- تاریخ ثبتنام
- 15/12/25
- ارسالیها
- 139
- پسندها
- 292
- امتیازها
- 1,203
- مدالها
- 3
- سن
- 23
- نویسنده موضوع
- #21
که آرتام ناگهان پیرهن سمت راستش رو کنار زد که من با دیدن بخیههای سینهاش، چشمهام رو از درد روی هم بستم و با لحن ناراحتکنندهی گفتم:
- متاسفم.
آرتام با دیدن صورتم پوزخند صداداری بههم زد و گفت:
- اما تو بههم آسیب رسوندی، شیوا... عاعا ببخشید. دلربا خانم.
با این حرف با شرمندگی نگاهم رو به قالی قدیمیم کردم که آرتام در ادامه با لحن تندی گفت:
- قشنگ به دسته گلی که روی سینهام کاشتی نگاه نکن و بگو. برای چی و به چه دلیل اینکارو کردی؟!
با حرف آرتام، لبم رو محکم گاز گرفتم که آرتام با لحن تندتر از قبل گفت:
- روزهی سکوت گرفتی؟! اونشب خوب بلد بودی برای من بلبل زبونی کنی، پس الان چیشد؟! موش زبونت رو خورده؟!
با حرفش ناگهان خونم به جوش اومد. برادر بیرحمش داداش معصوم من رو به قتل رسونده. الان...
- متاسفم.
آرتام با دیدن صورتم پوزخند صداداری بههم زد و گفت:
- اما تو بههم آسیب رسوندی، شیوا... عاعا ببخشید. دلربا خانم.
با این حرف با شرمندگی نگاهم رو به قالی قدیمیم کردم که آرتام در ادامه با لحن تندی گفت:
- قشنگ به دسته گلی که روی سینهام کاشتی نگاه نکن و بگو. برای چی و به چه دلیل اینکارو کردی؟!
با حرف آرتام، لبم رو محکم گاز گرفتم که آرتام با لحن تندتر از قبل گفت:
- روزهی سکوت گرفتی؟! اونشب خوب بلد بودی برای من بلبل زبونی کنی، پس الان چیشد؟! موش زبونت رو خورده؟!
با حرفش ناگهان خونم به جوش اومد. برادر بیرحمش داداش معصوم من رو به قتل رسونده. الان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش