• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان آوای دروغین ماه | شکوفه فدیعمی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع شکوفه فدیعمی.
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 106
  • بازدیدها بازدیدها 1,062
  • کاربران تگ شده هیچ

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
139
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #21
که آرتام ناگهان پیرهن سمت راستش رو کنار زد که من با دیدن بخیه‌های سینه‌اش، چشم‌هام رو از درد روی هم بستم و با لحن ناراحت‌کننده‌ی گفتم:
- متاسفم.
آرتام با دیدن صورتم پوزخند صداداری به‌هم زد و گفت:
- اما تو به‌هم آسیب رسوندی، شیوا... عاعا ببخشید. دلربا خانم.
با این حرف با شرمندگی نگاهم رو به قالی قدیمیم کردم که آرتام در ادامه با لحن تندی گفت:
- قشنگ به دسته گلی که روی سینه‌ام کاشتی نگاه نکن و بگو. برای چی و به چه دلیل این‌کارو کردی؟!
با حرف آرتام، لبم رو محکم گاز گرفتم که آرتام با لحن تندتر از قبل گفت:
- روزه‌ی سکوت گرفتی؟! اون‌شب خوب بلد بودی برای من بلبل زبونی کنی، پس الان چی‌شد؟! موش زبونت رو خورده؟!
با حرفش ناگهان خونم به جوش اومد. برادر بی‌رحمش‌ داداش معصوم من رو به قتل رسونده. الان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
139
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #22
آرتام با دیدن اشک‌هام چند ثانیه مکث کرد. انگار کلمات روی زبونش سنگین‌تر از قبل شده بودند.
- چون اگه بگم دیگه نمی‌تونی مثل قبل به برادرت فکر کنی. می‌دونم الان اون رو توی ذهنت به اسطوره تبدیل کردی.
با این حرف، با چشم‌های خیس و متعجب به آرتام نگاه کردم و گفتم:
- منظورت چیه؟!
آرتام با حرفم لبش رو به دندون گرفت. بعد با حالت کلافگی دستش رو لای موهاش گذاشت و گفت:
- برادری که هی سنگش رو به سینه‌ات می‌زدی، می‌دونی با ما چیکار کرده؟!
با حرفش مات و مبهوت نگاهش کردم که آرتام در ادامه‌ی حرفش به سمت من کمی خم شد و چشم‌هاش رو برای یه لحظه از خشم درشت کرد. از لای دندون‌هاش کلید شده‌اش غرید:
- برادرت یه متجاوزگره منحرفه.
با این حرف بی‌اراده سر جام خشکم زد.
چی؟!
داوود من، نفس من، یه متجاوزگر منحرف بود؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
139
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #23
آرتام چند لحظه فقط نگاهم کرد. انگار بین دلسوزی و چیزی که تهِ چشم‌هاش برق می‌زد مردد بود. بعد آهی کشید و آروم گفت:
- متأسف بودن چیزی رو عوض نمی‌کنه.
سرم پایین بود که با حرفش، سوالی نگاش کردم و گفتم:
- پس چی کار کنم؟! بگو چی کار کنم که یه ذره از این کثافت‌کاری داداشم جبران بشه.
آرتام با حرفم پوزخند کم‌رنگی زد. بی‌اراده برق خوشحالی توی چشم‌هاش نشست.
نمی‌دونم چرا؟! اما حس خوبی به این برق نگاه نداشتم.
آرتام انگار که با حرف‌هام بهش انرژی تزریق کرده بودم. ناگهان تکیه‌اش رو از روی مبل برداشت و به سمت من خم شد. اون‌قدر نزدیک که بوی عطر تلخش توی نفس‌هام نشست.
- جبران داره… اما اصلا برات آسون نیست دختر.
با چشم‌های خیس اما متعجب نگاش کردم.
یعنی چی؟! مگه چه کاری بود که این‌قدر برای من سخته؟!
چشم توی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
139
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #24
آرتام با دیدن کلافگیم نگاه نافذی به‌هم انداخت و گفت:
- گاهی وقت‌ها فکر می‌کنه غذاش سمیه و اون غذا رو یا می‌ریزه یا نمی‌خوره؛ حتی گاهی با خودش هم حرف می‌زنه‌.
با حرف آرتام بی‌اراده استرس تموم بدنم رو فرا گرفت. آخه من رو چه به آدم مریض روحی؟!
فکر نکنم بتونم از پس همچین آدمی بر بیام. آخه من برای انتقام گرفتن مثل احمق‌ها رفتم برادر طرف رو زدم‌. الان بیام از یه آدمی که سر و تهش معلوم نیست مواظبت کنم؟!
با استرس نفسم رو از دهنم بیرون دادم و گفتم:
- شرمنده من واقعا نمی‌تونم... یعنی نمی‌تونم انجامش بدم.
آرتام با حرفم پوزخند صداداری زد و از جاش بلند شد و دست‌هاش رو داخل جیب شلوارش گذاشت و گفت:
- ببین دخترخوب، جواب نه و نمی‌تونم تا حالا وارد دایره‌ی لغات آرتام ستوده وارد نشده و نخواهد شد‌.
با این...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
139
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #25
***

یک هفته از اومدن آرتام گذشته بود. هنوز بوی تلخ عطرش و لحن تهدیدآمیزش دور سرم می‌چرخید و نمی‌ذاشت درست حسابی نفس بکشم.
اما من قبول کرده بودم.
اون‌هم نه از روی رضایت، نه از روی انسانیت، نه حتی از روی دلسوزی.
قبول کرده بودم چون بدجور گیر افتاده بودم و دیگه راهی برای فرار هم نداشتم.
زندگیم، آبروی خانواده‌ام و حتی زندگی یوسف بیچاره، همش توی دست‌های آرتام ستوده بود.
با حرص از افکار مزخرفم روی تخت نشستم و صورتم رو بین دست‌هام گرفتم و از لای دندون‌هام غریدم:
- گند زدی دلربا، بدجور هم گند زدی.
با یاد‌آوری حرف‌های آرتام و تهدید‌های ترسناکش از حرص و عصبانیت دست‌هام رو بی‌اراده مشت کردم.
دلم می‌خواست جیغ بکشم، چیزی رو بشکنم یا از همین پنجره فرار کنم و دیگه هیچ‌وقت برنگردم؛ اما واقعیت مثل طناب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
139
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #26
بدون اهمیت دادن به نگاه مهری خانم، با بی‌بیخیالی روی مبل نشستم و گفتم:
- خب می‌شنوم مهری خانم؟!
مهری خانم نفسش رو با حرص بیرون داد.
حس می‌کنم از من همچین زیادی خوشش نیومد.
خب نیاد... به درک والله. همین کم مونده این زن کج‌کوله از من خوشش بیاد.
مهری خانم دوباره نگاهی به‌هم کرد و لب‌هاش رو تر کرد و گفت:
- آقا آرتام گفتند قوانینی هستند که باید حتما رعایتشون کنید. مخصوصاً موقع مراقبت از آقا آرش.
با حرفش سری تکون دادم و گفتم:
- بله اطلاع دارم که آقا آرش از بیماری اسکیزوفرنی رنج می‌برن.
مهری با حرفم لحظه‌ای مکث کرد، بعد با سری که به نشونه‌ی تأیید تکون می‌داد، در ادامه گفت:
- بله خانم. ولی لطفاً هیچ‌وقت جلوی خودشون این کلمه رو به زبون نیارید. آقا آرتام خیلی تاکید کردن.
با حرفش به تندی دست‌هام رو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
139
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #27
با حرف آخرش انگار زمین زیر پام خالی شد.
چطور ممکنه آخه؟!
قراره من از یه آدم خطرناک مراقبت کنم، بعد هم‌زمان باید نقش نامرئی عمارت رو هم بازی می‌کردم؟!
با صدایی که از شدت استرس کمی می‌لرزید گفتم:
- یعنی… یعنی من باید پنهونی ازش مراقبت کنم؟!
مهری خانم شونه‌هاش رو بالا انداخت و گفت:
- دقیقاً... شما این‌جا مراقبید، نه مهمون. هیچ‌کس نباید بدونه برای چی این‌جایید. مخصوصاً خدمتکارهای دیگه.
دست‌هام یخ کرده بود. ناخودآگاه انگشت‌هام رو توی هم قفل کردم و پرسیدم:
- ولی… چرا؟ مگه چه اتفاقی می‌افته اگه بفهمن؟
مهری خانم لحظه‌ای به صورتم نگاه کرد، بعد اخم بزرگی کرد. کمی به جلو خم شد و با صدای آهسته گفت:
- این‌جاش دیگه به شما مربوط نیست. آقا آرتام از آدم‌های که زیاد سوال می‌پرسن اصلا خوشش نمیاد.
با این...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
139
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #28
درِ آهنی عمارت با صدای کشیده و عمیقی باز شد؛ صدایی که انگار ورودم رو اعلام می‌کرد، یا شاید هم هشداری بود برای چیزی که قرار بود شروع بشه.
ماشین به‌ آرومی داخل عمارت شد که چشم‌هام بی‌اختیار با دیدن فضای داخل از حدقه بیرون زدند.
این عمارت زیادی قشنگ بود. حیاط داخل بیشتر شبیه یه باغ سلطنتی بود تا حیاط یه خونه... راه سنگ‌فرش سفید اون‌هم خیلی صاف و براق که از میون چمن‌های کوتاه و بی‌نقص عبور می‌کرد. دو طرف مسیر، ردیف درخت‌های بلند مثل سربازهایی منظم ایستاده بودند. فواره‌ی مرمر وسط حیاط با صدای یک‌نواخت و آرامش‌بخشش آب رو به هوا می‌پاشید؛ اما برای من حتی اون صدا هم اضطراب‌آور بود.
همه‌چیز زیادی مرتب… زیادی تمیز… زیادی ساکت بود.
ماشین مقابل پله‌های عریض ورودی توقف کرد. عمارت از نزدیک حتی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
139
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #29
که ناگهان در عمارت به آرومی باز شد و یه خانم مسن جلوم ظاهر شد.
زنی حدودا چهل و پنج ساله‌ای با پوست گندمی و موی سفیدی بود که به طرز شیکی موهاش رو گوجه‌ای بالای سرش بسته بود.
پیرهن دکمه‌ای سفید تمیز و دامن مشکی کوتاه بدون جوراب شورتی پوشیده بود.
از فرم لباسش مشخصه که خدمتکار عمارت بودش.
با دیدنش سری تکون دادم، لبخندی زدم و گفتم:
- سلام من شیوا سعیدی هستم.
زن مسن لبخند مهربونی به‌هم زد و گفت:
- خوش اومدی دخترم... بیا تو.
با ورودم به داخل، نگاه تعجب‌آمیزی به دور تا دور عمارت انداختم.
داخل عمارت حتی از بیرون هم مجلل‌تر بود.
سمت راست پله‌‌های مارپیچی و سقف بلند با لوستر کریستالی عظیم بود. دیوارهای پوشیده شده از تابلوهای نقاشی قدیمی و فرش‌های دستباف تیره که صدا رو می‌بلعیدند.
وسط عمارت، یه دست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

شکوفه فدیعمی.

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/25
ارسالی‌ها
139
پسندها
292
امتیازها
1,203
مدال‌ها
3
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #30
زن مسن کنارم اخمی کرد و گفت:
- این چه رفتاریه جلوی عضو جدیدمون؟!
مریم دست‌های خیسش رو با پشت پاک کرد و از دور گفت:
- خوش اومدی شیوا جون... من مریمم.
بعد در ادامه به دختری که کنارش ایستاده بود اشاره کرد و گفت:
- ایشون هم لیلا هستند اما متاسفانه نه می‌تونه حرف بزنه و نه گوش بده.
نگاه ترحم‌انگیزی به دختر کنار مریم کردم و قلبم بی‌اراده فشرده شد.
دختری حدودا هم سن و سال خودم بود. با چشم و ابروی قهوه‌ای... آخی چقدرم صورتش بانمک بود. لبخند بزرگی بهش زدم گفتم:
- از آشنایی همتون خوشبختم دخترها.
زن مسن کنارم، دست‌هاش رو به‌هم کوبید و رو به همه‌ی ما کرد و گفت:
- هوای شیوا رو داشته باشید دخترها.
ناگهان همگی اون‌هم یه صدا در جواب زن مسن گفتند:
- چشم گلی خانم.
با این حرف همگی به کارشون برگشتن که گلی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 5)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا