چون از جنابعالی خوشم نیومد.
پسره با حرفم دو تا دست‌هاش رو بهم کوبید و گفت:
- فهمیدم‌. گلوت پیش اون بالا بالاها گیر کرده، ولی از من به تو نصیحت خانم زیبا.
با این حرف صورتش رو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
137
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #15
- ببخشید اتاق اشتباهی اومدم.
با این حرف ازش فاصله گرفتم و پشتم رو بهش کردم، یهو از پشت محکم دستم رو گرفت‌.
- چه جالب، که اتاق اشتباهی اومدی آره؟!
نمی‌دونم چرا اما از بم صداش لحظه‌‌ای ترسیدم. نکنه از پسش بر‌نیام؟! نفس عمیقی کشیدم و روی خودم مسلط شدم.
با قدرت به سمتش برگشتم و صورتم رو این‌بار خیلی زیاد به صورتش نزدیک کردم و گفتم:
- شاید هم از آدم اشتباهی خوشم اومده.
با این حرف لبخند کج و پرعشوه‌‌ای زدم که آرش نگاه نافذی به چشم‌هام انداخت و گفت:
- از شهامتی که داری خوشم اومده، ولی این‌ها به کنار دخترخانم.
با این حرف چونه‌ی صورتم رو با دستش گرفت و گفت:
- بگو ببینم کی هستی و برای چی اومدی توی این اتاق؟!
چشم توی چشم آرش گذاشتم و با لحن خاصی گفتم:
- شاید باورم نکنی، اما تا دیدمت ازت خوشم اومد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
137
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #16
اتاق سکوت وحشتناکی به خود گرفته بود.
- نه… نه، داری دروغ میگی! داری بازی می‌کنی تا زنده بمونی!
با این حرفم، هیچ جوابی ازش دریافت نکردم.
با ترس به سمتش رفتم و می‌خواستم کاری کنم تا جلوی خون‌ریزی رو بگیرم، اما پاهام سست شدن. خدای من! کمکم کن؛ چون توی وضعیت بدی قرار گرفتم.
آرتام چشم‌هاش رو کمی باز کرد و نگاه کوتاهی بهم انداخت.
با دیدن نگاه معصومش دلم بی‌اختیار به آتیش کشیده شد. نگاه چند دقیقه قبلش که پر از غرور و شک بود کجا؟! و نگاه بی‌حال و خونین الانش کجاست؟!
آرتام با دیدنم سعی کرد حرفی بزنه، اما تنها چیزی که از گلوش خارج شد، ناله‌ای خفه‌ از درد بود. بعد سرش رو با بی‌حالی دوباره روی زمین انداخت.
با دیدن این صحنه ترس تموم وجودم رو گرفته بود. من فقط می‌خواستم انتقام داوود رو بگیرم، نه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
137
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #17
با حرص ماسک مسخره‌ی صورتم رو در آوردم و سرم رو به شیشه ماشین تکیه دادم.
- دخترم بیا این روسری خانمم رو بنداز روی خودت.
با حرف راننده‌ی تاکسی که یه مرد میانسالی بود، به سمتش نگاه کردم و روسری رو از دستش به طور نامحسوس کشیدم تا خون روی دست‌هام رو نبینه؛ چون فقط دستی که توش چاقو رو گرفته بودم، کمی خونی بود. اما اون یکی دستم در حد چند لکه بود.
با غم روسری رو روی خودم انداختم و آدرس خونم رو بهش دادم که این وقت‌ شب الکی دور خودمون نچرخیم.
با دادن آدرس، سرم رو با غم روی شیشه‌ی ماشین تکیه دادم.
چراغ‌های خیابون از شیشه‌ی ماشین عبور می‌کردن و صورت پر از اشکم رو روشن می‌کرد.
ذهنم خیلی آشفته بود. نمی‌دونم آرتام زنده می‌مونه یا نه!
با اون زخم عمیقی که من احمق روی سینه‌اش کاشته بودم... فکر نکنم زنده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
137
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #18
***
سه هفته گذشت.
سه هفته‌ای که هر روزش برای من به اندازه‌ی یه سال طول کشید.
سه هفته‌ای که در سکوتِ و ترس فقط منتظر نشستم.
منتظر یوسف که از همون شب مهمونی غیبش زده بود.
هر لحظه منتظر خبر مرگ آرتام ستوده بودم. اما با جا گذاشتن گوشیم توی مهمونی، از همه‌ی خبر‌ها عقب موندم.
حتی شماره‌ی یوسف رو حفظ نبودم که بهش زنگ بزنم و حالش رو بپرسم. هم از حال خودش و هم از حال آرتام...
توی این سه هفته حسابی توهمی شده بودم. چون هر بار که صدای زنگِ در می‌اومد قلب بی‌چاره‌ی من بی‌اختیار فرو می‌ریخت. چون تصورِ اومدنِ پلیس، یا شاید خودِ آرتام، یا حتی کسی که خبرِ بدی رو بیاره، دیوونه‌ام می‌کرد.
اما سکوت بود و سکوت... سکوتی که سنگین‌تر از هر فریادی، روح و ذهنم رو فشار می‌داد.
عذاب وجدان مثل خوره به جونم افتاده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
137
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #19
با دیدن آرتام شوکه شدم.
آرتام زنده بود؟!
نگاهی از سر تا پا بهش انداختم، با دیدن هیکل ورزیده‌اش بی‌اختیار آب دهنم رو قورت دادم.
پیرهن و شلوار سورمه‌ای شیکی پوشیده بود و آستین‌های پیرهنش رو هم با دقت بالا زده بود. در کنارش یه ساعت مچی گرون‌قیمتی به دستش زده بود که خیلی برق می‌زد. کفش‌های براق مشکی، استایلش رو کامل‌تر می‌کرد.
بی‌اختیار ضربان قلبم بالا رفت، چون دیدنش از نزدیک برای من یه چیز دیگه‌ای بود. اون ماسک مسخره و فضای پر استرسِ مراسم اون‌ شب، باعث شده بود اصلاً چهره‌اش رو درست و حسابی نبینم؛ اما حالا همه‌چیز یک‌دفعه، یه‌ جا رو‌به‌رویم ایستاده بود.
موهای حالت‌دارش رو بالا زده بود؛ صورت مردونه‌اش با ته‌ریش کم و لب‌های قلوه‌ایش جذابیتش رو دو برابر کرده بود.
اما نمی‌دونم چرا، رنگ چشم‌هاش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
137
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #20
آرتام ناگهان پیرهن سمت راستش رو کنار زد و من با دیدن بخیه‌های سینه‌اش، چشم‌هام رو از درد روی هم بستم و با لحن ناراحت‌کننده‌‌ای گفتم:
- متاسفم.
آرتام با دیدن صورتم پوزخند صداداری بهم زد و گفت:
- اما تو به‌هم آسیب رسوندی، شیوا... عاعا ببخشید. دلربا خانم.
با این حرف با شرمندگی نگاهم رو به قالی قدیمیم دادم که آرتام در ادامه با لحن تندی گفت:
- قشنگ به دسته گلی که روی سینه‌ام کاشتی نگاه کن و بگو. برای چی و به چه دلیل این‌کار رو کردی؟!
با حرف آرتام، لبم رو محکم گاز گرفتم که آرتام با لحن تندتر از قبل گفت:
- روزه‌ی سکوت گرفتی؟! اون‌ شب خوب بلد بودی برای من بلبل زبونی کنی، پس الان چی‌شد؟! موش زبونت رو خورده؟!
با حرفش ناگهان خونم به جوش اومد. برادر بی‌رحمش‌ داداش معصوم من رو به قتل رسونده. الان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 5)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا