- تاریخ ثبتنام
- 15/12/25
- ارسالیها
- 137
- پسندها
- 292
- امتیازها
- 1,203
- مدالها
- 3
- سن
- 23
- نویسنده موضوع
- #11
یوسف ماشین رو دقیقا مقابل پلههای ورودی متوقف کرد.
با شنیدن صدای موسیقی، قلبم بیاراده فشرده شد. چقدر آدمها بیرحم شدن. کشتن یه آدم براشون مثل یه سر بریدن مرغ شده بود. همینقدر معمولی، بیصدا، بدون احساس.
با این فکر لباسم رو از فشار بغض گلوم توی دستم مچاله کردم و توی دلم گفتم:
- آخ، داوود بیچارهی من.
با این فکر میخواستم از ماشین پیاده بشم که یوسف گفت:
- من نمیدونم قراره چیکار بکنی. فقط میتونم بگم مواظب خودت باش.
با حرف یوسف نفس عمیقی کشیدم و از ماشین پیاده شدم. با ناز جلوی لباسم رو گرفتم و به سمت در ورودی رفتم.
خوب میدونستم تو این جمع هرکی بهم لبخند میزنه اصلا دوستم نیست و هرکی نگاه عمیق بهم بندازه، قصدش عشق و عاشقی و ازدواج نیست.
من دلربای فتحیام، قرار نیست شکار بشم؛ چون من...
با شنیدن صدای موسیقی، قلبم بیاراده فشرده شد. چقدر آدمها بیرحم شدن. کشتن یه آدم براشون مثل یه سر بریدن مرغ شده بود. همینقدر معمولی، بیصدا، بدون احساس.
با این فکر لباسم رو از فشار بغض گلوم توی دستم مچاله کردم و توی دلم گفتم:
- آخ، داوود بیچارهی من.
با این فکر میخواستم از ماشین پیاده بشم که یوسف گفت:
- من نمیدونم قراره چیکار بکنی. فقط میتونم بگم مواظب خودت باش.
با حرف یوسف نفس عمیقی کشیدم و از ماشین پیاده شدم. با ناز جلوی لباسم رو گرفتم و به سمت در ورودی رفتم.
خوب میدونستم تو این جمع هرکی بهم لبخند میزنه اصلا دوستم نیست و هرکی نگاه عمیق بهم بندازه، قصدش عشق و عاشقی و ازدواج نیست.
من دلربای فتحیام، قرار نیست شکار بشم؛ چون من...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش